What do you think?


Un vrai jardin
« Je pénétrai sans méfiance, c'était un vrai jardin ; dès la grille on voyait que la terre existait. Puis la grille se ferma doucement et l'on était dans le jardin. Dehors et assez loin, les gens allaient à la guerre. Quelques bombes tombaient et secouaient la toile de tente. Il y avait longtemps qu'on ne l'appelait plus le ciel parce que d'ici-bas on le voyait se déchirer et s'effranger au-dessus des murs. La terre sentait bon. J'avais un nom. La ville avait un nom, et tout le monde en avait un sauf le jardin qui s'appelait seulement le jardin parce qu'il n'y en avait qu'un. » H.C.
- GenresFrance
40 pages, Mass Market Paperback
First published July 3, 1971
About the author
Hélène Cixous
187 books1,002 followersHélène Cixous is a Jewish-French, Algerian-born feminist well-known as one of the founders of poststructuralist feminist theory along with Luce Irigaray and Julia Kristeva. She is now a professor of English Literature at University of Paris VIII and chairs the Centre de Recherches en Etudes Féminines which she founded in 1974.
She has published numerous essays, playwrights, novels, poems, and literary criticism. Her academic works concern subjects of feminism, the human body, history, death, and theatre.
She has published numerous essays, playwrights, novels, poems, and literary criticism. Her academic works concern subjects of feminism, the human body, history, death, and theatre.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 13 of 13 reviews
May 12, 2018
خیلی کوتاه. و خوب.
July 13, 2017
کتاب عجیبی بود. میخونی و تموم میشه و نمیفهمی که از چی داشت حرف میزد؟!
البته جالب نوشته شده بود و خسته کننده نبود با توجه به حجم کمی که داشت، ولی خب چی میخواست بگه؟!
یکی شدن با طبیعت؟! خیلی نمادگرایانه بود و من چیزی از نمادها و استعارههایی که بهکار برده بود نفهمیدم
البته پایان خوبی داشت، وسط داستان فکر میکردی که شاید راوی مرده، ولی هرچی میگذشتی چیزهای متناقضی با مرگ میدیدی، ولی پایان یهو بهت نشون میداد که چطوری باید فکر کنی و ماجرا چی بوده!
البته جالب نوشته شده بود و خسته کننده نبود با توجه به حجم کمی که داشت، ولی خب چی میخواست بگه؟!
یکی شدن با طبیعت؟! خیلی نمادگرایانه بود و من چیزی از نمادها و استعارههایی که بهکار برده بود نفهمیدم
البته پایان خوبی داشت، وسط داستان فکر میکردی که شاید راوی مرده، ولی هرچی میگذشتی چیزهای متناقضی با مرگ میدیدی، ولی پایان یهو بهت نشون میداد که چطوری باید فکر کنی و ماجرا چی بوده!
Read
June 3, 2020گرترود استاین کلمات رو به فرم بدل میکنه؛ سیکسو اما معنا رو جانشین فرم و محتوا میکنه کاری که تقریبا باتای انجام میده با این تفاوت که جسم ابزاریست که باتای برای رساندن معنا از اون استفاده میکنه
November 17, 2016
Efter min förra Cixous så tyckte jag att hon hade gjort sig bättre i kortare format. Nu efter detta korta lilla häfte önskar jag bara att det fanns mer - tji fick jag.
Read
July 27, 2022«این رنج کوچک و دردناک را برای خودم نگه داشتم... زمین! زمین!»
July 31, 2026
«آخر مگر آدم مىتواند به خاطر چیزهای دیگری كه وجود دارند، بگذارد آن چیزى را كه دوستش دارد از دست بدهد؟ چه کسی آن يک مشت ماسه را به من بر میگرداند؟ از كجا مطمئن باشم كه مىتوانم با بقيهی ماسهها هم همان احساس خوشبختی را پیدا كنم؟ واقعا بقيه نمىدانند كه خوشبختی همين جمع شدن هزاران دانهی ماسهى منحصربهفرد در دستی منحصربهفرد است، درحالى كه آدم نمىداند كدام یک مال خودش است، دست يا ماسه؟»
از اون کتابهای عجیبغریب که آدم کمتر چیزی ازشون میفهمه، ولی در عین حال، بازم جالبه و دوسشون داره. این کتابچه کوچک هم همینطور بود. :) نمیدونم چی بگم درموردش.
