...کمی آن طرف تر، نشسته، دو زانویش را بغل کرده بود و های های گریه می کرد و می گفت:" خدایا! ما چه جوری جواب اینا رو بدیم؟" رفتم دستم را گذاشتم روی شانه اش و گفتم:" حسین آقا، بریم؟" نگاهی به من کرد و گفت:" ما فرمانده ی ایناییم؟ اینا کجان، ما کجا! اون دنیا خدا ما رو نگه نمی داره، بگه جواب اینا رو چی می دی؟" دوباره گفتم:" پاشید بریم." همین طور که نشسته بود، گفت:" پا هام داره می لرزه، نای بلند شدن نداره." می خواست زمین را چنگ بزند، نمی دانست برای خودش گریه کند یا برای آن شهید...