دوستان گرانقدر، داستان مربوط میشود به بخش کوتاهی از خاطراتِ یک پیشخدمتِ فرانسوی که در زمان جنگ به اسارت نیروهایِ آلمانی درآمده بود نکتۀ قابل توجه در این خاطرات این بود که، این مردِ فرانسوی بر خلافِ تصورِ دیگران، اسارتِ سخت و دشواری را تحمل نکرده بود و روزهایِ اسارتش همراه با تفریح و خوش گذرانی بوده است... به نوعی که در پایان اظهار میکند که : بهترین دورۀ زندگیم، همان اسارت در آلمان بود --------------------------------------------- امیدوارم از خواندن این داستان کوتاه لذت ببرید «پیروز باشید و ایرانی»
2 stars یک شرح کوتاه و البته متفاوت از خاطرات جنگ جهانی اول، سرباز فرانسوی که اسیر آلمانها می شود و البته این اسارات هم از خوش شانسیِ اوست ثبت دو امتیاز به دلیل دیالوگ سرباز آلمانی در زمانیست که سرباز فرانسوی و راوی خاطره این داستانک را به اسارت می گیرد.... " شما خوشبخت بودید که جنگ برای شما تمام شد، ما هم خیلی دلمان میخواست که جای شما بوده باشیم" سوال اینجاست که آیا هدایت با سیاست های توسعه طلبانه آلمان در جنگ جهانی اول موافق بوده!؟ این اثر تا حدودی ولی نه به طور قطعی این گزاره را تایید میکند
شاید چون ایام اسارتش پُر بوده از فراز و نشیب و ماجراجویی و با دغدغه کمتر اما حالا در کشور خودش زندگی یکنواختی رو به عنوان یک پیشخدمت میگذرونه با دغدغه بیشتری درحالیکه همون سبک زندگی در اسارتی که در آلمان داشته رو ترجیح میداده ؛ شاید چون اونجا احساس آزادی بیشتری داشته تا آزادی اسارتگونه زندگیِ بدون اتفاقی که الآن در فرانسه، کشور خودش، داره. (؟)
دوباره داستانی با خط سیر مستقیم و بدون فراز و نشیب که اگر دوباره مورد بررسی قرار بگیرد با توجه به سکون و ایستایی آن رنگ و بویی متناسب با دیگر آثار مجموعه زنده بگور دارد.
راوي تعريف ميكند كه روزگاري در يكي از شهرهاي فرنگ زندگي ميكرده است. روزي، وقتي پيشخدمت مهمانسرا به اتاقش آمده تا آنجا را تميز كند، چشمش به كتابي ميافتد ك درباره جنگ است و تازه منتشر شده است. كتاب را برميدارد و نگاه ميكند. از راوي ميخواهند كه كتاب را براي مطالعه به او بدهند. اين مسئله باعث ميشود كه آنها با هم درد دل كنند. پيشخدمت تعريف ميكند كه وقتي آلمانيها به فرانسه حمله ميكنند، او همراه عدهاي سرباز اسير ميشود بعد فرار ميكند. اما او را دستگير ميكنند و به نقطه ديگري ميفرستند؛ و در آنجا چقدر به او خوش ميگذرد. پيشخدمت به خلاف انتظار، حسرت آن سالهاي اسارتش را ميخورد و آن دوره را بهتر از دوره زندگي آزاد در كشور خودش مي داند
مثل بسیاری دیگر از داستانهای کوتاه ابتدایی هدایت، این داستان هم که در مجموعه زنده بگور آمده به تیپ خاصی از طبقه جدامانده و ضعیف می پردازد و جنبه کوتاه اما برای نویسنده قابل پردازشی را مطرح میکند. اینجا هم انسان انتخاب شده اسیری فرانسوی است و جنبه ای از زندگی وی که برای ما ظاهرا باید تکان دهنده باشد این است که بگوید "بهترین دوران زندگانیم همان ایام اسارت من در آلمان بود و جاروب را برداشته از در بیرون رفت" همین قدر ساده در بیان یک زندگی بدتر از اسارت و دیگر هیچ