زندگانی سیاسی شاپور بختیار، آخرین نخستوزیر نظام شاهنشاهی در ایران با سرنوشت تاریخی ما گره خورده است. کودکیاش در میان ایل، نوجوانی و جوانیاش در بیروت و پاریس، مبارزه سیاسیاش در حزب ایران و جبهه ملی تا رویاروییاش با محمدرضا شاه و آیتالله خمینی، هر یک نشان از گذشتهای دارد که بر زمانه ما اثری ماندگار بر جای نهاده است. روزگاری که در معنایی، نبرد میان آزادی و استبداد بر شخصیت سیاستمداری چون بختیار شکل بخشیده و او را برای شماری به نماد بارز ایستادگی در برابر خودکامگی دین و دولت بدل ساخته است. اما در معنایی دیگر، سرانجام تراژیک بختیار نیز خود آیینهای از روزگاری است که چون دوری باطل، جز قتل و تبعید یا زندان و مهاجرت، نشان ماندگار چندانی در حافظه تاریخیمان برجای ننهاده است. بختیار در این معنا، زاده عصر و پرورده روزگار خویش است. در پرداختن به زندگانی سیاسی بختیار، پذیرش مقام نخستوزیری توسط او در آستانه انقلاب جایگاه ویژهای دارد. دلیل این تصمیم را تا آنجا که به شخصیت و ویژگیهای فردیاش مربوط میشود، بسیاری منتسب بر جاهطلبیاش دانستهاند. بختیار اما بیآنکه فروتنی دروغینی در میان باشد، جاهطلبی را “موتور مرد سیاسی” میدانست. پس ضرورتی نمیدید تا چنین خصوصیتی را نفی کند و یا فراتر از آن نادرست بخواند. با این همه، دلیل اصلی تصمیمش را برای پذیرفتن مسئولیت در آن شرایط بحرانی، نگرانی فزایندهاش از آیندهای دانسته است که ایران را تهدید میکرد. او سالها پیش از آنکه به رویارویی با آیتالله خمینی برخیزد، شجاعت و صراحت را عاملی مهم در زندگانی سیاسی میدانست و میگفت: “عیب کار این جا است که برخی افراد در تمام مراحل عمر در پی یک وضعیت اجتماعی راحت و آسودهای هستند و در عین حال جنتمکانی را بر تمام شقوق زندگی ترجیح میدهند… به هر صورت هر کشوری به اشخاص متقی و وطنپرست نیاز دارد. ولی این اشخاص متقی و وطنپرست این کشتی را به ساحل نخواهند رسانید. یک تعداد افراد قوی و با اراده لازم است.”1 بختیار از روزگاری که پا به عرصه سیاست گذاشت، به سبب توانمندیهای فردی و خانوادگی، از این امکان برخوردار بود تا با گذشتن از عقایدش، بر آنچه جاهطلبی سیاسی نامیده میشود، واقعیت بخشد. خویشاوندیاش با ثریا اسفندیاری، همسر دوم شاه و با تیمور بختیار، رئیس سازمان اطلاعات و امنیت کشور (ساواک)، هر یک امتیازی بود که میتوانست راه صعودش را به قله شهرت و قدرت هموار سازد. اما به خاطر ارزشهایی که به آنها پایبند بود، از همه اینها روی برتافت. او در نخستین روزهای پس از سقوط کابينه مصدق در مرداد ماه 1332، پیشنهاد عضویت در کابینه زاهدی را نپذیرفت و در آستانه انقلاب که کسب قدرت را از سوی جبهه ملی در دسترس میدید، به رغم همه اختلافاتش با اللّهیار صالح، او را نامزد مقام نخستوزیری خواند. بختیار در فرصتی دیگر، از هیچ کوششی برای نخستوزیری کریم سنجابی فروگذار نکرد و هنگامی که نام غلامحسین صدیقی برای کسب این