فقه سیاسی به ارزیابی ماهیت دولت، جامعهی سیاسی و شکلهای متفاوتی از نهادها و تشکلهای داوطلبانه علاقهمند است که از مختصات جامعهی مدنی مدرن شمرده میشوند. اما این ارزیابی به فهم دو چیز بستگی دارد: یکی، حضور معمایی فقه سیاسی در جامعهی پیچیدهی امروز و دوم، بنیاد مذهبی سیاست مدرن در جهان اسلام. در چنین شرایطی، شاید بتوان در موقعیت معرفتی مناسب قرار گرفت و درصدد پاسخ به دو مسألهی معمایی زیر برآمد: _ چگونه ممکن است چنین ارزشهای مردمسالارانهای، که اکنون، در نظامهای سیاسی جدید، نهادینه شده یا در حال نهادینه شدن هستند، ضمانت فقهی بیابند؟ _ بینش فقهی ـ سیاسی برخاسته از جامعهای ایمانی چه نقشی در حوزهی گفتوگوی عمومی و سیاست جامعه ای اسلامی در عصر ما دارد یا میتواند داشته باشد؟ به هر صورت، آیا چنین اقتضایی که ارزشهای ایمانی، بنیادی اخلاقی برای زندگی مردمسالارانهی امروز فراهم کند در فقه سیاسی نیز در جامعهی سیاسی ما وجود دارد؟ یا اینکه این دو، به اقتضای زمان و مکان، نوعی از «ناچسبترین اتحادها» را «تجربه» یا حتی زیر فشار ضرورتها «تحمل» میکنند؟ به نظر نمیرسد که تأمل در این پرسشهای حیاتی تأخیرپذیر باشند. این کتاب درصدد مشارکت در چنین مباحث مهمی است.
داود فیرحی در سال ۱۳۴۳ در زنجان متولد شد. او مقدمات علوم حوزوی را در سال ۱۳۶۰ در مدرسهی علمیهی حضرت ولیعصر (عج) زنجان آغاز کرد و در سال ۱۳۸۰ در سطح و خارج فقه و اصول در حوزهی علمیهی قم به پایان رساند. در مقطع کارشناسی و کارشناسیارشد علوم سیاسی به ترتیب در سالهای ۱۳۷۰ و ۱۳۷۳ از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد و در سال ۱۳۷۸ موفق به دریافت دکتری علوم سیاسی از همان دانشگاه شد. وی از سال ۱۳۷۸ تا پایان عمر عضو هیئت علمی و دانشیار گروه علوم سیاسی دانشگاه تهران بود.
همه اون چیزی که فیرحی سعی می کنه از این حجم نسبتاً زیاد،حدود هزار صفحه، از کتاب دوجلدیش استخراج کنه، چیزی شبیه به این جمله معروفه که: اسلام به ذات خود ندارد عیبی، هر عیب که هست از مسلمانی ماست، این جمله البته باید به شکلی متفاوت از فهم عمومی ای که از اون داریم فهمیده بشه؛ بذارید فهمم رو از این ماجرا بیشتر روشن کنم: موضوع شناسی در حوزه اختیارات فقیه نیست، بلکه این استنباط حکم هست که جزء وظایف فقیه در نظر گرفته شده. درواقع، براساس پژوهش فیرحی، فقه سیاسی شیعه پاسخی هست که فقیه شیعه به موضوعاتی که عرف کشف کرده ارائه داده. حالا این به چه معناست؟ یعنی هربار کیفیت و کمیت زندگی سیاسی مسائلی رو ایجاد کنه فقیه سعی می کنه تا با استفاده از حلقه ای که فیرحی برای تولید دانش در نظر گرفته پاسخی در خور بهش بده، من این طور استنباط می کنم که برای فیرحی فقه سیاسی شیعه تابعی از جریان حاکم بر نظامات سیاسی مستقر یا مطرح در دوره های مختلف تاریخی اند. این شاید یک جور امکان، یا دعوت برای اندیشیدن درباره دولت و مناسبات مربوط به اون باشه. درواقع فیرحی قصد داره بگه این نه فقط هندسه فقه شیعی که ساخت ذهنی و نهادها و امکانات واقعا موجود توی بستر تاریخی هست که فقه شیعه رو به سمت استبداد دینی یا حمایت از استبداد غیردینی سوق داده؛ این به یک معنا دعوت اندیشمندان سکولار و انسان ایرانی، که طبیعتا برای فیرحی انسان مسلمان شیعه به حساب می آد، به گشودن امکانات تازه ای، از جهت موضوع، برای دانش فقه و اجتهاد فقیه شیعه در حوزه سیاست به حساب میاد. دعوتی که نمونه آرمانی خودش رو توی رابطه بین روشنفکران مشروطه و فقهای مشروطه پیدا می کنه.
