داستان از اونجایی شروع میشه که هیثم کلاه فروش وقتی میبینه مردم کم کم از پوشیدن کلاه طربوش (کلاهای عربی قرمز که اصلش مال عثمانی هاست) دور می شوند و در کنارش درآمدش هم به شدت افت میکنه، سر این کلاه طربوش تعصب و جزمیت عجیبی پیدا میکنه و با مردم درگیر میشه تا در نهایت به توصیه ی یکی از نزدیکانش به یکی از جلسات بحث میره و در اونجا میفهمه که کلاه طربوش اصل فرهنگی نیست و میتونه کنار گذاشته بشه و فرهنگ جامعش از ثوابت دیگه ای نشئت میگیره که باید اونارو حفظ کرد. البته دونستن اینکه چه چیزی جزو ثوابته و باید حقظ بشه و چه چیزی جزو متغییراته و میتونه عوض بشه، به پیشینه ی فکری و اعتقادی فرد و حتی الزام فکری که جامعه ای که توش زندگی میکنه و به فرد تحمیل میشه برمیگرده. در نهایت به سبک این کتابای موفقیت آمریکایی، با یه تغییر تو زندگی هیثم در عرض چند ماه ازین رو به اون رو میشه. تا فصل هفتشو اصلا به عنوان کتاب قبول ندارم , نویسندگی ضعیف و گفتگوهایی من گفتم تو گفتی هستش, فصل هفت و هشت که هیثم به جلسه میره جالب بود که البته تمام اون بحثهام از پیشینه ی فکری مذهبی نویسنده سرچشمه گرفته . یک ستاره کافیه ولی به دلیل ترجمه ی خوب و روانش دو ستاره میدم.
قصة حوارية هادفة فيها من الحكمة والموعظة ما يفيد في تطوير الذات من خلال تغيير طريقة التفكير وعدم المكابرة وعدم الخلط بين القيم الثابتة "الدين" والعادات والتقاليد المتغيرة
ما لم يعجبني بها انها جدا مباشرة والحوارات بالقصة طويلة جدا وتفتقر الى الحبكة الدرامية والتشويق