مقام بر سر زبانها افتاد، از او با شاه به نیکی سخن گفت. تا اینکه سرانجام، آنجا که هستی میهنش را دستخوش خطر دید، بسان رهبری بیباک پا به میدان نهاد و با شجاعتی که از اعتماد به نفس و تبار ایلیاتیاش برمیخاست، همچون “مرغ توفان” به پیشواز نبردی بیسرانجام شتافت. مرغ توفانی که در ظلمت پرواز میکرد. بختیار میدانست که در گردش شتابان گردونه سیاست، تاریخ به حقیقت و حقیقت به شجاعت نیاز دارد. میگفت: “شجاعت حقیقی، آرامش و بردباری در برابر حوادث بزرگ است.”2 و این شاید نشانی دیگر از واقعیتی باشد که چرا او در صحنه و دیگران در سایه بودند. اما کنش تاریخی او در پذیرش مقام نخستوزیری، هنگامی که نزدیکترین یارانش نیز امکان موفقیت چندانی برای او نمیدیدند، پیامدهای دیگری نیز داشت که دامنهاش بسی فراتر از فهم چنین واقعیتی بود. واقعیتی که آگاهی بر آن تنها در ویژگیهایی چون بیباکی و اعتماد به نفس یا با تکیه بر جنبههایی از تبار و شخصیت و یا دیدگاه سیاسیاش معنا نمییابد. بختیار در اوج ناآرامی ها، روزگاری که توده و فرهیختگان مردم، رمز آسایش و امنیت خود را در یافتن پاسخهای صریح و آسان بر پرسشهای دشوار و پیچیده جستوجو میکردند، از هیچ تلاشی در سخن گفتن با آنان از آنچه آگاهی و خرد میدانست، فروگذار نکرد. بیآنکه در تلاش نافرجام خویش از این بخت برخوردار باشد که راهی به سویشان بگشاید و در گشودن طلسم ناگشوده نابخردی، راهگشای بهروزی و نیکبختیشان گردد. او بیآنکه بتواند برای رویارویی با دشواریهای روزافزونی که در دوره صدارتش با آنها روبهرو بود، چارهای بیابد، پرسشی را به میان کشید که پاسخ بدان در سی و پنجمین سالگرد انقلاب همچنان در دستور کار جامعه ایران قرار دارد. شاید همین واقعیت نشانهای از اهمیت کنش تاریخی او در روزگاری سرنوشتساز از تاریخ سرزمینی باشد که بدان مهر میورزید. سرزمینی که شاید روزگاری در وجدان تاریخی مردمانش، نام بختیار را به خاطر بسپارد. سرنوشت بختیار را در انقلاب ایران، با سرانجام کرنسکی، رئیس دولت موقت در انقلاب فوریه 1917 روسیه مقایسه کردهاند. این مقایسه به رغم تفاوتهای آشکار میان آن دو چندان بیاساس نیست. کرنسکی در پی انقلاب بلشویکی اکتبر 1917 به فرانسه گریخت، کتاب و خاطرات نوشت، بار دیگر بختش را آزمود و با برپایی تشکیلاتی سیاسی، سودای “آزادی روسیه” را در خاطر پرورد تا سرانجام از مسند صدارت بر کرسی استادی دانشگاه تکیه زد. بختیار نیز چون کرنسکی، فلسفه و حقوق خواند، به سیاست روی آورد و در رویای برقراری نظام مشروطه سلطنتی، با آنچه برایش کابوس انقلاب بود، روبهرو شد. به فرانسه گریخت، دست به تشکیل “نهضت مقاومت ملی” زد، خاطراتش را منتشر کرد و سرانجام در واپسین سالهای عمر، سرگشته و دلشکسته، بر آن شد که از سیاست دست بشوید و در دانشگاه به تدریس بپردازد. انقلاب اکتبر 1917 و انقلاب بهمن 1357 نیز که یکی در سالهای آغازین و دیگری در سالهای پایانی قرن بیستم، تأثیری...
