عنوان: خانه : نمایشنامه برای سه اتاق و یک پشت بام؛ نویسنده: نغمه ثمینی؛ مشخصات نشر: تهران، نشر نی، 1393، در 118 ص، شابک: 9789641852308؛ موضوع: نمایشنامه های نویسندگان فارسی، ایرانی، قرن 14 هجری، قرن 21 م
نغمه ثمینی، نمایشنامهنویس، متولد ۱۳۵۲ در ایران، دارای دکترای پژوهش هنر (اسطوره و درام) است. از او تاکنون هفت نمایشنامه و دو کتاب پژوهشی منتشر شدهاست. همچنین بیش از ده نمایشنامه از جمله «شکلک» و «خواب در فنجان خالی» در ایران و نیز کشورهای دیگر از جمله هندوستان، انگلستان و فرانسه بر صحنه رفتهاست. وی از سال ۱۳۸۲ در مقام فیلمنامهنویس مشغول بهکار شد. از فیلمنامههای او که برخی به صورت مشترک نوشته شد میتوان به «خونبازی»، «حیران» و «سهزن» اشاره کرد؛
خانه، نمایشنامهای بود با پنج شخصیت که اغلب ما تو زندگیمون باهاشون برخورد داشتیم و همین باعث ملموس شدن شخصیتها میشد. سبک نگارش نغمه ثمینی به نحو جالبی با ترکیب بیان تمثیلی و سیال ذهن که یه جاهایی به رئالیسم جادویی نزدیک میشد با بقیهی نمایشنامههایی که خوندم خیلی متفاوت بود. با همین سبک متفاوت و کنایی، ثمینی اشارات ظریفی داره به زندگی اغلب ایرانیها که در واقع دچاره به یک همزیستی مسالمتآمیز که در کنار همدیگه با روزمرگی صرف به زندگی ادامه میدن. اینکه افکار درون ذهن آدمهای داستان رو ثمینی به تصویر کشیده و بهشون شخصیت و هویت میداد برام بسی جالب بود. با اینکه تلنگر و کنایههای کتاب میتونن خیلی ارزشمند باشن، داستان همین جا به پایان میرسه و در حد توصیف و تلنگر باقی میمونه و فکر میکنم چیز جدیدی رو به خواننده نمیده. ------------------------------ یادگاری از کتاب: بیزارم از اینکه یکی یه چیز نصفه بگه، یک عالمه هم آب و تابش بده، تمام سلولهای طرفش رو هم کنجکاو بکنه، بعد بگه ولش کن.
"خانه" بیشتر شبیه بیانیه است تا نمایشنامه. ایده دارد، اما جان ندارد. نمادها آنقدر روی متن سنگینی میکنند که نه شخصیت شکل میگیرد و نه درام. فقط گاهی "تکرار میکنم گاهی" دیالوگها خواندنی میشوند. اما این لحظهها زود گم میشوند. موقع خواندن مدام حس میکنی قرار است چیزی مهم اتفاق بیفتد، اما نمیافتد. برای من تجربهای سرد و خستهکننده بود؛ یک ستاره هم از سر احترام به ایده، نه اجرا.
خانه در این نمایشنامه نه امری ثابت که موجودی پویا و رو به نابودی است.جایی که آدمها سعی میکنند از خانه(وطن) فرار کنند و شبیه افراد ساکن خانه نشند. ۳.۵ستاره
خانه گاهی فقط جایی است برای زیستن و نه زندگی کردن. جایی برای پنهان شدن از شب و خوابی که شاید باشد و نباشد. خانه یعنی رابطهها و یعنی زندگی به مفهوم دقیق کلمه. هر جور تخطی از این تعریف ستونهای خانه را میلرزاند، نمایشنامهی خانه هم دربارهی همین رابطههاست، رشتههای نامرئی که گاهی بین آدمها تنیده میشود و گاهی برای زمانی طولانی گسسته میشود.
ایده نمایشنامه، این است که خانه ای در حال کوچک شدن می باشد، و حالا ماییم و این خانه و ساکنین آن. وقتی نمایشنامه را پی می گیری، بی درنگ از خودت می پرسی که چه سالی نوشته شده است، و بله؛ سال های 87 تا 88. و آن وقت با خودت میگویی که این نماد خانه و روابط شکننده و کج و معوج آدم ها با هم (البته اگر اصلا بشود اسمشان را روابط گذاشت)، چقدر خوب در دل داستان کاشته شده اند؛ نه اینکه بصورت عناصری گل درشت و شعاری از آن بیرون بزنند.
