بعضی جاها روی مخ میرفت و خب باید بگم موضوعاش فیلمفارسیطور بود اما خوب بود. قسمت ابتدایی کتاب خسته کننده بود اما از نیمه کتاب به بعد روند داستان و قلم خود نویسنده بهتر شد.
بلوغ بدون شکست اگر هم ناممکن نباشد، بسیار نامحتمل به نظر میرسد. عادت کردهایم یا ترجیح میدهیم شخصیتهای داستان نه این که ما را متأثر کنند که بیشتر تحتتاثیر قرارمان بدهند. نقاط قوت خود را هر چه بارزتر نشان دهند و و نقاط ضعفشان را زیرکانه در پشت پرده نگاه دارند. جالب است که گاه در مورد کتاب «زیباتر» سینا دادخواه، «دود» حسین سناپور و به تازگی «کِی از این چرخ و فلک پیاده میشوم؟» گلرنگ رنجبر، از شخصیتهای اصلی داستان، نه از این حیث که شخصیتپردازیشان ضعیف است، که صرفاً از نظر نوعِ کاراکتر و ویژگیهای شخصیتیشان به نکوهش یاد میشود. گاهی یادمان میرود که شخصیت تأثیرگذار به هر نحو خود روزی شخصیت تأثیرپذیر ماجرا بوده است. یادمان میرود که شاید کتابی که در دستمان است شرحِ همین گذار از تأثیرپذیری به تأثیرگذاری باشد. در «زیباتر» هومن اگر روابط سطحی و زودگذر را پشت سر نگذارد، اگر تند و تیزی جوانی خام را نداشته باشد، تحول داستانیای که او را به شخصی دگرگون در انتهای روایت بدل میکند، مصداقی پیدا نمیکند. حسام «دود» سناپور اگر فردی منزوی، منفعل و بیتفاوت نباشد که به کرات از زیر بار مسئولیت شانه خالی میکند، چگونه می تواند در انتها با تصمیمی که از طغیان نشات میگیرد، مخاطب را تحت تاثیر یک انقلاب درونی قرار دهد. و اما ترمهای که گلرنگ رنجبر روایت می کند، اگر دختری لوس و شدیداً وابسته نباشد که تصمیمهایش جز پایهی عاطفی آبشخوری ندارد، چرا باید همهی سیر روایی داستان را پشت سر بگذارد تا در خط آخر کتاب اعتراف کند که بزرگ شده است. «کِی از این چرخ و فلک پیاده میشوم» نخستین رمانِ گلرنگ رنجبر است که در یازده فصل و با راوی اول شخص -ترمه- نوشته شده و زمستان پارسال در نشر چرخ به چاپ رسیده است. این رمان پیش از همه به این جهت که بهخوبی به یکی از معضلات نسل امروز پرداخته، رمان قابل توجهی است. نسل امروز چه خود خواهان آن باشد چه نه، هر قدر هم که درست یا غلط، انگار باید زود بزرگ شود. پس زود وارد اجتماع میشود، برای زندگیاش در زمان کوتاه تصمیمهای بلندمدت میگیرد، به فراخور آن خطر میکند، نابجا اعتماد میکند، مدام دیدهی عقل را به هوای عاطفه میبندد و تا وقتی که ضربهای، ناغافل، او را دچار تلنگری بیرونی و یا درونی نکند، به این رویه ادامه میدهد. ترمهای که اصغر فرهادی در «جدایی نادر از سیمین» به تصویر میکشد، اگر نه چندان شبیه اما خیلی دور از ترمهی روایت گلرنگ رنجبر نیست. در هر دو روایت اجتماع در بعد بیرونی -عینی- و خانواده در بعد درونی -ذهنی- از هم تأثیر میپذیرند، برای هم مشکلآفرین میشوند و تبعات این بدهبستان جز این که بهتمامی متوجه شخصیت نابالغ داستان شود، نتیجهای در بر ندارد. «کِی از این چرخ و فلک پیاده میشوم» جدای از طرح داستان قابل توجه، از پیرنگ و چیدمان خوبی برخوردار است. شخصیتها بجا وارد داستان میشوند، بهخوبی در همان ابتدای امر به مخاطب معرفی میگردند، به اندازه در داستان حضور مییابند و به موقع به کنار می روند تا شخصیتها و خردهروایتهای دیگر داستان را پیش برند. خردهروایتها اگرچه در ظاهر امر ممکن است زیاد و گاه زائد به نظر برسند، اما ضرورتشان در ساختار روایی داستان کاملاً مشخص است؛ درست مانند تکههای پازلی که تا کنار هم قرار نگرفته باشند، آشفتهبازاری از قطعات بیشتر به نظر نمیآیند، اما رفتهرفته هر روایت با روایتهای پس و پیش خود و شخصیتهای دیگر گره میخورد و با آنها همگرا میشود تا در گرهگشایی داستان در نقطهی همرس روایت باهم تلاقی کنند.
داستانش رو نسبتاً خوب روایت کرد، هر چند سیر کلی داستان معمولی و شاید تا حدی نخنماست. نیمهی اول رمان هم گرچه کمرمقتر از نیمهی دوم بود، اما باز هم روایت تمیزی داشت. شخصیتپردازی «ترمه» و سایر شخصیتهای داستان خوب و به اندازه بود. جدا از همهی اینها، تمیز چیدن این پازل و این جملهبندیهای خوب و اشراف به کاربست درست واژهها در ۲۱ سالگی به نظرم در خور تقدیره. ۳.۵ ستاره. کاش بعد از این رمان به نوشتن ادامه میداد.