🔹️بعد از مدتها با خودم گفتم که بالاخره به تازههای بازار هم اقبال نشان بدهم و یکی از آنها را بخوانم البته موضوع این کتاب و تقارنی که زمان انتشارش با دهه فجر داشت، در این تصمیم بیتاثیر نبود. و این شد که "پرواز در ظلمت" نوشته حمید شوکت از نشر اختران را خریدم و خواندم. 🔸️از اول هم توقع نداشتم با تصویری سیاه از شاپور بختیار روبرو شوم بالاخره نشر اختران است و سابقهاش مشخص است ولی حداقل توقع داشتم مولف اثر که نامش با مستندنگاریها و پژوهشهایی از تاریخ معاصر بر سر زبانها افتاده کمی منصفانه و بیطرفانه به روایتِ مستند تاریخ بپردازد ولی متاسفانه نه از بیطرفی خبری بود و نه از لحنی که مناسب آثار علمی تاریخیست، کتاب داستانوارهایست از زندگی آخرین نخست وزیر رژیم پهلوی به قلم کسی که او را دوست میدارد و محترم میشناسد و در جای جای کتاب با لحنی ادبی و جانبدارانه از او و مصائبی که بر او گذشته میگوید.
🔸️کتاب در اصل چهارصد و بیست و هشت صفحه است. بیست صفحه ابتدایی به قتل بختیار میپردازد. مولف با لحنی سوزناک مسئول قتل را به صورت قطعی جمهوری اسلامی میداند و اصلا این فرضیه را مطرح نمیکند که عدهای بر این عقیدهاند که برخی مخالفان جمهوری اسلامی این قتل را آنهم در سالهای خاموشی و عسرت بختیار برای منزوی کردن و محکوم کردن ایرانی که میخواست در دولت هاشمی روابطش را با دنیا بهبود ببخشد، تدارک دیدهاند. جمهوری اسلامی البته در دهه شصت اقدام به این عمل کرده بود که عملیات شکست خورده بود ولی ماجرای ترور بختیار در سال هفتاد داستان دیگری دارد. چهارصد صفحه بعدی به شرح سالهای ابتدایی زندگی و پس از آن تحصیلات و فعالیتهای سیاسی بختیار در فرانسه و سپس بازگشتش به ایران و فعالیتهای سیاسیاش تا نخستوزیری و در آخر دوره پرالتهاب نخستوزیریاش اختصاص دارد. جدای از اطلاعات انبوه و کمتر مفیدی که مولف در مورد جبهه ملی به مخاطب میدهد و نشان میدهد بختیار چندان هم در امور، شخصیتی تاثیرگذار نبوده است، باز هم لحن مولف در تایید مواضع و فعالیتهای بختیار است. فیالمثل در ماجرای اخراج بختیار از جبهه ملی حق را به او میدهد و دیگرانی که با انقلاب همراهی کردهاند را فریبخورده نشان میدهد مثلا این چند خط را ملاحظه کنید: "سرانجام آنجا که هستی میهنش را دستخوش خطر میدید، بسان رهبری بیباک پا به میدان نهاد و با شجاعتی که از اعتماد به نفس و تبار ایلیاتیاش برمیخاست، چون "مرغ توفان" به پیشباز نبردی بیسرانجام شتافت، مرغ توفانی که در ظلمت پرواز میکرد." درکل مولف نسبت به مذهب و نگاه مذهبی به سیاست نگاه خوبی ندارد و از هیچ فرصتی در جهت طعنه زدن به افراد مذهبی ملیون نظیر بازرگان، سحابی، طالقانی، زنجانی فروگذارد نمیکند در کل او شکست جبهه ملی را در وقایع پیش از انقلاب به بخش مذهبی ملیون نسبت میدهد. گفتیم چهارصد و بیست صفحه از کتاب به زندگی پیش از انقلاب بختیار اختصاص دارد در نتیجه تنها هشت صفحه به دوازده سال پایانی عمر بختیار که اتفاقا مهمترین بخش زندگی او نیز هست میپردازد، بختیار در این بازه مهمترین مخالف جمهوری اسلامی است و فعالیتهای زیادی از جمله نقش مهم در کودتای نوژه، همگامی با صدام در سالهای جنگ و ارتباط نزدیک با رژیم بعثی و سعودی و گرفتن کمکهای مالی از آنها داشته است. مولف تنها مختصرا به بعضی از این موارد اشاره میکند و به راحتی از کنار آنها میگذرد گویا او به بختیارِ در غربت حق میدهد که دست به چنین کارهایی بزند.