فرم نمایشنامه را هم دوست داشتم؛ تشکیل شده از چند پرده که هر کدام داستان و شخصیت های مختص به خودشان را دارند، و آدم را به یاد همان قطعات لگوی رنگارنگی می اندازند که قرار است خانه ای با آن ها ساخته شود.
من متن این نمایشنامه را نخواندم، اما در ۸ دی ۱۳۹۸ در نمایشنامهای که در تالار شریعتی دانشگاه ما اجرا شد داستان را شنیدم. در داستان افکار شخصیتها بازگو میشود؛ افکاری که در دنیای واقعی در بسیاری مواقع از ذهن صاحبانشان بیرون نمیآید. خروج این افکار از شخصیتها زیبایی داستان است. از معایب داستان هم این است که اصلا شبیه یک داستان درست و حسابی نیست و فقط بعضی روابط و افکار آشنا را یادآوری میکند و از آنها میگذرد.
امروز ۲۹ خرداد ۱۴۰۴ روز نمیدونم چندم جنگ ایران و اسرائیل. نمایشنامه "خانه" رو خوندم با این که از خونه خودم دورم:") کلافه و سردرگم...متنفر از مردان سیاست...
نمایش نمادین که به ترسیم فرآیند خرد شدن خانواده های مدرن ایرانی میپردازد. نمایش نشانم میدهد که خانواده ها تا چه در حال فروپاشی هستند. فاصله فرهنگی نسل ها بسیار زیاد است و تنهایی و نفرت خانواده را در بر گفته است. هر کدام از اشخاص خانواده به دنبال فرار از این سیستم ظالم هستند. از لحاظ محتوا به نظر میرسه اقتباسی آزاد از باغ وحش شیشه ای تنسی ویلیامز باشد
وقتی در بخش نمایشنامه کتابفروشی دنبال اثر تازه ای می گشتم که هم اسمش مرا جذب کند و هم شخصیت های جالبی داشته باشد، «خانه» را دیدم بعنوان یکی از معدود نمایشنامه های فارسی آن بخش. راستش تردید داشتم برای انتخابش که شاید به پای خارجی ها نرسد ولی بالاخره برش داشتم و حالا تک تک صحنه سازی ها، دیالوگ ها و در کل تم داستانش را تحسین می کنم.
to mehdizade.razi نمایشنامه ای برای سه اتاق و یک پشت بام. یکی از بهترین کتاب هایی که خوندم. یکی از بهترین برانگیزاننده ترین های این روزها. نغمه ثمینی همیشه من را به اینجا می کشاند. به این رهایی و آزادی خیال و نوشتن و عمق هایی که لایه لایه می کاود و می رسد به رگ و ساقه و برگ هایی که در خیال جوانه می زند بی شک. آزاد. رویا. هامون. ماهان. پرنیان هریک قصه ای دارند و هریک فکر می کنند محو شده اند در خانه و از نظرگاه دیگری. یکی از نزدیک ترین نوشته هایی که این روزها در باب خانه دنبال می کنم نوشته های خانوم شین است.شیدا اعتمادی در همشهری از زوایای مختلف خانه می نویسد و دل من را می برد. این نگاه دقیق و جزیی که به قصه و جهان دیگری رو به شکاف های نور و آجرهای قرمز می رسد روح از من بیرون می کشد. . " ا��ن سال ها کلید خونه مهم ترین نقطه ی اشتراک ما پنج نفر بود. کلیدهایی با شیارهایی مشابه توی جیب همه مون که وادارمون می کردن هرجا که بودیم شب برگردیم این جا." . زندگی آزاد پدر خانواده که تنهاست و به تنهایی فکر می کند و محو شده است و با عشق قدیمی حرف می زد. همه ی اتفاق ها در روزی می افتد که آخرین قسط خانه تمام شده و آن ها صاحب خانه شده اند بعد از سی سال و حالا نوعی پوچی در فضای خانه حاکم است. نوعی پوچی روابط و دور افتادن از هم و محو شدن از نظرگاه یکدیگر. هرکسی دارد به تنهایی زندگی می کند در خانه. امروز روز تولد هامون هم هست. پسری که افلیج است و باید از بدن بیرون بیاید و تبدیل شود به یک هیولای مغزی کامل. . " چه اهمیتی داره وقتی این همه آدم نامریی توی دنیا هست؟ تبتی ها برای چینی ها نامریی ان. عراقیا برای آمریکایی ها. بوسنایی ها برای صرب ها. تو خودت نامریی نیستی برای خیلی ها؟" . " تموم روزهای عمر من رو همین خونه بلعیده با این نمای سفید دودگرفته ش . تمام خوشی هام رو . تموم داردوندارمو. امروز صبح بالاخره آخرین قسط رو می دم و می بینم که دیگه هیچی ندارم که به خاطرش زنده باشم. که به خاطرش اونا منو بخوان." . هامون راوی سوم شخص و دانای نمایشنامه است که از همه چیز باخبر است. او به خاطر بیماری عجیب ش قادر است به ذهن اعضای خانواده وارد شود. . داستان زندگی رویا که دلبسته ی شخصیت تلویزیونی ست و همه ی زندگی اش رو به روی سریال های تلویزیون در آشپزخانه و سابیدن لکه ی روعن گاز می گذرد. " یه عمر هیچکی منو ندید توی این خونه. هرچی وسیله ی برقی اومد تو این خونه،من نامریی تر شدم. ماکارونی پز برقی، چایی درست کن برقی، شوهر تروخشک کن برقی. فقط لکه ی چربی ساب برقی هنوز نیومده. . " خونه یعنی جایی که به ادم هاش تعلق داری. وگرنه با هتل و زندون هیچ فرقی نمی کنه. خونه ی تو منم." . " رودن بود که یه بار دست های یه مجسمه رو شکوند که بقیه ی جاهاش زیر سایه ی زیبایی دست ها گم نشن." . قصه ی پرنیان در وان حمام خانه که در حال سقط کردن بچه اش با قرص است و با بچه اش حرف می زند و از تفاوت نسل ها می گوید. " اوه چه حوصله ای داشتن اون ها. خوب تهش به همونجا می رسن که ما دو روزه می رسیم. خب الان دوره ی سرعته. همه چی پر سرعته. پخت و پز سرعت. اینترنت پرسرعت. عشق پرسرعت. تو هم مال همین دوره ای." . پرنیان بچه اش را می اندازد و از او چند ماهی سرخ خارج می شود و هامون ان ها را از کف حمام برمی دارد. . هامون با ضبط صوت ش در حالیکه با دختری به اسم نیلوفر حرف می زد همه ی ماجرای پنهان زندگی خانواده را برملا می کند. " اخه مگه میشه بهار باشه و یه دختر با موهای بلوطی که از زیر مقنعه اش بیرون پرواز کرده بیرون تنها نشسته باشه رو نیمکت تو محوطه ی دانشگاه و خداحافظ گری کوپر بخونه و ادم یهو عاشقش نشه؟" . " این یه هپکو لامفادیای حاده. یعنی ویرانی کالبد به بهانه بازسازی فکر. ساده ش می شه یه جور انقباض جسم به نفع انبساط ذهن. به جور تحلیل بدن و گسترش جنون آمیز فکر. می شه بهش گفت سرطان ذهن. امروز بیماری لگد اخرش رو می زنه. اون وقت همه چیز تمومه اما انرژی ذهنی هیولاوار همه جا منتشر می شه." . ماهان که نقشه ی فرار با دوست دخترش را دارد و می خواهد با بادکنک هایی که محسابه ی دقیق فیزیکی کرده به آسمان پرواز کند. "چون اصولا به لحاظ روان شناسی زنانه، عشق یعنی ناشناخته. یعنی زن ها به محض اینکه چیزی رو نمی شناسن یا فراموشش می کنن یا عاشقش می شن." . " یکهو تو پونزده سالگی بیزار شدم از پونزده. از این همه ادم معمولی بودن. از متوسط بودن. بعد خودکشی کردم. خوندم. خوندم. اینقدر خوندم که از یه پونزده بگیر شدم نفر چهارده کنکور. اما یه اتفاق عجیبی افتاده بود. دیگه کسی من رو نمی خواست. تا وقتی یه پونزده بگیر حرفه ای بودم، همه دوستم داشتن. به نظرشون بی دردسر و بی خطر می اومدم اما بعدش یه جوری همه شروع کردن به نادیده گرفتنم. شدم یه غریبه وسط همه ی پونزده بگیرا. داشتم دیوونه می شدم. دیدم یهو چقدر تنهام و چقدر پونزده بگیرا زیادن و چه اتحاد غریبی بین شونه. یه فراماسونری آشکار که غریبه توش یا محکوم به مرگه یا فراموشی." . ماهان همه چیز را به لحظا علمی بررسی می کند. " برو مهسا. به لحاظ شیزوفرنیک شاید تو هم یه وهم باشی. آره دارم می بینمت عزیزم اما به لحظا بصری همه ی این ها می تونه خطای دید باشه." . هامون برای نیلوفر تعریف می کند که او و خانه هر دو با هم همزادن. نطفه ی او در این خانه بسته شده و امروز که قسط خانه تمام شده است او هم در روز تولدش تمام می شود. . " خونه همینه دیگه. مثل آدم زنده قهر می کنه. آشتی می کنه. زشت می شه. زیبا می شه. هپکولامقادیای حاد می گیره. خونه همینه دیگه. بهترین جای دنیا." . این کتاب هشت بار بازنویسی شده است. . حسودی به تو نغمه ی عزیز...
