Jump to ratings and reviews
Rate this book

دو خرمای نارس

Rate this book
مجموعه سه داستان برای نوجوانان:
غربتی؛ دو خرمای نارس؛ پدربزرگ

54 pages, Paperback

First published January 1, 1374

14 people want to read

About the author

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
1 (16%)
4 stars
4 (66%)
3 stars
1 (16%)
2 stars
0 (0%)
1 star
0 (0%)
Displaying 1 - 2 of 2 reviews
Profile Image for Neda.
498 reviews83 followers
March 4, 2015
در رمان شهردار کستربریج توماس هاردی داستان مردی رو میگه که از سر مستی زنش رو می فروشه.

اما در دو خرمای نارس عموزاده داستان پدری را میگوید که میخواهد پسر نوجوانش را بفروشد..

همه داستان به شکل معناداری پشت سر هم میاد و این شاهکار عموزاده هست که میتونه اینقدر هوشیار باشه نسبت به کلمه هایی که به کار می بره.

از عنوان داستان دوم که همین دو خرمای نارس هست بگیر تا اسم راوی داستان که همان نوجوان است..

داستان کوتاهی به معنای واقعی :)

داستان اولی که غربتی نام دارد درباره دیگری شدن بعضی اقوام است.. و داستان آخر که پدربزرگ نام دارد بد نیست اما به پای دو خرمای نارس نمی رسه.

:)
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews877 followers
Read
September 15, 2015
جلو کپر عبدالستار، بیکاره های آبادی، بنی بخش و مهراب، همین جور روی شن ها یله شده بودند و ما را تماشا میکردند. بنی بخش گفت: "کجا ایشالله خدارحم؟ "

پدرم که حوصله ی حرف زدن نداشت، گفت: "شهر ..." و بقیه ی حرفش را قورت داد و من برگشتم تا یک دفعه ی دیگر کپر خودمان را ببینم.
مادرم را از "سریک" سیاهش شناختم که نشسته بود روی شنها و ماه پیشانی هنوز داشت برایم دست تکان میداد و آن یکی برادر و خواهر هایم ماتشان برده بود و انگار خشکشان زده بود و بعد که من دستم را بالا آوردم، همه شان تند تند برایم دست تکان می دادند و خیال کرده بودند امروز هم دارم الکی، با آنها یکجور بازی میکنم.

پدرم، از آنجا دیگر حرفی نزد تا موقعی که وسط صحرا رسیدیم و خورشید یواش یواش بالا آمد و بادِ کم جانی از جانب چاه بهار شروع شد و هوا را کمی خنکتر کرد. پدرم گفت: "نمﺑـی میاد. یه بارونی بزنه خدا ... "

و به آسمان نگاه کرد که نه یک تکه ابر داشت و نه یک ریزه نم باران. و صحرا آرام بود و نمﺑـی، با خودش از کپرهایمان صدای زنی را می آورد که دلتنگ بود و "زهیروک" میخواند :

" برادر، سال، سال قحطی است. وطن من و شما فقیر و نادار است. عزیز ... به خاک افتادنِ نهال خرمای نورس خیلی ناگوار است ... "
Displaying 1 - 2 of 2 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.