🔹️و اما نکته آخر این است که کتاب به یک ویرایش اساسی نیاز دارد، شوکت اینگونه که از این کتاب برمیآید تسلط درخور و قابل قبولی بر زبان فارسی ندارد در بسیاری از جاها کلام پیچیده و نامفهوم است. در کل این کتاب منبع خوبی برای شناخت بختیار نیست اگر به منابع دیگر دسترسی دارید آنها را در اولویت قرار دهید.
اگر میشد ریزتر و دقیقتر ستاره داد حتی شاید زیر سه! کتاب نه روایت منسجمی دارد که بشود آن را با فرم رایج بیوگرافیهای سیاسی تاریخی سنجید و نه در روایتگریش نثری جذاب و روان، با وجود آنکه سوژهاش برای مخاطب تاریخِ ایران بسیار جذاب است و مهمتر از همه به گمانم تحلیلهای سوگیرانه و یکطرفه نویسنده است که بیشتر از آنکه سویهای تاریخی-انتقادی داشته باشد در اغلب موارد برآمده از نگاهی با انگارههای روز است، خواندن تاریخ با این غلظت از داوریهای ارزشی چیز خستهکنندهای است!
کتاب خوبی بود. جمع بندیهای نسبتا درستی از اشتباهات تاریخی جبهه ملی، حزب ایران و فعالان سیاسی دهه سی و چهل دارد.
در ضمن تصویر واقعی ای از بختیار ارائه میدهد و میتواند بختیار را شبیه انچه که بوده است، با تمام تناقضها و تضادهای رفتاری و اخلاقی بتصویر بکشد. از شجاعت و سلامت مالی و ارمان خواهیاش نوشته و برای انها دلیل و روایت تاریخی ارائه کرده و از ساده انگاری و اشتباه محاسباتی اش هم نوشته و سعی کرده همه ابعاد را بازتاب بدهد. بنظرم قضاوت نهایی بعهده خواننده است و ازین بابت کتاب قابل ستایشیاست.
پینوشت: کتاب با امضای نویسنده خیلی اتفاقی به دستم رسید. لذت خواندنش بیشتر شد
Extremely biased and inaccurate, the author is more interested in criticizing Mossadegh than Bakhtiar's life and legacy. Goes to such length to make such bizarre claims as Bakhtiar being a disciple of Qavam and a hater of Mossadegh. Apparently, in the author's mind someone else has written Bakhtiar's memoirs (Ma Fidaelitae) for him, because all Bakhtiar says in Ma Fidaelitae is praise Mossadegh and wanting to bring back the rule of law like Mossadegh did when he accepted to become prime minister.
