مجموعه سیزده دفتر شعر سروده علی باباچاهی این کتاب شامل مجموعه شعرهای «در بیتکیه گاهی»، «جهان و روشناییهای غمناک»، «از نسل آفتاب»، «صدای شن»، «از خاکمان آفتاب برمی آید»، «آواری دریامردان»، «با گل نارنج»، «منزلهای دریا بینشان است»، «نم نمِ باران»، «عقل عذابم میدهد»، «قیافهام که خیلی مشکوک است»، «رفته بودم به صید نهنگ» و «غرقیها» میباشد.
علی باباچاهی متولد سال ۱۳۲۱ بوشهر (کنگان) است. باباچاهی در پاسخ به یکی از پرسشهای احسان یارشاطر (دانشنامه ایران، دانشگاه کلمبیا) که زمینهٔ خانوادگی شاعر و منتقد معاصر ما را جویا میشود، مینویسد:
«پدر برآمده از صحرا (تنگستان بوشهر)، همسایه تفنگ و مادر نمک پرورده دریا (بوشهر) بود…»
باباچاهی دوره دبستان و دبیرستان را در بوشهر میگذراند. در دوره اول متوسطه، دل در گروه شعر و ادبیات مینهد. این عاشقی زودرس، روز به روز برای او جدیتر میشود. در مسابقه ادبی که در همین سال بین دانش آموزان تمامی دبیرستانهای بوشهر برگزار میشود، رتبه اول را به دست آورد همین صحنه در همان سال، در شیراز و بین دبیرستانهای سرتاسر شیراز تکرار میشود و باباچاهی همچنان در نقش نفر اول ظاهر میشود. جایزه و صد آفرین! وی که همچنان (و حالا دوره دوم دبیرستان) در بوشهر اقامت دارد، شعرهایش در مجلات تهران، با نام مستعار «ع. فریاد» چاپ میشود اما وقتی یکی از شعرهای این شاعر جوان (نوجوان؟) در مجله امید ایران به عنوان «بهترین شعر هفته» به چاپ میرسد، باباچاهی از نو به جلد اسم اصلی خود برمی گردد و شعرهایش را به امضای خودش در مجلات پایتخت به چاپ میرساند. باباچاهی پس از اتمام دوره دبیرستان در بوشهر، حدود سال ۴۰ – ۳۹ به دانشکده ادبیات شیراز راه مییابد. مسئولیت صفحه شعر مجله دانشجویی دانشکده ادبیات شیراز را برای مدتی کوتاه به عهده میگیرد. او در این سالها به اتفاق چند تن از دانشجویان، جلساتی ادبی در دانشکده ادبیات شیراز برگزار میکند. آن هم بیشتر به این نیت که استادان ضد شعر نیمایی را با جریانات ادبی روز آشنا سازد. در ۱۳۴۳ دوره سربازی (آموزشی) را در شیراز و بقیه دوره را که افسر وظیفه است در کرمان سپری میکند. جالب اینکه مدیر مسئول مجلهٔ «آدینه» که دوره آموزشی خود را در کرمان میگذراند، در گروهانی است که باباچاهی فرماندهی آن را به عهده دارد. باباچاهی حدود سال ۴۵ وارد آموزش و پرورش میشود و مدت ۱۸ سال در بوشهر به تدریس ادبیات مشغول است که بعد از انقلاب به تعبیر خودش به دریافت جایزه «بازنشاندگی اجباری» نائل میشود. (سال ۱۳۶۲) باباچاهی در طول مدت تدریس خود در بوشهر علاوه بر چاپ شعر در مجلات پایتخت، به نوعی از فعالیت مطبوعاتی (ژورنالیستی؟) غافل نیست.
در کتاب «صد سال مطبوعات بوشهر، سید قاسم هاشمی صفحه ۳۰۰» میخوانیم:
«مجله تکاپو به سردبیری علی باباچاهی در پاییز ۱۳۴۶ در بوشهر منتشر شد…» پس از انتشار شماره سوم در نیمه اول ۱۳۴۷، ساواک
نثر آقای باباچاهی در مقدمه کتاب زیباتری از جنون به کامم شیرین آمد و تصور کردم آثار منظوم ایشان نیز به همان میزان زیباست اما زهی تصور باطل، زهی خیال محال! کتاب را از نیمه به بعد تنها به این انگیزه خواندم تا بعد از اتمام، با اطمینان بیشتر و وجدان آسوده تری به این مجموعه (که البته توشه عمر شاعر نیز هست) یک ستاره بدهم
سوگواری بر جسد مولف مرده / خوانش شعری از علی باباچاهی / رُزا جمالی
( این مقاله پیش ازین در سال ۱۳۷۹ در روزنامهی بهار منتشر شده است.)