نمایشنامه در مورد ایران ماست،ایران خانه ای مفلوک تصویر شده که همه میخواهند ازش جوری فرار کنند،اما بخت برگشته ها نمیتوانند 🤭 مخاطب هم قشری که فکرش در حد تینیجری مانده و رشد نکرده است میباشند،رویای آمریکایی/اروپایی فلجشان کرده لذا نمیتوانند حرکت کنند و چون نمیتوانند کاری/شاهکاری(هنرمندهاش) بکنند آنرا میاندازند گردن کشورشان و حکومتشان.
به نظرم ایده یک خطی داستان خیلی از شخصیت پردازی و محصول نهایی بالاتره. موضوع نمایشنامه در مورد اعضای یک خانواده است که انقدر از هم دور شدن که واقیعت براشون از بین رفته و هرکدوم به یک رویا و خیال پناه بردن. حالا تنها راه نزدیک شدن دوباره شون به هم فقط شکل گیری یک بحران یک تراژدی یا یک از دست دادن بزرگه. همه اشتراکات خاطرات اختلافات همه چی نابود شه تا مجبور شن از اول شروع کنن
خیلی دوست داشتم این نمایشنامه رو. خیلی قشنگ روزمرگیهامونو نشون داده بود و این که چطوری همدیگه رو توی شلوغ پلوغیها فراموش میکنیم. خیلی دلنشین بود و در عین حال غمگین
»اینجا خونهی ماست. یا بهتره بگم خونهی ما بود قبل این که اینقدری بشه. ما اینجا زندگی میکردیم، زیر سقف کوتاهش، لابلای دیوارای طبلهکردهش، پشت پنجرههای دودگرفتهش... حالا اونا واستادن بالای سر خونه و دارن من رو صدا میزنن. هیچکدومشون نمیخوان ببینن که خونه کوچیک شده. میبینن، اما نمیخوان بهش فکر کنن. نمیخوان ازش حرف بزنن. نمیخوان به روی همدیگه بیارن. پذیرفتنش البته آسون نیست. شاید بعدا وقتی یه کم آرومتر شدن بتونن باورش کنن. اما حالا نه. حالا فقط دارن دنبال من میگردن«
ترسیم روابط سرد بین اعضای خانواده و دوری آنها از هم که به طرز ملموسی در زندگیهای این دوره از تاریخ معاصر در ایران به وجود آمده است و تک تک اعضای خانواده از بزرگ و کوچک، در بیرون از فضای خانه به دنبال دلبستگیهای خود هستند.
این نمایشنامه دارای چهار موقعیت است که همه در خانه رخ میدهد. آدمهای درون خانه به طرز عجیبی هم را میشناسند و زحمت آنکه بخواهی خود را مدام تعریف کنی کم میکنند اما خانواده تو را آنگونه میشناسند که خودشان دوست دارند و تو راضی نیستند.
در یک شب همه تصمیم به رفتن میگیرند با این دلیل مشترک که وجودشان برای دیگر اعضای خانواده مهم نیست اما هر کدام به شیوه خودشان میخواهند بروند. حتی خانه نیز دارد کوچک و کوچکتر میشود و میخواهد خانواده را بالا بیاورد. بحث نمادین قضیه را که کنار بگذاریم که البته در اینجا هم خیلی صادق نیست. خانه خود هویت مستقلی دارد و میخواهد خانوادهای که اعضایش با هم غریبهتر از هر غریبهای هستند، بالا بیاورد.