مجموعه یی دو جلدی از جناب دکتر فیرحی استاد محترم دانشگاه تهران. کتابی واقعا مفید و ارزشمند برای علاقمندان به اندیشه سیاسی به خصوص اندیشه سیاسی اسلام و ایران. دکتر فیرحی کتاب های خود را معمولا با بهره گیری از روش ها و نظریه های فیلسوف فرانسوی فوکو ( گفتمان و تبار شناسی) تالیف می کنند. وی در کتاب های دیگر خود اندیشه سیاسی را دو شاخه (فلسفه سیاسی و فقه سیاسی) معرفی می کند. این مجموعه و سایر کتاب های دیگر وی چون دین و دولت در عصر مدرن و ... نیز در راستای پردازش و تحلیل این شعبه از اندیشه سیاسی است.
در کتاب « فقه و سیاست در ایران معاصر» نویسنده به تحول حکومتداری و فقه حکومت اسلامی میپردازد. در این کتاب از رابطه حکومتشناسی و فقه حکومت در ایران معاصر سخن به میان آورده شده است. در این کتاب نویسنده سعی کرده است مفهوم دموکراسی را را در فقه سیاسی بررسی کند و اینکه فقه سیاسی نگرشی منفی به دموکراسی و متعلقات آن ندارد.
فصل اول: طرح مسأله - درخشان. نویسنده جای درست ایستاده، سوال درستی میپرسه و ضرورتش رو هم خیلی خوب تبیین میکنه. برای من که نسبت به اصل فقه در تردیدم، این قسمت حسی داشت مثل شانه کردن گیسوی پریشان. توضیحات باحوصله و ترتیب درست استدلال.
فصل دوم (و سوم): دقیقتر شدن در منطق فقهی. سختخوان (اگر مثل من کوچکترین انسی با ادبیات حوزوی ندارید) و لازم برای پیشروند بحث. حسی مثل شربت سرماخوردگی داره. کمی شیوهی استدلال آخوندی دست آدم میاد. :)
فصل چهارم تا ششم: بیشتر به گزارش تاریخی میگذره. برداشت فقه از سیاست و استعارهها رو عالی شرح میده و خیلی خوب میتونه دگردیسی ادبیات فقه سیاسی رو نشون بده.
