دوستانِ گرانقدر، داستان در موردِ مردی به نامِ «فریدون» است که در سوئیس تحصیلاتش را در رشتۀ کشاورزی گذرانده و به ایران آمده است و در باغی در "ورامین" به همراه زنش «فرنگیس» و خواهر ناتنی اش «گلناز» زندگی میکنند زنش فرنگیس، تار میزند و بیماری قلبی دارد. روزها با گلناز در خانه تنها هستند و به دور از چشمانِ فریدون، به دخترک تار آموزش میدهد... از طرفی همچون بسیاری از ساکنینِ ایران، او نیز موهوم پرست و خرافاتی میباشد و هرچه فریدون او را آگاه میکند، فایده ای ندارد که ندارد پس از مدتی حالِ فرنگیس بد شده و شب هنگام، میمیرد... فریدون از شدتِ علاقه به همسرش، وضعیتِ روانی اش بهم ریخته و برایِ درمان او را به تهران میبرند زمانی که بر میگردد، «نسترن باجی» دایۀ گلناز، به او خبر میدهد که اهالیِ خانه و کارگرها، همه فراری شده اند... و او با گلناز تنها مانده اند... سببِ گریزِ کارگران این است که شبها روحِ سرگردانِ فرنگیس، در تالارِ خانه، تار میزند و صدایِ سازش در باغ میپیچد عزیزانم، بهتر است این داستانِ زیبا را بخوانید تا از پایانِ این داستان و سرانجامِ این مردِ بیچاره، آگاه شوید *********************************** یکی از جملاتِ خردمندانه در این داستان را در زیر برایتان مینویسم ما بد تربيت ميشويم، همهٔ خرابیِ ما به گردنِ همين خرافات است كه از بچگی تویِ كله مان چپانده اند و همۀ مردم را آن دنيایی كرده اند. اين دنيا را ما ول كرده ايم و فكرِ موهوم را چسبيده ايم، نميدانم كی از آن دنيا برگشته كه خبرش را برایِ ما آورده! از تویِ خشت كه می افتيم برایِ آخرتمان گريه ميكنيم تا بميريم، اينهم زندگی شد!؟ --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستان لذت ببرید... یاد «صادق هدایت» گرامی باد «پیروز باشید و ایرانی»
موضوع اصلی کتاب تقابل با خرافات و عقاید سنتی است. از قسمت های جالب داستان جدال فرنگیس و فریدون_زوج عاشق_ بر سر اعتقادات مبتنی بر سنت و مدرنیته است. هدایت در این داستان از مسائلی پرده بر می دارد که شاید دغدغه ی انسان امروزی است.
بازگشتی دوباره به داستانی ساده - که در اینجا به نظرم فضاسازی به مراتب بهتر از داستانپردازی است - با رگههای آشنای نژادپرستی و جملات گلدرشت در نقد خرافات فرهنگی و دینی، و پایان تکراری از جنس نابودی شخص اول داستان.
جملات گلدرشت مثل: "ما بد تربیت میشویم. همه خرابی ما به گردن همین خرافات است که از بچگی توی کلهمان چپاندهاند و همه مردم را آن دنیایی کردهاند. این دنیا را ما ول کردهایم و فکر موهوم را چسبیدهایم. نمیدانم کی از آن دنیا برگشته که خبرش را برای ما آورده. از توی خشت که میافتیم برای آخرتمان گریه میکنیم تا بمیریم"
و بعد اضافه میکند: "خوبی و بدی آدم دخلی به مذهب و عقیده ندارد. همه فتنهها زیر سر آدمهای مذهبی بوده همه جنگهای مذهبی، جنگهای صلیبی زیر سر کشیشها بوده"
و در باب عربستیزی نژادپرستانه وقتی خواب خود را تعریف میکند: "یکمرتبه در باز شد فرنگیس با یک نفر عرب پابرهنه که ریخت راهزنان را داشت دست بهگردن وارد شدند با هم میخندیدند و به او اشاره میکردند. فریدون از جایش بلند شد ولی دید همه مردم بلند شدند و صندلیها را بههم پرتاب میکردند. گیلاسهای شراب به زمین میخورد و میشکست. عربی که وارد شدهبود کاردی از زیر عبایش درآورد یخه یکنفر را گرفت جلو کشید سر او را برید"
در واقع هدایت در اینها تمام تلاشش برای فضاپردازی هولناک را صرف ایجاد دلهرهای اگزیستانسیال نسبت به دین و مفاهیم روح و جهان دیگر میکند. چطور؟ حتی برای فردی مادیگرا که این مفاهیم را پوچ میداند اما همچنان ریشههایی فرهنگی دارد که باعث میشود نگذارد خواهر ناتنیاش ساز بزند و حتی سرانجام درگیر خرافات میشود و دلهرهای نسبت به ارواح در دلش ایجاد میشود. در نهایت اما روایت مادیگرا پیروز میشود و بیهودگی این خیالات را نشان میدهد اما فرد ضعیف داستان ما بعد از تجربه دلهره اگزیستانسیال و البته مشاهده خواهرش در حال نواختن ساز با مردی غریبه کارش به جنون میکشد.
