جلو کپر عبدالستار، بیکاره های آبادی، بنی بخش و مهراب، همین جور روی شن ها یله شده بودند و ما را تماشا میکردند. بنی بخش گفت: "کجا ایشالله خدارحم؟ "
پدرم که حوصله ی حرف زدن نداشت، گفت: "شهر ..." و بقیه ی حرفش را قورت داد و من برگشتم تا یک دفعه ی دیگر کپر خودمان را ببینم. مادرم را از "سریک" سیاهش شناختم که نشسته بود روی شنها و ماه پیشانی هنوز داشت برایم دست تکان میداد و آن یکی برادر و خواهر هایم ماتشان برده بود و انگار خشکشان زده بود و بعد که من دستم را بالا آوردم، همه شان تند تند برایم دست تکان می دادند و خیال کرده بودند امروز هم دارم الکی، با آنها یکجور بازی میکنم.
پدرم، از آنجا دیگر حرفی نزد تا موقعی که وسط صحرا رسیدیم و خورشید یواش یواش بالا آمد و بادِ کم جانی از جانب چاه بهار شروع شد و هوا را کمی خنکتر کرد. پدرم گفت: "نمﺑـی میاد. یه بارونی بزنه خدا ... "
و به آسمان نگاه کرد که نه یک تکه ابر داشت و نه یک ریزه نم باران. و صحرا آرام بود و نمﺑـی، با خودش از کپرهایمان صدای زنی را می آورد که دلتنگ بود و "زهیروک" میخواند :
" برادر، سال، سال قحطی است. وطن من و شما فقیر و نادار است. عزیز ... به خاک افتادنِ نهال خرمای نورس خیلی ناگوار است ... "