فصل هفتم و هشتم: کماکان شرح تاریخی ولی بار تحلیلی متن کمکم بالا میره و متأسفانه اینجاست که پیچ و مهرهی خط روایت بسیار شل میشه. از اینجا به مرور ادعاهایی به چشم میخورن که بدون ارجاع و استناد رها شدند. نویسنده در مقدمه گفته هدفش آشتی دادن دین و دموکراسیه. در اینجا همجواری این دو بدون بحث بدیهی در نظر گرفته میشن (این اسمش آشتی دادن نیست). جابهجا از تمایل عمومی جامعه به دین حرف میزنه که «روشنفکران» هم بهش «اذعان داشتند» و مجدداً این گزاره رو بدیهی میگیره و استدلالش رو بر این پایه بنا میکنه. حال آنکه در فصل بعد دربارهی تمایل جامعه به تفکرات چپ و بحرانی که برای مذهب به وجود آورده بحث کرده و میدونیم که هر دو بحث دربارهی یک بازهی زمانیاند. باز تو مقدمهْ فلسفهی بنیادین فقه رو آشتی دادن نص [ثابت] و تاریخ [در جریان] عنوان کرده و پذیرفتیم. در این فصل «آگاهی به زمان» در زمان مشروطه به عنوان یک ویژگی اضافه بر سازمان برای فقهای ناظر عنوان میشه. البته اگر در حد گزارش تاریخی میموند خردهای نمیشد گرفت ولی آقای فیرحی در تحلیل خودشون هم این رو یک خصلت مجزا میگیرن که برای من قابل قبول نبود. عدم توفیق یک عالم دینی در رها شدن از بند سنت و تشخیص ندادن ملزومات زمانه طبق تعریف خود ایشون یعنی شکست اون فرد در جایگاه فقیه. در واقع رعایت کردن این نکات به ظاهر ریز چیزیه که مرز بین تحلیل و توجیه رو مشخص میکنه. مرزی که هر چقدر کتاب جلو میره به نظر کمتر رعایت میشه. مثلا از یک طرف تاکید خیلی زیادی روی نقش روحانیت در انقلاب مشروطه هست (گاهی به قیمت کمرنگ کردن نقش گروههای دیگه) و از طرفی موقع بحث دربارهی علل و پیامدهای شکست مشروطه معتقده «عملکرد برخی مشروطهخواهان و اوضاع آشفتهی کشور موجب سرخوردگی علما و مردم شد». در حالی که نمیشه به یک گروه از یک طرف بیشترین عاملیت رو داد و از اون طرف کمترین مسئولیت رو براشون قائل شد. اگر روحانیت «مهمترین نیروی محرکه»ی مشروطه بود، در منازعات بعد از مشروطه هم جزو عوامل به وجود آورندهی منازعات محسوب میشه و نمیشه یکدفعه همپیالهی عموم مردم حسابشون کرد. نهایتا هم اوج این ایراد رو وقتی میشه دید که نویسنده سعی میکنه ادعای خودش یعنی «تقابل دین و سلطنت» در زمان رضاشاه رو با اتفاق تاریخی یعنی حمایت قریب به اتفاق روحانیون از سلطنت رضاشاه جمع ببنده که نمیتونه و به نظرم باعث تناقضاتی در تحلیل میشه. در کل این فصلها -که به نظر بار اصلی پاسخ به مسالهی کتاب روی دوششونه- خیلی موفق نمیشن چفت و بست استدلال رو حفظ کنن. فصل نهم: این فصل توضیح نظریات در راستای اصلاح دینه که در واکنش به ایدئولوژی رسمی حکومت و مارکسیسم مطرح شدن. توضیحات قسمت مارکسیسم بد نیست ولی همونطور که گفتم تو فصلهای قبل جاش خالیه. اینجا هم چند ادعای بیپشتوانه مطرح میشه ولی باز نمیکنم. توضیح نظریات اسلامی بسیار جامع و کامله و موضوع بحث و کار زیادی به خواننده میده. خاتمهی بسیار مناسبی برای بحثه و خواننده با دست پر کتاب رو میبنده.
در کل کتاب مهمیه و باید خونده شه، چون احتمالا کمتر کسی بتونه وارد بحثی به این اهمیت بشه و فیرحی رو نادیده بگیره.
رابطهی بین فقه و سیاست در این کتاب به خوبی بررسی شده است؛ از روششناسی مکاتب فقهی در دنیای اسلام تا نگاهی به تاریخ معاصر تغییرات فقه سیاسی در ایران و بررسی مسائل جدید فقه. نگاه نویسنده به کارکرد فقه در دنیای جدید و نسبت بین دین و مدرنیته برای من جالب بود.