این نامه ها خواننده را می کند مخاطب مستقیم هدایت. گفتگویی بی پایان را آغاز می کند با خواننده که رو در روی او باز می گردد به هفتاد سال پیش از این و خواننده که من باشم و تو باشی به چشم می بینی که تمام دغدغه ها و هیاهوها و هوچی گری ها و خرافه پستی و مدل زندگی در تمام این هفتاد سال هیچ تغییری نکرده است. نامه ها خواننده. ا مواجه می کند با فضای تاریک و پر از جهالتی که هنوز هم ادامه دارد و درد نویسنده را آفتابی می دهد بی پایان
در این نامه ها می شود بیشتر و بهتر به هدایت نزدیک شد و در لا به لای کلمات شاید به عمق تیرگی احوال او و اسبابش پی برد. این شکوه ی دایم و این به قول خودش بی عمل گاهی آنچنان غلیظ می شود که بی اندازه آزار دهنده است و عجیب. این شدت ناامیدی! اما پیش که می روی می بینی خود تو که خواننده ی اویی و مخاطبش نیز به گونهذای دیگر درگیر همین دردی. درد نادانی ی بی پایانی که برایت ممکن است هیچ امیدی باقی نگذارد و تو را مانند نویسنده سوق بدهد به یک بی عملی اساطیری! این نامه ها ببرای من از بهترین نوشته هایی بود که از صادق هدایت خواندم. برخی نامه ها را دوباره و سه باره خواندم و جابه جا روی برخی سطرها مدام رفتم و برگشتم بس که آیینه وار عمق سیاهی را نشان می داد و نشان می دهد. این نامه های بسیار ساده اما ناتمام. این مکتوبات بی نظیر که در آنها بسیار نکته ها هست برای هر خواننده ای از نگاه خودش. بدون اغراق انتخاب برای بهترین کتابی که در سال ۹۶ خوانده ام(حتا اگر یک سوم آن باقی مانده باشد هنوز) بی گمان همین نامه هاست. همین هشتاد و دو نامه ی صادق هدایت به شهیدنورایی که او را هم خوب می توانید در بین خطوط حس کنی و گاهی انکار در کنار او نشسته ای به خواندن این خطوط. باری نامه ها بار دیگر به خواننده سرانجام اندیشه و دیگراندیش را در سرزمین باستانی ی به خاک نشسته نشان می دهد. سرزمینی که گویی هدایت به درستی امید از آن بریده است و شهیدنورایی رغبتی به بازگشت به آن ندارد. این نامه ها طومار سرانجام ناخوشایندی ست که تا اندکی دیگر پرونده ی ما را برای همیشه خواهد بست
#
یازدهم فروردین 1398خورشیدی، بازخوانی ِ نامه ها را آغاز می کنم
هرچه که می خوانم شان می بینم انگار همین دیروز که شاید همین امروز نوشته شده اند بس که همه چیز پس از 74سال همان جور مانده
#
کتب خواندن هم مثل همه چیز دیگر در این مُلک لوس و بی معنی شده، فقط دقیقه ها را سر انگشت می شماریم تا چند گیلاسی بالا بریزیم و با کابوس شب در آغوش بشویم/ از نامه ی دوم
#
تمام آثار کامو را خواندم. کالیگولا خیلی انترسان بود. سر پیری ما را باز به مطالعه وادار کردید/ از نامه ی سوم
#
روزها را یکی پس از دیگری با سلام و صلوات به خاک می سپریم و از گذشتن آن هم افسوس نداریم. همه چیز این مملکت مال آدمهای بخصوصی است. کیف، لذت، گردش و همه چیز. نصیب ما این میان، گند و کثافت و مسئولیت شد. مسئولیتش دیگر خیلی مضحک است!! آنهای دیگر مسئولیت اتومبیل سواری و قمار و هرزگی دارند/ از نامه ی چهارم
#
شعر فارسی هم مثل موزیکش نمی دانم چه اثر خسته کنده ای در من می گذارد چون حس می کنم که از نظر جسمی ناخوشم کرده است/ از نامه ی ششم
#
این دفعه کتابها خیلی برگزیده و قابل توجه بود. سه جلد هانری میلر را خواندم. خیلی اصالت دارد اما متاسفانه به یادداشتهای جنده بازی خود بیش از اندازه اهمیت می دهد./ از نامه ی هشتم
#
راستی وقاحت و مادرقحبگی در این مُلک تا کجا می رود! چه سرزمین لعنتی پست گندیده ای و چه موجودات پست جهنمی بدجنسی دارد!... در این محیط بوگندوی بی شرم باید پیه همه چیز را به تن مالید: از طرف دیگر حق کاملا به جانب آنهاست هرچه بگویند و بکنند کم است. وقتی که آدم میان رجاله ها و مادر قحبه ها افتاد و با آنها هم آهنگی در دزدی و سالوسی و تقلب و چاپلوسی و بی شرمی نداشت گناهکار است تا چشمش هم کور بشود/ از نامه ی سی و چهارم
#
از خبرهای اینجا خواسته باشید اتفاق تازه ای نیفتاده توقیف و بگیر و ببند و کین توزی احمقانه به قوت خود باقی است. انگار که آدم هیچ جور تامین نداردنه تنها نوشتن و خواندن جرم حساب می شود بلکه فکر کردن هم قدغن خواهد شد. گمان می کنم دیگر نوشتن کاغذ هم به زحمتش نیرزد. یک دسته احمق رجاله از بوی نفت مست شده اند و به امید سهام جدید خوشرقصی می کنند. باید دلمان را خوش کنیم و بگوییم که قسمت ما این بوده
در جاهای دیگر دنیا از اینگونه پیش آمدها می شود تفریح کرد متاسفانه در اینجا حقیقت تلخ زندگی است. باید قاشق گُه را مزه مزه کرد و به به گفت!/ از نامه ی پنجاه و هشتم