بنظرم این نمایشنامه درام تساوی و ملودرام بود (من تو سایتی دیدم نوشته درام اجتماعی اما من فکر میکنم ملودرامه) چون ما با روایت زندگی روزمره طرف هستیم اما در قالب رئالیسم جادویی چون ما از زاویه دید خانه رفتن و بریدن و دلکندن اعضای خانواده رو بنا به برداشت خودشون از حقیقت مشاهده کنیم و خانه هر طور شده میخواد اونها رو دور بندازه.
تغییرات صحنه اینطور که بیان شده خیلی به متن و اتفاقات کمک میکرد و اگر جزییات صحنه نبود، بنظرم متن نمایش خوب بنظر نمیرسید چون که متن نمیتونست به تنهایی فضای حاکم خانه و اون حالت مالیخولیایی که همه اعضای خانواده داشتن رو به تصویر بکشه. نشانههایی که هر کدام اعضای خانواده داشتند مثل هامون و پازلش که هامون راوی داستانم بود خیلی به تقویت نمایش کمک میکرد.
یسری دیالوگهای نمایش رو خیلی دوست داشتم مثل اونجا که رویا میگه آدم برفی رو ساختم و آوردم تو تختم بابام دعوام کرد چرا رختخوابت خیس شده و من گریه کردم نه از اینکه بابام فکر کرد من خرابکاری کردم از اینکه آدم برفی که عاشقش شده بودم دیگه نبود.
قسمت مربوط به سقط جنین دختر خانواده هم هست خیلی تکاندهنده بود و این اوج تنهایی و استیصال دختر خیلی خوب نشون داده شده بود از طریق نمایش بیخیالی که کن کم کم رگه غم و اندوه درش پیدا میشه.
بنظرم کانسپت و فلسفه پشت نمایش از خودش قشنگتر بود. اجرای نمایشنامه رو هم تا نصفه دیدم و بنظرم تئاتر از نمایشنامه بهتر در اومده بود.
1- محتوا (پرداختن به مسأله مخاطب) = ۸ بنظرم موضوع گسست و کمرنگی خانه و خانواده فراگیر و ما ترجیح میدیم بازگشت به خانه در معنای گذشته رو داشته باشیم به همان معنای پستو و حجاب اما خانه در امروز با بیرون پیوند خورده و به جای انکار باید بازخوانی جدید از خانه و خانواده صورت بگیره و بنظرم تلاش نمایش در پرداخت به این محتوا خوب بود.
2- منحصر نبودن متن به زمان و مکانی خاص = ۵ بنظرم موقعیت محور بودن نمایش و محدودیت به مکانی مثل خانه که به مثابه شخص بود، نمایشنامه رو محدود کرد به این فضا
3- درام = ۴ من متوجه نشدم چه چیزی متن رو قوی میکرد چون بنظرم اصلا چنین چیزی وجود نداشت یا شاید هم وجود داشت من نفهمیدم
4- موفقیت در انتخاب و اجرای ژانر و سبک نمایشنامه = ۷ بنظرم این سبک روایت به خودی خود (فارغ از متن) خوب و مناسب محتوا بود
5- ساختار (تعلیق، کشش و...) = ۸ کشش مناسب خوبی داشت اما کل نمایش سراسر تعلیق بود.
6-شروع و پایان بندی مناسب = ۷ شروع و پایان قویتر از میانه بود. شاید چون نغمه ثمینی خیلی روش فکر کرده بود و شروع رو تغییر داده بود.
7- زبان نمایشنامه ( دیالوگ ها یا مونولوگ ها) = ۷ زبان نمایشنامه ساده و محاوره بود و غیر چند جا دیالوگ خاص نداشت.
8- شخصیت پردازی = ۷ بنظرم جزییات شخصیت هامون خیلی دقیقتر بود تا بقیه! از آنجا در پرداخت به آزاد و رویا هم یه زاویه مشترک بود قابل درک بودند. بنظرم اون یکی برادر خیلی کم بهش پرداخته شده بود.پرنیان هم بیشتر موقعیت تعریفش کرد تا خودش
9- موفقیت در انتقال موضوع = ۹ سیر نمایش مشخص بود و متوجه هدف و موضوع میشدیم
10- خلاقیت و نوآوری = 10 اینکه خانه به مثابه شخص باشد و از اعضای خانواده بیزار جالب بود چون همیشه برعکسش روایت میشه.