کیفیت کتاب یکدست نیست و به نظر من نیمهی دوم، یعنی فصلهای پنج تا هشت، خیلی از نیمهی اول جالبتر و خواندنیتر بودند. فصل اول برای خوانندهای كه در جریان پرونده قتل بختیار و سرنوشتش بوده تازهای ندارد، گزارشی است روزنامه ای از روند پلیسی و قضایی و سیاسی ماجرا. فصل دوم مكث طولانی و بی جاییست درباره تاریخ ایل بختیاری و روابطش با مشروطه و رضا شاه و الخ. من دوست داشتم نویسنده كمی بیشتر خوش سلیقهگی می كرد و به جای اینكه فیشهای تحقیقاتیاش را پشت هم ردیفكند، یافتههایش را دربارهی تاریخ ایل بختیاری، به مناسبت و در خلال روایت روزهای مهمتر زندگی بختیار و برای توضیح دلیل تصمیمهایش فراخوان میكرد. اینطوری كه الان ارائه شده به نظر من بیشتر مثل این است كه تحقیق خوبی شده اما در ارائه به خاطر كم حوصلهگی كار به سامان خوبی نرسیده. همچنین است فصل سوم دربارهی دوران بختیار در فرانسه و در زمان جنگ جهانی دوم. امیدوارم این فصلهای نه چندان جذاب و مرتبط، خوانندهای را از خواندن بقیه كتاب منصرف نكنند. یكی از چیزهایی كه من نفهمیدم علت تاكید زیاد کتاب روی مساله یهودیها بود. به قضاوت شوكت، علیرغم تجربه جنگ/اشغال به صورت مستقیم و زندگی در فرانسه تحت اشغال نازی، فهم بختیار از هیتلر و آلمان نادقیق و عوامانه بوده. كمی جلوتر در صفحه ١٢٨ شوكت مینویسد كه اساسن بختیار در مساله یهود دچار خطای جدی بوده. بعد به این بهانه كه بختیار درباره كشتار یهودیها در اردوگاهها حرفی نزده، بیش از دو صفحه از زندگینامهاش را به شرح وضعیت یهودیان فرانسه تحت سلطه هیتلر اختصاص میدهد. اسم یكی از فصلهای كتاب هم به همین مناسبت شده مبارزه با فاشیم و موقعیت یهودیان فرانسه. خیلی عجیب است که موضوعی که به درست یا غلط جایی در فکر سوژه نداشته، بشود موضوع یکی از فصلهای کتاب. خلاصه فصل هم این است كه بختیار در این موضوع جاهل بوده و قضاوتش تلخ است و اشتباه میکند که حتی چهل سال بعد از جنگ هم درباره اردوگاهها حرفی نمیزند. به فرض صحت و اعتبار این قضاوت، آیا واقعن جای طرحش اینجاست؟ اشاره های ظاهرن بی ربط به یهودیان البته محدود به بخش سیزده نیست. در روایت فعالیت های حزبی بختیار در حزب ایران هم، مثل دوران كارش در آبادان و اصفهان، با جزئیات طرفیم. مثلن روایت دقیقی شده از گزارش بازدید آتاشه كارگری انگلیس از تاسیسات شركت نفت. باز هم ما مصرفكنندهی تحقیقات ارزشمند مولفیم. كاش این یافتههای به شكلی ارائه میشد كه كنار هم نشستنشان كمك بیشتری به فهم شخصیت بختیار میكرد. به نظرم عمق روایتهای كتاب یك دست نیست. این همه جزییات بی ربط میخوانیم اما مثلن در مورد اینكه چرا بختیار معاون وزیر كار شد به این بسنده میشود كه در باره دلایل این گمارش دلایل چندانی در دست نیست. از بخش ٢٣، نویسنده وارد فضای مچگیری از بیانیه ها و مقاله های حزب ایران و بعدن جبهه ملی میشود. مشابه این كار در زندگینامه قوام