مولف من بودم
شعری از علی باباچاهی
مرگ مولف را دیری ست / اعلام کرده اند
من مرده به دنیا آمده ام ( واصل ماجرا را می دانم)
کسی حرف می زند از کسی که مرده / یا به قتل رسیده
چه اهمیت دارد چه کسی حرف می زند
حالا که این طور است/ دست هایم را بر می دارم از زمین
سرم را بر می دارم ( واصل ماجرا را می دانم
و برمی دارم با خودم آسمان روی سرم را
چه اهمیت داره چه کسی مرده / یا به قتل رسیده
معماری های خیلی جدید/ عین چشم های تو سر در گم اند
تهران/ از دو سه روز پیش تا حالا / بلند بالا و کمی مهتابی تر است
زیر چشم هایش هم/ کمی پف کرده / عین چشم های تو سر در گم اند
چه اهمیتی دارد چه کسی حرف می زند
هیچ کسی عین خیالش نیست
من هم از هر کجا که دلم می خواهد می میرم
از جمله های طولانی/ از واژه ها / و ویرگول ها
و از دو چشم سیاهی که نمی دانم از کدام صورت سرگردان
و از دو ردیف دندان سفیدی / که نمی دانم از کدام دو ردیف دندان سفید
پس فردا چرا؟
در بیست سال گذشته اگر با تو قراری بگذارم
( کافی ست / قطار کمی رو به عقب برود
و زیر کلماتی توقف کند/ که اگر توقف کند
نترس ( اصلا ماجرا را من می دانم
در بیست سال پس فردا قهوه ات را بنوش
مردگان قطعا در سه زمان می میرند
و در سه زمان سفر می کنند
نقش مرده را بهتر ازین چه کسی بازی می کند؟
هنر مختصرم صرف بازی با گوشواره های این و آن که نشد
فقط به قصد این که تو را به جای گل سرخ نگیرند
به جنگ استعاره ها رفتم
کشتم / و کشته شدم
چه اهمیت دارد چه کسی مرده / یا به قتل رسیده
نسبت من به مرده های هزار سال پیش هم که برسد
به مرده های هزار سال پیش می رسد
قرابه های پر و خالی برای خودتان
کتاب های جلد چرمی/ برای خود خودتان
و خط خوش سنگ قبر من
نترس
از مولف مرده نترس
و در بیست سال همین حالا
بردار فنجان قهوه ات را
خواننده ی پی گیر شعر این سال ها حتما با جغرافیای شعری مانند " مولف من بودم" پیشاپیش آشناست. شعری با فضاسازی خاص که با عناوینی نظیر پیشرو، پست مدرن، آوانگارد و... همراه بوده است. در این شعر تلاش هایی برای دگر اندیشی محتوایی و بیانی دیده می شود. درونمایه ی شعر را خود ادبیات و دغدغه های آن تشکیل داده است . در کالبد شکافی این پیش زمینه در این شعر خاص می بینیم:
شاعر درونمایه ای به عنوان مرگ مولف را موضوع هدفمند این شعر قرار داده است. پس این شعر، شعری ست که از موضوعیت خود تبعیت می کند. یعنی تابع هدفمند پیش فرضی کلاسیک به نام "مضمون" است. به رغم این که شاعر کوشیده است یکی از هدف های ادبیات متاخر را دنبال می کند، یعنی پروسه ی نوشته شدن ادبیات و تببیین آن را در اثرش دخالت دهد. این شعر دچار چنین جهت گیری نیست. شاعر در این جا تنها روایتگر جهانی پسامدرن است و خود به مثابه یک راوی به مولف بودن خود اقرار می کند. دقیقا مانند شاعری که توصیف چگونگی یک درخت را به عنوان مضمون شعر خود انتخاب می کند، شعری که با آن روبرو هستیم هم محتمل توصیف و چگونگی یک پدیده و نظریه ادبی شده است که نباید به خطا با داخل شدن پروسه ی تولید و تبیین ادبیات در داخل اثر برای فاصله گذاری مقایسه شود. یعنی این شعر وابسته به بیان است. دغدغه ی شاعر موضوعی ست با عنوان مولف مرده که در این شعر بیان شده است. این شعر حاصل صوری نگاه کردن به تاویل های یک دوره ی ادبی ست. دغدغه ی این شعر در اجرای اثر ادبی خود را نشان نداده است. بلکه در بیان تشریح شده است، پس می توان این بیان را با بیانی که در شاعری دیگر از دغدغه ی یک گل و یا درخت و توصیف بیرونی آن حاصل شده است علی