هر کتابی یه خاطره ای هست به همراهش این کتاب رو به صورت صوتی و در یک سفر شهری گوش دادم که من رو از هیاهو و ترافیک شهر دور و به یک روستای ساکت و آرام با خوانواده ای معمولی برد که تنها اختلاف زن و شوهر سر مسائل اعتقادی بود داستان جالب و گیرا مثل همیشه که از صادق هدایت انتظار داریم
«مرا بگو که به حرف خاله زنیکه ها باور میکنم.هنوز که صدایی نشنیدهام.خبری نشده.شاید هم نسترن از خودش در آورده.از آن دنیا هم دلم به هم خورد.اگر بنا بود مرده ها هم همان سستی ها،همان سرگرمی ها،همان شهوت و فکر زنده ها را داشته باشند؟اگر آنها هم باز «دَلَنگ دَلَنگ» تار بزنند؟همان کثافت کاری های روی زمین که خیلی بچگانه است؟نه! پیداست که این دلخوشکنک ها را مردم از خودشان درآوردهاند...»
ازین داستان یاد میگیریم مثل آدمهای خرافاتی و سنتی و غیره روی حرفامون پافشاری کنیم و راحت تو سر همه فرو کنیم، عقیدمونو همه جوره بیان کنیم تا از بس گفتیم خلوچل بشن. 😌
باورهايي كه از بچگي با آن بزرگ شديم چنان در درون ما جا خوش كرده كرده، كه اگر سالها درس بخوانيم، دركشورهاي مختلف تحصيل كنيم و سالهاي سال با اين باورهاي غلط مبارزه كنيم، يك روز در يك مكان مي بينيم ناخواسته داريم به ان باور نادرست مي انديشيم.
مي گويند ذات انسان تا ٨ سالگي شكل مي گيره و انچه بعد از آن سن انجام ميدهد نتيجه تربيت و مهارتي است كه تا قبل از اين سن اموخته است.
پایان داستان طوری تنظیم شده که امکان «حضور واقعی گلناز» کاملاً منتفی نیست. هدایت عمداً این دریچه را باز میگذارد تا خواننده دچار همان تردیدی شود که شخصیت اصلی تجربه میکند. بنابراین نمیتوان گفت که بهطور قطعی روح دیده یا خود گلناز را. ابهام بخشی از تکنیک داستان است؛ یعنی هدایت میخواهد نشان دهد مرز میان جنون و واقعیت، عشق و مرگ در ذهن آدمی چقدر شکننده است.
دنياي پر رمز و راز از زبان هدايت شنيده مي شود. وقتي كه تيرگي ها بر روشنايي غلبه مي كند و پرده از رازهاي خوش باوري كنار مي رود. مردان هدايت ناتوان تر و ذليل تر در ميان تردامني زنانه.اين زنان همانطور كه در مقال هاي ديگر گفته ايم خود از سر ناتواني چنين چهره ي متفاوتي به خود مي گيرند. بي خود نيست زماني كه از هدايت مي نويسيم بيش از آن كه به محيط و ساختار داستان بپردازيم مي بايست نقش انسان ها را مورد بررسي قرار دااد. بنا براين بيراهه نگفته ايم كه هدايت نويسنده اي اومانيست است.
هدایت به هر موضوعی که میخواسته اشاره کنه ، خرافات یا اعتقادات مذهبی الکی یا هرچی به نظرم خیلی ضعیف عمل کرد تو این داستان، مقایسه میکنم با توپ مرواری و نثر اون . من کیفی نکردم باهاش.
اونقدر از گناه گفتن که خود زندگی برایم شد گناه. خندیدن گناه، عاشق شدن گناه، شک کردن گناه. ولی دروغ گفتن به اسم دین، ثواب بود. سرتو پایین بنداز، سوال نپرس، اطاعت کن… این شد خلاصهی همهی اون چیزی که یاد دادن. و من از اطاعت کردن خسته بودم.
_____________________________________________ _زیر درختای بید، که شاخههاشون مثل دستای مرده از درد تو هوا کشیده شده بودن، مینشستم. هیچکس نمیاومد اونجا. مردم از اون مسیر میترسیدن، میگفتن نفرینشدهس. من اما با اونجا صلح کرده بودم، یا شاید اون با من. گاهی صدای جیرجیرک، یا صدای خشخش موشی از زیر برگا میاومد. شب زنده بود، ولی زنده بودنش مثل کابوس بود. من فکر میکردم به چیزهایی که هیچکس نمیفهمید. به اینکه شاید ما همه تو خوابیم، تو یه خواب عمیق، و زندگی فقط یه لحظهی لرزان وسط این تاریکیه. به یاد مادرم افتادم. چشماش وقتی نگام میکرد، پر از ترسی بود که خودم نمیفهمیدم. انگار میدونست که من هیچوقت خوشحال نمیتونم باشم. آره، ورامین، با اون دشتای سوخته، با اون آسمون بیانتها، شبیه دل خودم بود… خالی، پر از صداهای دور، پر از یاد آدمایی که دیگه نیستن…
شبهای ورامین نام یکی از داستانهای صادق هدایت است که در مجموعه داستان سایهروشن به چاپ رسیده. این داستان با جملات زیر آغاز میشود: «از لای برگهای پاپیتال، فانوسی خیابان سنگفرش را که تا دم در میرفت روشن کرده بود. آب حوض تکان نمیخورد، درختهای تیره فام کهنسال در تاریکی این اول شب ملایم و نمناک بهار بهم پیچیده، خاموش و فرمانبردار بنظر میآمدند .»
ساده شروع میشه جذاب دنبال میشه. فضا سازی دقیق شمارو میبره تو محل داستان. داستان زوجی با زندگی ساده که در همه چیز جز اعتقادات مذهبی با هم تفاهم دارن. بخونیدش باحاله. مواظب هم باشیم.