هم شده بود. زبان كتاب اینجاها پر از طعنه و كنایه است و مدام كلمهها رفتهاند در گیومه. به نظر میرسد منظور شوكت این است كه جبهه ملی ادبیات مذهبی و آخوندی داشت و حتی قبل از خمینی، تلاشهایی برای كشاندن علما به سیاست كرده بود. چیزی كه در این لحن برای من آزاردهنده است این است كه انگار شوكت قضاوت شخصیاش درباره مذهب را وارد روایت و تحلیل تاریخ كرده. این لحن و شیوه به نظرم خیلی شبیه كاری بود كه میلانی با شاه كرد. هر دو به نظرم برای توضیح پدیده ای كه خوب نمی شناسندش سوژه شان را بیش از آنی كه بوده مذهبی نشان میدهند. و هر دو از این نکته غفلت یا چشمپوشی میکنند که شاید این تظاهرات مذهبی، بیشتر نتیجهی یک تصمیم سیاسی باشد تا بیانگر اعتقادات شخصی و گروهی. درخشانترین بخشهای كتاب اما از فصل شش به بعدند. اینجا شوكت به روایت اکتفا نمیكند. منابع را تطبیق میدهد و تحل��ل میكند و توضیح میدهد و قانع میكند. تصویر كمابیش دقیقی از بختیار میسازد كه به نظرم هیچ مثبت نیست. این از جمله به این خاطر مهم است كه بعدن مثلن در بخش ٤١، زبان نویسنده نسبت به سوژه كمی مهربانتر و حتی در فرازهایی تمجیدآمیز میشود. اما من فكر می كنم قضاوت شوكت درباره بختیار همین جا شكل گرفتهاست. اما چند نکتهی موردی: درباره دلایل تغییر تصمیم خمینی برای پذیرفتن بختیار اخیرن روایتهای بیشتری منتشر شده. من البته به جز اینجا جایی ندیدم كه احمد خمینی مخالف ملاقات بوده باشد. شوکت هم انگار برای این ادعا یک منبع بیشتر ندارد. فکر میکنم اگر ادعایی مخالف فهم رایج باشد، لازم است بیش از بک منبع مورد مشورت قراربگیرند. دو مورد هم اشتباه جزئی اواخر كتاب هست كه هر دو، در صورت خطا بودن، كم اهمیتند اما چون جلوگیری ازشان خیلی ساده بوده، وجودشان در نسخه نهایی كتاب برای من خواننده نشانهی خوبی نیست. یكی اینكه اول بخش ٤٨ آمده كه اولین مخفیگاه بختیار بعد از ترك نخست وزیری ساختمان "آی.اس.ب در تقاطع خیابان حكیم و كردستان" بوده. این قطعن نتیجه اعتماد شوكت به یك منبع نامطمئن است. حكیم و كردستان خیابان نیستند، بزرگراهرایی هستند كه در بیست سال اخیر ساخته شدهاند. آ اس پ هم آنجا نیست و جای دیگریست، اسمش هم که درست نوشته نشده، و از همه مهمتر اینكه فكر كنم مخفیگاه بختیار اصلن ساختمانهای سامان بوده. دو اینكه یك روایتی در صفحه ٣٩٦ هست كه این هم یك مقدار عجیب به نظر میرسد. مشیری یزدی در مصاحبهای كه فیلمش در یوتیوب هست گفت وقتی بختیار نزدیك بود تصادفن دستگیر شود با لباس خانه بود و هیچ از جایش تکاننخورد (و نتیجه میگیرد كه خونسرد بود). شوكت همان واقعه را نعریف میکند اما مینویسد كه بختیار بلند شد و رفت توی اتاق و در تاریكی لباس رسمی پوشید و كراوات بست چون نمیخواست با پیژامه دستگیر شود. کلن فکرکنم خواندن کتاب حتمن برای كسی كه میخواهد حوادث مربوط به انقلاب را بهتر بفهمد ضروری و لذتبخش است.