السویه دانست پس شاعر این شعر از منظری پیشامدرن نشسته است و به جهانی پسامدرن نگاه می کند. مضمونی که انتخاب شده است مضمونی عجیب و متاخر است، اما شیوه ی برخورد شاعر با این مضمون شیوه ای سنتی و متقدم است و تضادی که از ترکیب این دو در مقابله با این شعر به وجود می آید این طرز تلقی را در مخاطب ایجاد می کند که شاعر این شعر تنها به نیم نگاهی نسبت به پدیده های جدید ادبی اکتفا کرده است و حاصل کار اندیشه ای التقاطی ست. بررسی این شعر ما را ناچار می کند به مقاله ی مولف چیست میشل فوکو برگردیم. فوکو در این مقاله بعد از نقل قولی از جمله ی مشهور بکت "چه اهمیت دارد که چه کسی سخن می گوید" به بررسی انگاره ی مولف می پردازد. او این انگاره را سازنده ی لحظه ی خاصی از فردیت می داند و دو درونمایه ی خودارجاعی نوشتار و خویشاوندی نوشتار با مرگ را مطرح می کند. او برای تبیین درونمایه ی دوم از هزار و یک شب شهرزاد به عنوان پیوند نوشتار با مرگ مثال می آورد و نقد جدید را وابسته به شناخت " این اثر چیست و تلقی نوشتار به منزله ی غیاب است می داند یعنی با حضور مولف و توضیح اش می توان پاره ای از تاویل ها را از متن حذف کرد. مولف اصل صرفه جویی در تکثیر معناهاست. او نام مولف را نامی خاص معرفی می کند و آن را معادل یک توصیف قرار می دهد، پیامدهایی که نام مولف در پی دارد باعث می شود او این نام خاص را مانند نام های خاص دیگر نپندارد. یعنی نام مولف حجم معینی از هستی سخن را مشخص می کند. او کارکرد مولف را مورد تحلیل قرار می دهد: اول اینکه در این حالت اثر مورد تملک مولف قرار می گیرد در کارکرد دوم پاره ای متن ها هستند که در تمدن ما حتما باید به مولفی منتسب شوند. به طوری که پاره ای از آثار فقط زمانی قابل قبول می شوند که از کارکرد مولف برخوردار باشند یعنی بی نامی ادبی برای ما غیر قابل تحمل می شود و در تحلیل سوم خودانگیختگی در نسبت دادن سخنی به یک فرد خاص وجود ندارد بلکه این انتساب نتیجه ی عملی پیچیده است که موجود خردمندی به نام مولف را می سازد. او در تعریف مولف ذکر می کند مولف مبنایی ست که با اشاره به آن هم وجود برخی رویدادها در یک اثر و هم دگرگونی ها و تحریف و اصلاح های گوناگون این رویدادها توضیح داده می شوند. او می گوید متن همواره شامل تعدادی نشانه است که به مولف بر می گردد. ضمیرهای شخصی، قیدهای زمان و مکان و صرف فعل ها. اما نقش این عنصرها در سخن هایی که از کارکرد مولف برخوردارند و سخن هایی که ازین کارکرد بی بهره اند یکسان نیست. پاره ای از متن ها دارای تعدد "من" هستند. او مولف هایی را در جایگاه فراسخنی قرار می دهد و به تبیین این بحث می پردازد.
یعنی فرضا فروید که پدر روانکاوی ست چیزی بیشتر از کتاب هایش بر تاریخ تفکر تاثیر گذاشته است. او برای تبیین بی اساس بودن ارزش مولف و توجه به ارزش وجودی یک اثر می گوید : مولف کارکردی ست که در فرهنگ ما با آن محدود می کنیم و حذف می کنیم و انتخاب می کنیم خلاصه اینکه با آن سد راه گردش و تجزیه تحلیل های آزاد یک متن می شویم. شاید به این دلیل است که عادت کرده ایم مولف را در حکم نابغه و فوران دائمی نوآوری قلمداد کنیم. بنابراین مولف چهره ای ایدئولوژیکی ست که با استفاده از آن وحشتمان از تکثیر معنا را نشان می دهیم. او توضیح می دهد که نقش مولف کاملا بیانگر خصوصیات دوران جامعه صنعتی و بورژوایی و همچنین بیانگر فردگرایی و مالکیت خصوصی ست و او پیش بینی می کند همگام با تغییر جامعه کارکرد مولف به شکلی ناخودآگاه ناپدید خواهد شد.
