کتاب شامل ده داستان کوتاه است. چند تا از داستانهایش را در مجله همشهری داستان خوانده بودم و چندتایی هم جدید بود. آنهایی را که قبلا خوانده بودم بیشتر دوست داشتم. ایدهی داستانها و فضاسازیهایش خوب است و رگههای شیطنت و طنز در بعضی از داستانهایش دیده میشود. البته ریتم بعضی از داستانهایش هم کمی کند است. در مجموع به نظرم برای کتابِ اول نویسنده خوب بود و پتانسیلش را دارد که کارهای قویتری در آینده بنویسد.
«در دهان اژدها» نخستین مجموعهداستان محمدرضا زمانی است که به تازگی توسط نشر نگاه روانه بازار شده است. این مجموعه شامل 10 داستان کوتاه است که همگی بهرغم تنوع موضوعی، در قالب کلی، حول مقوله روابط انسانی میگذرند. بهانه روایت در داستانهای این مجموعه موضوعات اگر نگوییم پیچیده، اما تاملبرانگیز هستند که در حوزه انسانشناسی جای تعمق و تدقیق بسیار دارند؛ با این حال نویسنده به واسطه پرداخت ساده و ملموسی که میتواند تجربه زیسته تکتک مخاطبان نیز باشد، فضایی را مهیا میکند که حتی بدون داشتن پایان باز یا فراهم آوردن امکان سفیدخوانی برای مخاطب، وی را دچار یک کنکاش درونی میکند. از یک سو راوی یا شخصیتمحوری داستان در اغلب داستانهای این مجموعه فردی منزوی، منفعل و بعضا ناسازگار است؛ از سوی دیگر روایتها علیرغم پرداختن به روابط انسانی در قالب رمانسهای عاشقانهای که جذابیت داستانی را به راحتی ایجاد میکنند، جای نمیگیرد. با این حال ریتم داستان به هیچوجه کند نیست و نویسنده با بهکارگیری دیالوگها، تکگوییهای درونی، پرداخت خوب به صحنه و فضا و رنگ قوی و شاخص، کشش داستانی لازم را در داستانهای خود به خوبی ایجاد کرده است. «در دهان اژدها»، داستان چهارم این مجموعه که از زبان راوی اول شخص-پدر- روایت میشود، به ظاهر داستان پدر و پسری است که آخر هفتهشان را در محیط شلوغ و پرهیاهوی شهربازی سپری میکنند. اما در خلال برخوردهای این دو با یکدیگر و با سایر افرادی که هم بازیشان میشوند، رفتهرفته لایههای بیرونی رابطه کنار زده میشود و رهیافتی درونیتر از ذهنیات راوی حاصل میشود. سنتزی که از یک دیالکتیک مداوم بین جهان عینی بیرون و جهان ذهنی درون منتج میشود. انتخاب «نامکان» به عنوان مکان روایی داستان (بستری که داستان در آن حادث میشود)، انتخاب هوشمندانهای است. نامکان برخلاف مکان محلی است که عبور در آن حادث میشود و نه توقف، از این جهت هم ضرباهنگ رخدادها در آن سریعتر است و هم تعدد برخوردهای کوتاه افراد با هم در آن بیشتر. نویسنده با گریزهای رفت و برگشتی بین ذهنیات درونی راوی و عینیات بیرونی مکان شلوغ و پرهیاهوی شهربازی (که بیشتر نامکان است تا مکان)، مخاطب خود را هرچه بهتر متوجه تقابل شخصیتی کاراکتر اصلی داستان خود با تیپهای متعددی که همبازی وی میشوند، میکند. کاراکتر اصلی این داستان، یک شخص معمول، تاثیرپذیر و تکراری دنیای دیروز نیست، بلکه انسانی است در گیر و دارِ بازخوانی دنیای سوپرمدرنیته. در این بازخوانی و این داستان، همانطور که مارک اژه میگوید، «بازی آشفته هویت و رابطه دائما تقریر میشود». جایی از رابطه به هویت میرسد، «موضوع این نیست که زنت جای خالی تو را احساس نمیکند. موضوع این است که خودت جای خالیات را در زندگیاش احساس نمیکنی.»؛ جایی دیگر از گمگشتگی در بازشناسی هویت به رابطه پناه میبرد، خم میشود و بینیاش را به بینی پسر میزند یا دستِ پسر را بیشتر فشار میدهد. یا آنجا که وسط ماکت شیشهای از شهر گم میشود و منتظر میماند تا پسر ششسالهاش نصف راه را برگردد و او را با خود ببرد. این بازی آشفته رابطه و هویت به نوعی درونمایه داستانهای دیگرش نیز میشود. در «زنان در این میان» در قالب عدممسئولیتپذیری پدر نسبت به همسر و فرزند و کنارهگیریاش از آن دو، در «اندوه پذیرایی» با اشاره به شخصیسازیهایی که دو دوست در خانه مشترکشان اعمال میکنند، یکی در بعد کالبدی از مکان و دیگری در بعد روانی از فضا، در «نام و نامخانوادگی» با ارجاع به وحشت پسر از همنشینی با پدر و وحشت پدر از تنهایی و در داستان «وقتی دیدیم حرفی نداریم» با نشان دادن چالش جدایی و دوری اعضای یک خانواده و موضعگیریهای متفاوت سه نسل نسبت به آن.
اول کتاب دیالوگی از ماداگاسکار نوشته شده: "همهی گورخرها سفیدن با خطهای سیاه، اما تو سیاهی با خطهای سفید. این منحصر به فردت میکنه و باعث میشه من بشناسمت." داستانهای کتاب تصاویری از زندگیاند. معمولا ثابت، بی که اتفاق خاصی بیفتد. اما خطهای سفیدی از آدمهاش بهت میده که باعث میشه بشناسیشون. داستانها استعارههای قشنگی دارند. از این مجموعه داستان نجات یافتگان مثلث برمودا رو، فانوس دریایی و لیز رو دوستتر دارم. [کمی اسپویل؛ هرچند اسپویل برای این داستانها معنی نداره] مثلث برمودا داستان پسریه که توی یه جوگیری گفته کلیهش رو میده به دوستش که کلیههاش از کار افتاده و روی تخت بیمارستانه. حالا شب عمله و پدر دوستش اونو آورده که شام جیگر بخوره و آمادهی عمل بشه. حس گوسفند قربانی رو داره که دارن شب عید قربان پروارترش میکنن فانوس دریایی مردیه که یه دستش رو از دست داده [ از دست دادن دست چه ترکیب قشنگیه] و زنش دیگه سایه چشم نمیزنه. این غمگینش میکنه. این ترحم رو تاب نداره. اینکه اون فقط دستش رو از دست داده و باقی حسها و روحیاتش هنوز هست اما دیگه بقیه اونهارو نمیبینن. با دوستش پا شده اومده ویلایی لب آب. تصویر آستین خالی بلوز تامی که توی هوا مث بادبان قایقی تکون میخوره از پررنگترین تصویرها برام ازین کتابه. در حالی که سیگارش مث فانوس دریایی با فاصله زمانیهای مرتبی کام میده