این کتاب بسیار کمتر از آن چیزی که امیدوار بودم مفید بود. البته میتواند برای آشنایی با بختیار مفید باشد اما آن را تنها به خواننده ای که میتواند نگاهی انتقادی داشته باشد میتوان توصیه کرد. کتاب به شدت به نفع بختیار سوگیری دارد. البته این سوگیری خوشبختانه به سانسور یا دروغ در کتاب منجر نشده است ولی من حس میکنم که نویسنده هرجا که قادر بوده انگشتش را روی ترازو گذاشته تا این که همه سناریوهای ممکن را تبیین کند و همیشه وزن بیشتر را به سناریوی مطلوب برای بختیار داده است یکی از آشکارترین این موارد وزن بسیار بیشتری است که به بختیار در مقام فعال سیاسی قبل از انقلاب داده شده که این طبیعتاً مطلوبترین بخش کارنامه او است و سپس نخست وزیری او و مشخصاً فعالیتهای بعد از انقلابش بسیار خلاصه و گذرا به آن پرداخته شده است. این در حالی است که مسئله ای مثل همکاری با صدام که یک دیکتاتور فاشیست و دشمن ایران بوده نه با دموکراسی خواهی بختیار جور بوده و نه با ناسیونالیسم او و بنابراین تمام کارنامه او را بازتعریف کرده باید قطعاً توجه بیشتری را به خود اختصاص میداده. شوکت این مسئله را با کمبود منابع توجیه کرده ولی در بقیه کتاب هم عمدتاٌ بر خاطرات افراد تکیه کرده و بنابراین ادعای نیاز برای صبر برای منابع بیشتر خیلی قانعکننده به نظر نمیرسد. کلاً هم اگرچه در دو مورد کتاب نادرستی روایت بختیار را مورد توجه قرار داده ولی در موارد بسیار دیگری روایت بختیار را کاملاً باور کرده است. همچنین کتاب به مسئله درخواست ترور آیت الله خمینی از اسرائیل توسط بختیار هیچ اشاره ای نکرده است در نهایت دیگر مشکل کتاب صفحات متعددی است که به موضوعاتی میپردازند که نیازی به آنها نیست و کمکی به درک بختیار نمیکند ازجمله تاریخ مفصل قوم بختیاری از زمان هخامنشی تا تاریخ مفصل حزب ایران یا جبهه ملی در موارد نامرتبط با بختیار که به نظر فایده ای جز افزودن به حجم کتاب نداشته اند. از نظر من یک عیب است که حجم صفحاتی که به قوم بختیاری میپردازند از حجم صفحات مربوط به نخست وزیری بختیار بیشتر هستند
کتاب خوندنی هستش و نویسنده سعی کرده جانبدارانه قضاوت نکنه اگر ایران بین ۲ انقلابِ آبراهامیان در دل روایتش، مخاطبو به خوبی با حزب توده آشنا کرد، در این کتاب حمید شوکت، به خوبی جبهه ملی رو توصیف و روایت میکنه.
تاریخ رو باید از زبان افراد مختلف خوند تا بتونی یه جمعبندی درست داشته باشی. بسیاری از اشتباهات تاریخی رو فقط با مطالعهی گذشته میشه از رخ دادن مجددش جلوگیری کرد.
مخاطب ژنریک کتاب احتمالاً از سرنوشت شاپور بختیار در ویلای سورن در حومه پاریس، پیش از مطالعه کتاب و مواجهه با آن، آگاهی دارد. اینکه شاپور بختیار به همراه دستیارش سروش کتیبه در تابستان سال ۱۳۷۰ توسط سه تن که خود را از سمپاتیزانهای جبهه مقاومت ملی معرفی کرده بودند به ضرب چاقوی نانبری و کارد آشپزخانه کشته شدند، لاجرم برای خواننده این کتاب، نکته جدیدی نیست. در واقع همین شکل مرگ بختیار است که زیست او را تا این مرتبه در هالهای از رازآلودگی مخفی کرده است. مرگ بختیار نه نقطه اوج زندگی سیاسی او یا احیانا حل مسالهاش، که دقیقاً محل گرهافکنی و طرح مساله شاپور بختیار است. براستی او که بود که باید اینگونه در غربت مثله میشد؟ اینگونه است که منطق کتاب پرواز در ظلمت آشکاره میشود: آغاز با لحظه ترور بختیار. و اتفاقاً همین است که روایت داستانی رتروپروسپکتیو حمید شوکت از زندگی سیاسی شاپور بختیار با صحنه ترور او آغاز میشود. برای اکثر ما، شاپور بختیار از همان لحظه متولد شد. از لحظه ترور در ویلای سورن.