و شاعر در این شعر به شکلی ناخودآگاه به تقابل با تمام تفاسیر بالا می نشیند.
3.لحنی که شاعر برای بیان این شعر استفاده کرده است لحنی ست محاوره که به زبان گفتار نزدیک است. گاه جمله های بریده بریده که می تواند در توجیهی روانشناختی حاصل رعب شاعر نسبت به پدیده ای متاخر باشد و گاه با حذف ها مواجهه هستیم . نوع بیان همان بیانی ست که پیش ازین در کتاب "نم نم بارانم" با آن مواجه بوده ایم. شاعر در این شعر به تقابل با مفهوم زبان می نشیند، قاصر بودن او در مقابل زمان مفهوم تناهی و تقصیر را تداعی می کند.
پس فردا چرا؟
در بیست سال گذشته اگر با تو قراری بگذارم
کافی ست / قطار کمی رو به عقب برود/ و بر کلمات توقف کند
که اگر توقف کند
نترس، اصل ماجرا را من می دانم
در بیست سال پس فردا قهوه ات را بنوش
مردگان قطعا در سه زمان می میرند
و در سه زمان سفر می کنند
مفهوم مردگی در تقابل این تناهی و تقصیر است که شکل می گیرد و شاعر به مثابه ی مولفی با این مردگان قرار می گذارد، در این حالت توجیه مرگ در نظریه فوکو ، بارت و .. در ذهن شاعر این شعر به مرگی جسمی بدل شده است و تجسد بخشیدن شاعر به مفهوم مولف مد نظر است.
شاعر به جنگ با استعاره و استبداد استعاره ها می رود و از استعاره ای مثل گل سرخ حرف می زند که در جنگ آن را کشته است و کشته شده است.
فقط به قصد اینکه تو را به جای گل سرخ نگیرند
به جنگ استعاره ها رفتم
کشتم / و کشته شدم
چه اهمیت دارد چه کسی مرده / و یا به قتل رسیده
جمله ی " چه اهمیت دارد چه کسی حرف می زند" که در طول شعر سه بار دیگر هم تکرار شده است، در تکرار چهارم به جمله ی " چه اهمیت دارد چه کسی مرده / یا به قتل رسیده" بدل می شود. این احساس مسئولیتی ست که شاعر در مقابل آن کسی که حرف می زند دارد. به نوعی از تجسد بخشیدن به مرگ حرف می زند . ازین رویداد متاسف است و حس می کند این مولف است که به قتل رسیده است و او سوگوار این رویداد است. با تغییر "خط خوش سنگ قبر من" این بیانیه ی سوگوار را تکمیل می کند. شعر با تعبیر ساده ی " بردار/ فنجان قهوه ات را" به پایان می رسد.
4.باباچاهی که همیشه از منظری قدمایی به جهان نگاه کرده است، در این شعر حسرتی قابل باور را در روبه رو شدن با زندگی بی توازن و جهانی با معماری های عجیب بیان می کند. از جمله های طولانی، از ویرگول ها، واژه ها، دو چشم سیاهی که نمی داند از کدام صورت سرگردان است و تهران که از دو سه روز پیش تاحالا کمی بلندتر ��ده است ، بیانی که قابل باور و صمیمی ست. ما این صمیمیت را در شعرهای سالها ی اخیر باباچاهی کاملا حس می کنیم:
حالا که این طور است/ دست هایم را برمی دارم از زمین
سرم را بر می دارم ( و اصل ماجرا را می دانم
و برمی دارم با خودم آسمان روی سرم را...
معماری های خیلی جدید / عین چشم های تو سر در گم اند
با چشم های تو معماری های خیلی جدید / خیلی سر در گم اند
تهران از دو سه روز پیش تا حالا/ بالا بلند و کمی مهتابی تر است
زیر چشم هایش هم / کمی پف کرده / عین چشم های تو سردر گم است
هیچ کس عین خیالش نیست
من هم از هر کجا که دلم می خواهد می میرم...