از اون کتابهای عجیبغریب که آدم کمتر چیزی ازشون میفهمه، ولی در عین حال، بازم جالبه و دوسشون داره. این کتابچه کوچک هم همینطور بود. :) نمیدونم چی بگم درموردش.
Read
January 28, 2025بالاخره همه به جز من رفتند. لحظهای بعد بمبی روی نافم افتاد، از جایم پریدم، فکر میکردم ترسیدهام، ولی دست آخر فهمیدم که این باغ منام. من باغ بودم، درونش بودم، ساخته شده از گوهرهای یکه و ناب، بدون هیچ اسمی.
فریاد زدم: زمین! زمین!
فریاد زدم: زمین! زمین!
Read
December 7, 2016"Utanför och rätt långt borta gick folken i krig. Några bomber föll och skakade tältduken. Det var länge sedan man ännu kallade det för himlen, för här nerifrån såg man den slitas upp och fransas över murarna."
Handgjord bok som, kongenialt med titeln, fått torka i en faktisk trädgård.
Handgjord bok som, kongenialt med titeln, fått torka i en faktisk trädgård.
February 29, 2024
📚 هیچوقت نتوانستم درست و حسابی آدمها ببینم. چشمهایم خودشان تصمیم میگیرند چه چیزی را ببینند. خیلی خوب میتوانم خطوط، مناظر و اشیا را، چه در فضای باز باشند و چه در گوشهای برای خودشان تک و تنها افتاده باشند، از یکدیگر تشخیص بدهم.
حشرات، گلها و گیاهان را گویی از پشت دوربین عکاسی میبینم، ولی باز هم نمیتوانم درست و حسابی آدمها را بببنم، منظورم موجودات انسانیست.
حشرات، گلها و گیاهان را گویی از پشت دوربین عکاسی میبینم، ولی باز هم نمیتوانم درست و حسابی آدمها را بببنم، منظورم موجودات انسانیست.
August 12, 2026
نثر جالبی داشت چند صفحه طول کشید که دقیق بفهمم جریان چیه و باز برگشتم و اولش رو خوندم تا درکش کنم جالبه که نه در دسته داستان کوتاه قرار میگیره نه رمان. نه زندگی نگاره فرم تازهای. داره.
از کتاب:
«واقعا بقیه نمیدانند که خوشبختی همین جمع شدن هزاران دانهی ماسهی منحصر به فرد در دستی منحصر به فرد است، در حالی که آدم نمیداند کدام یک مال خودش است، دست یا ماسه؟»
از کتاب:
«واقعا بقیه نمیدانند که خوشبختی همین جمع شدن هزاران دانهی ماسهی منحصر به فرد در دستی منحصر به فرد است، در حالی که آدم نمیداند کدام یک مال خودش است، دست یا ماسه؟»
April 28, 2023
"فریاد زدم: زمین! زمین!"
This entire review has been hidden because of spoilers.
February 1, 2025
صفحهآرایی کتاب چشمآزار بود.
Read
September 4, 2017کتابی برای نفهمیدن :)
.
ولی من از آنها خوشم می آمد.آخر مگر آدم می تواند به خاطر چیزهای دیگری که وجود دارند،بگذارد آن چیزی را که دوستش دارد از دست بدهد؟چه کسی آن یک مشت "ماسه را به من بر میگرداند؟از کجا مطمئن باشم که می توانم با بقیه ی ماسه ها هم همان احساس خوشبختی را پیدا کنم؟واقعا بقیه نمی دانند که خوشبختی همین جمع شدن هزاران دانه ی ماسه ی منحصر به فرد است،در حالی که آدم نمی داند کدام یک مال خودش است،دست یا ماسه؟"
.
ولی من از آنها خوشم می آمد.آخر مگر آدم می تواند به خاطر چیزهای دیگری که وجود دارند،بگذارد آن چیزی را که دوستش دارد از دست بدهد؟چه کسی آن یک مشت "ماسه را به من بر میگرداند؟از کجا مطمئن باشم که می توانم با بقیه ی ماسه ها هم همان احساس خوشبختی را پیدا کنم؟واقعا بقیه نمی دانند که خوشبختی همین جمع شدن هزاران دانه ی ماسه ی منحصر به فرد است،در حالی که آدم نمی داند کدام یک مال خودش است،دست یا ماسه؟"
Displaying 1 - 13 of 13 reviews













