چشمهای اینشتین داستان خانوادهای است که در سرایدارخانهی مدرسهی دخترانهای در قائمشهر زندگی میکنند. شهری که به کارخانهی نساجی و تیم فوتبالش شناخته میشود. ثریا، مادر خانواده، در کارخانهی رو به زوال نساجی مشغول به کار است. پیش از او همسرش آقاموسی آنجا کار میکرده. این روزها اخبار تعطیلی کارخانه در کوچههای شهر دهن به دهن میچرخد. تیم فوتبال شهر هم، بازی پشت بازی میبازد و پسرها و آقاموسی، مثل باقی تماشاگرهای خستهی تیم، هر هفته دست از پا درازتر ورزشگاه وطنی را با بار سنگین شرم و غصه ترک میکنند و برمیگردند به اتاقهایشان.
از وقتی که "سخت پوست" رو خوندم، مطمئن بودم که بعد از این هرچی از ساناز اسدی بخونم فوقالعاده خواهد بود. بخاطر همین "چشمهای اینشتین" رو به محض انتشار توی لیست خرید گذاشتم و اخیرا موفق به خریدش شدم. خوندمش، تقریبا هم یکنفس و نفهمیدم اصلا کی تموم شد. و بعد از این، تا مدتها توی ذهنم و تا همیشه توی قلبم باقی خواهد موند.
این دومین نوولا و سومین اثری بود که از ساناز اسدی خوندم و بین این دو اثر نوولایی، یک داستان کوتاه در شمارهی حوالی زیرزمین از او خواندم. هر بار از قلم این نویسنده خیلی لذت میبرم و مهارتش رو در داستانپردازیاش بسیار دوست دارم. شاید به نظر بیاد که ساناز اسدی موضوعاتی رو انتخاب میکنه که خلاقانه یا جدید نیستند، دست گذاشتن روی معضلات اجتماعی و فرهنگی جامعهی ایران. اما اتفاقا به نظر من با امضای خودش در نهایت خروجی بسیار منحصر به فردی رو تحویل میده. ساناز متولد ساریه و تمام آثاری که من تا الان ازش خوندم در مازندران میگذره چون تسلط خیلی خوبی به بازسازی فضا و حتی فرهنگ مردم داره. از طرفی از ویژگیهای فرهنگی کوچکی داستانش رو شروع میکنه و بسط و گسترش میده که در باطن بسیار مهم و بزرگ و جدی هستن. این کتاب آخر هم در موقعیت جالب و عجیبی وارد بازار شد، در دورانی که همه از یک ایدئولوژی اجباری خستهایم، داستان این کتاب هم اشاره داره به همین نکته که چطور این ایدئولوژی یک زندگی رو از هم میپاشه و انسانها رو نابود میکنه.
دوستش داشتم. ساناز اسدی دومین باریه که منو غافلگیر میکنه! مثل اثر دیگهش “سختپوست” در شمال اتفاق میافته و تا دو سوم کتاب، روایت عادی و از زبون پسر کوچیکهی یه خانوادهست که سرایدار یک دبیرستان دخترانه هستن. اما یک سوم پایانی کتاب عالی بود و من رو میخکوب کرد. بین نویسندههای معاصر ایرانی قلمش رو میپسندم. و یه جاهایی از داستان هم ارجاع داشت به سختپوست و شخصیتهاش. برای وقتهایی که قراره تو یک نشست کتابی رو تموم کرد و چندان هم درگیر نشد،
مدتیه دیگه مثل قبل کتاب های نشر چشمه رو با این ایده که خب ناشرش چشمه است نمیگیرم.
خیلی اخیر هم نیست و سالهاست به نظرم میاد وسواس خاصی نداره رو انتخاب کارهایی که میره سمتش و اینی که بتونی یه کار خوب پیدا کنی نیازمند شانس یا معرفیه
این کتاب رو یکی از دوستان که میشه رو حرفش حساب کرد بهم معرفی کرده بود
قرار بود بهم قرض بده که تا اون بیاد بیاره برام من تو کتابفروشی دیدم و دیگه مقاومت در برابر خرید کتاب هم که میدونید سخته و خریدمش
چشم های انیشتین به نظر من یک داستان بلند خواندنی و ایرانی بود. داستانی که تو همین روزگاری که زیست کردیم روایت میشه و کاملا برای مخاطب ملموسه. داستان تو تاریخ جاریه و وقایع مختلف از خرداد ۷۶ تا کرونا و بعد از اون رو گاهی در پیشزمینه و گاهی هم به طور واضح در روند اصلی داستان حضور دارند.
درگیر شخصیتها میشی و باهاشون انگار این سالها رو طی می کنی. انگار دوست قدیمیای رو بعد سالها دیدی و داری میگی خب این سالها به تو چطور گذشت و اون داره از بالا و پایین زندگیای میگه که عملا تصویر کاملی از سرگذشت این سرزمین، ایرانه.
علی رغم اینکه با فضای داستان تقریبا هیچ پیشینه مشترکی ندارم ولی به طرز عجیبی دست روی جاهای عمیقی از عواطفم میگذاشت، به خاطر اوضاع و احوال این روزهای مملکت هم همینجوریش رقیق بودم. نتیجهش این شد که با خوندن هر صفحهش اشک ریختم. هرچند که بیشتر خاطرهنویسی بود و کمتر داستان.