پریشانی و سردرگمی شاعر ازین همه اتفاقات عجیب و غریب، وحشت و رعب شاعر در مقابل جهانی دیگر گون است که منجر به هول وشتاب شاعر چه در روایت و چه در نگاه ( منظر ) شده است. تجسد بخشیدن به مفهوم مولف که بخشی از ذهن شاعر را احاطه کرده است وقتی شاعر می گوید "مولف من بودم" در مقابل گذشته ی ادبی اش و گذشته ی ادبی جهان به سوگ نشسته است و در واقع این شعر سوگواری او در مقابل جسد مولفی ست که شاید خود اوست. شاعر که در عنوان شعر اعلام کرده است مولف بوده است و در سطر دوم شعر تاکید می کند:
من مرده به دنیا آمده ام و اصل ماجرا را می دانم
کسی حرف می زند از کسی که مرده / یا به قتل رسیده
پس در این حالت مفاهیمی که ازین شعر استنباط می شود با نظریه ی فوکو کارکردی نقیض گونه پیدا کرده است. شاعر در سطر دوم به تاویل جمله ی بکت که فوکو آن را در مقاله اش نقل کرده است، پرداخته است.
این تاویل از منظری داستانی و یا روایی به مساله نگاه می کند و شاعر حس می کند به قتل رسیده است. این فردیت مولف است که در ذهن باباچاهی اهمیت دارد و در این سوگواری مرگ این فردیت اعلام شده است.
-----
منابع:
- حقیقی، مانی. سرگشتگی نشانه ها. رجوع کنید به "مقاله ی مولف چیست؟" به ترجمهی افشین جهاندیده
"دوستت دارد" دارد تند تند تجزیه میشود کرمها به شوخ ـ شاخیِ گاوهای جوان حمله میبرند تند تند به رگ رگِ تو رگبهرگ تو تند تند قرار نبود تند تند قشنگترینِ پسران روی زمین باشم تعرض من به سوسمارهای رُمانتیکی نیست که شيفتهی اشکهای آب انگوری تواَند نمیگرفتی اگر از دستم کارد را باز هم فرو نمیکردم حتا با توطئهي کارد کارد را در بغلِ پهلوانپنبهای که بغل بغل رجز میخوانَد و خالکوبی میکند از روی دست و بازویِ دیوهایِ پرده ـ قلمکار تنِ تن تن تتناش را فقط به خاطر تو محوِ لباسِ راهراهِ ابدیها بودی که باز شد درِ زندان در خواب از یکی یکی آن یکیتری که تو را میشناخت از عریانیِ در خواب فقط در عذاب بود برگ انجیری که سرِ راهش بود و نبود برداشت از بگذارم گذشت و دوید و دوید تا رسید به نقطهای که قبلاً رسیده ـ نرسیده بود: آتش سیگاری که با فوتِ عنکبوتی خاموش شد! عاشق توبه کرده ـ نکرده قبل از همه میشنود آژیر قرمز را پدرت نیز گوشِ تیزی داشت پیش از آنکه سرش را به کوه بزند زده بود به کوه و نارنج و ترنجهایش را که خیلی هم نارنج و ترنج نبودند را - - - وگرنه مادرت به عقد نخلی رطب رطب از حال نمیرفت در نمیآمد دایه دایه وقت جنگه ! دایه فقط از کاردهای کُند متنفر بود از سربههواییِ لولههای توپ و تفنگ هیچوقت! راستی آنکه زیر پوست پلنگ تیرخوردهای رفته بود رفت به جبهه یا که رفته رفته نرفت؟ رفت؟ تو هم که پاره و پوره و غرقِ عرق شده بودی و خیلی هم لیلیپسند! پوتینها هیچوقت به گربهها شلیک نمیکنند! دود از کنده بلند میشد و کندوها کنده شده ـ نشده شده بودند ملکهي زنبورها از برود رفت از بردارد چیزی برنداشت از اندک اندک کیف دستیاش را جا گذاشت: - آینه و موچین هم که به درد خرس پشمالو نمیخورَد! عاشق کلّیههایت شده بودم که جنگ درگرفت لوزههایت هم چرکی شد لیلی که لیوان ادرارش را به دستِ قیسِ عامری بدهد با پای تیرخورده عشق فرار میکند از بیمارستان خونی که ماه به ماه چکه میکند از درختی که بر سرت سایه زده از انار اجازه نمیگیرد بابا انار داد
بچه که بودم انگشت در سوراخ دیوار فرو میکردم که خون شتک بزند از حفاظ نازکی که - - - وَ جوجه پرندهای هم در کار نبود! ای که اسم مرا روی دندان مار هم كه بنویسی نوشتهای بنویس! فصل تو هم تا سپری نشده نشده وگرنه کاسهي شیر بریده ـ نبریدهای نمیشدی در یخچال! از آهوبچهها چهها چه مينوشتم در جنگهای روانی اگر دستهایم را از دست نداده بودم؟