اتفاقی در سفری همراهم بود و از روی ناچاری خواندمش.
سطحی، بیصداقت، بزکشده و بیمزه است.
نویسنده، حتی شده با اشاراتی چند کلمهای، به موضوعات بیربط متوسل به قصدِ بزک و چندوجهی و ریشهدار جا زدنِ اثر، از جمله این موضوعات: انقلاب، جنگ، بمباران، جنگ بوسنی.
نویسنده مشخصاً در بازی دادنِ تماشاگرِ تئاتر ماهر است: میخنداند تا که به تماشاگر خوش بگذرد، مکالمههای کشدار و گنگ مینویسد وقتی اصلِ حرف کممغز است، از این دکور به آن دکور و از مکالمهی این دو نفر به مکالمهی آن دو نفر دیگر میپرد و هر از گاهی مخاطب را مستقیماً خطاب میکند بلکه تنوع حفظ شود و تماشاگر خسته نباشد. علیرغمِ تعبیهی همهی این تکنیکها، خانه باورناپذیر است، شخصیتها همدلی برنمیانگیزند، دیالوگهای خام است، حرفهای کلیشهای و دوز و بزکها توی ذوق میزنند.
جالب اینجاست که نمایشنامه اجرا شده. کتاب به چاپِ پنجم رسیده و نویسنده عضوِ هیئت علمیِ دانشگاه تهران است.
تو یک ماه گذشته از خانوم نغمه ثمینی سه تا نمایشنامه خوندم که دوتای قبلی رو بیشتر از این دوستداشتم، داستان اعضای خانواده ای که هر کدوم تک افتادن و از هم دیگه دورتر و دورتر شدن و فکر میکنن از نظر بقیه اعضا وجودشون اهمیتی نداره و خانه و خانواده یجورایی در حال فروپاشی هستش. دوست داشتم که علت های دور شدن اعضای خانواده و رسیدن به این مرحله یکم بیشتر و دقیق تر روایت میشد اما با توجه به کم حجم بودن نمایشنامه همچین چیزی اتفاق نیفتاده، در کل به نظرم متوسط بود و کارای قبلی که خوندم بهتر (زبان تمشک های وحشی، اسب های آسمان خاکستر می بارند)
کتاب رو در باشگاه کتاب ایسائو با دوستان خواندیم. بچهها خیلی استقبال کردند، شاید چون همه در کتاب مشارکت داشتند، با هم خواندند و لذت بردند. کتاب هفت شخصیت دارد، دو شخصیت خیالی هستند، شاید هم سه شخصیت. همه در دنیای خود زندگی میکنند در مکان امن خود، همه تصور میکنند کسی انها را نمیبیند. و خانهای که نهایتا خراب میشود و برای ساختن همه همدیگر را میبینند و با هم همکاری میکنند. یکی از شخصیتها ، پسر بزرگ خانواده . در کنار تمام اعضای خانواده هست و نیست، مثل عقل کل خانواده/خانه میماند.در کنار همه حضور دارد . ولی کسی او را نمیبیند.
نثر جذاب نغمه ثمینی اصلیترین دلیل جذابیت نمایشنامه بود که خواننده رو با روایتی گیرا و پرکشش و همراه با فراز و فرودهای بهموقع، به سادگی تا پایان همراه میکرد. موضوع نمایش بسیار ملموس بوده و تصویری بسیار رئالتر نسبت به بسیاری از متون ادبی ایرانی از «خانه» ارائه میکنه، اگرچه نگاهی به مشکلات پیش رو و خاموش در خانههایمان هم از متن برداشت میشه. برداشت تمثیلی از نمایشنامه هم به همون اندازه به ذهن مخاطب نزدیک میشه که برداشت غیرتمثیلی و مصداقی از اون و این خودش یکی از دلایل دیگهی جذابیتشه.
یادآور شکایت های عیان و پنهان هر انسانی از فضای حاکم در خانه خود است. و دنیای موازی خیالی ای که برای برون رفت از نادیده شدن ها می سازیم با این حال فقط یاداوری از چیزی بود که حتی خودمون هم فراموشش کردیم منتهی راه حلی براش نداریم