«اینجا، رادیو هجوم! دیشب همهی کشورهای بازمانده از تغییرات اقلیمی سقوط کردند! این یک هشدار است؛ هرچه سریعتر از پادرازها و کلهسیمانیها فرار کنید! اخبار گستردهای از قتلهای وحشیانه، هجوم بیسابقه و ایجاد کمپهای بردهداری مخابره شده! و اینک، اخبار بازماندگان...»
دانیال میان آوارها ایستاده بود و به فهرست بلندبالای کشتهشدگان گوش میداد؛ به پیامهایی که از دل ناامیدی ارسال شده بودند. «دوستت دارم»هایی که هرگز به زبان نیامده بودند و درخواستهای بخششی که هرگز به مقصد نمیرسیدند.
او حتی تصورش را هم نمیکرد که روزی در قلب تهران ویرانشده بایستد و سرنوشت چند دنیا به تصمیم او و یک پیشگویی هزارساله وابسته باشد. دانیال برای یافتن تکههای لوح گمشده و سردرآوردن از راز پیشگویی راهی نداشت جز اینکه به اعماق جهنم برود و برگردد.
اما این فقط آغاز ماجراست. وقتی او روی مرز دنیاها حرکت میکند، با جوود و پالیس میجنگد و بار خیانتها و رفاقتهای ازدسترفته را بر دوش میکشد، حقایقی آشکار میشوند که سرنوشت همه را تغییر خواهند داد
نبرد تیواس یکی از بهترین کتابهای تألیفیایه که خوندم.
قهرمانهای نبرد تیواس فقط بچههایی با اسم ایرانی و فارسی نیستن؛ برخلاف خیلی از داستانهای تألیفی این روزها که فقط اسمها ایرانین و باقی چیزها نه. نوع رفتارها، واکنشها، خاطرهها، تعارفها و حتی شوخیهای شخصیتها برای من کاملاً ملموس بود. برای همین حس میکنی آدمهایی مثل دانیال، نیکان و سپهر رو یه جایی تو همین کوچهپسکوچههای شهر خودمون دیدی، و همین ماجرا قصه رو جذابتر میکنه.
اساطیر ایرانی
ما تو ایران تا دلت بخواد داستان فولکلور و اسطورههای محلی داریم. منظورم فقط آل و جن نیست که همیشه براشون داستان ترسناک مینویسن. تو نبرد تیواس با جوود، پالیس و هرچ آشنا میشیم و بدمنهای قصه هم نسناسها هستن؛ موجوداتی که ریشهشون به اساطیر ایران و بینالنهرین برمیگرده. البته ماجرا فقط به اینها ختم نمیشه.
توی تیواس از زبان کهن فارسی هم استفاده شده. مثلاً یکی از سلاحهای اصلی قهرمان قصه «آنکهورنا آسن»ه و «آسن» تو زبان باستانی به معنی سنگه. همین موضوع، کنار چیزهای دیگهای که گفتنشون اسپویل حساب میشه، باعث شده خوندن کتاب و دنبال معماها گشتن توش جذابتر بشه.
نیروی جادوییای که جادو نیست
توی نبرد تیواس با جادویی از جنس هری پاتر طرف نیستیم، مرشدی مثل گندالف هم نداریم، ولی بازم با یه سفر قهرمان روبهروایم. چیزی که اینجا جالبه اینه که جنس این نیرو یه جایی بین علم و افسانهست. من تا اواسط کتاب فکر میکردم با یه داستان علمیتخیلی طرفم، ولی یهدفعه توی یه نقطهی حساس، ضربهی اصلی وارد میشه و نیروی محرک قصه خودش رو به بهترین شکل نشون میده؛ نیرویی که برای طرفدارهای فانتزی حماسی، بهنظرم حتی از عناصر علمیتخیلی هم جذابتره.
این نیرو پره از آشنایی با اساطیر ملل مختلف و قصهها و روایتهای متفاوت. و آخرش میرسیم به سنگها. تا جایی که بشه بدون اسپویل گفت، باید بگم استفادهای که نویسنده از سنگها کرده، خیلی فکرشدهست. اگه یه نگاهی به چاکراها و سنگهای انرژی بندازین، میبینین استفادهای که توی داستان از سنگها شده، تا حد زیادی با کاربردی که توی این فضاها براشون در نظر میگیرن همخونی داره؛ در حالی که نویسنده خیلی راحت میتونست از چند تا سنگ معمولی و بیکارکرد خاص استفاده کنه.
نکتهی مثبت دیگه، استفادهی بهجا از درامه. قصه نه اونقدر درام غلیظی داره که از اصل ماجرا دور بشیم، نه اونقدر درگیر توضیح دنیای جادویی و زد و خوردها میشه که از شخصیتپردازی و قصهی آدمها فاصله بگیره.
یه نکتهی دیگه هم آشنا بودن صحنههاست. البته اگه این کتاب قبل از جنگ چاپ میشد، شاید این صحنهها اینقدر آشنا نبودن. کمپ جنگزدهها، فرار، تصویر خونههای ویرون و حتی کولههای اضطراری، همه چیزهاییان که متأسفانه این روزها زیادی باهاشون آشناییم.
تا اینجا از نقطهقوتهای نبرد تیواس گفتم، ولی داستان چندتا نقطهضعف هم داره.
اول از همه اینکه توی بعضی بخشها قصه فلشبک داره و گاهی هم سعی میکنه به مرز سیال ذهن نزدیک بشه. برای داستانی با این میزان پیچیدگی، این انتخاب تو بعضی قسمتها بیشتر از اینکه کمککننده باشه، ممکنه مخاطب رو گیج کنه.
نکتهی دوم، نثر و قلم نویسندهست. قلم روانه، یا حداقل تلاش شده روان باشه، ولی هنوز جا برای بهتر شدن داره. این کتاب از اون داستانهایی نیست که بشه از دلش کلی جملهی ماندگار و نقلقولی درآورد؛ البته ممکنه برای بعضیها همین خودش نکتهی مثبتی باشه.
دیالوگها و توضیح کنش آدمها موقع حرف زدن هم تو بعضی صحنهها باعث شده یهکم ریتم قصه از دست بره.