اصلا نویسنده رو نمیشناسم و کاملا بدون پیش فرض خوندمش .
منکه دوستش داشتم، لحنش خوب دراومده بود. مونولوگ ها شخصیت داشتن و میتونستی افسردگی، اضطراب و استیصال رو توش ببینی. خوندنش خالی از لطف نیست . برخلاف ظاهرش داستانش عشقیه😄😄 ..... جدی خیلی ایده جذابیه که بخوای به اسبقت، شب عروسیش، جلوی آرایشگاه، ۱۵۰ جلد کتاب چاپ اولی نفیس کادو بدی . تازه بخاطر اینکه برسی به عروسیش از سربازی فرار کنی. خدا رو چه دیدی، شاید اصلا نظرش عوض شد زنت شد. میگم یعنی بعضیام نقطه ضعفشون کتابه. دیگه خود دانید.
ظاهراً و باطناً باید صدای قدمهای نویسندگان نسل جدید را باور کنیم. نویسندگانی که خوب میبینند. خوب تحلیل میکنند و مطالعه کردهاند و سعی میکنند داستان خود را با سرگرم کردن خواننده روایت کنند صدای نسل جدید نویسندگان امروز ما صداییست که راوی جامعه و محلهی امروز ما هستند. همینطور دغدغهها و دلمشغولیهای نسل جوان ما. نباید توقع آثار عمیق و ماندگار از این نسل داشت چرا که نسل جاندار و عمیقی در طول بعد از سال 1357 پرورش نیافته است و همین که بتوانند گلیم خود را از آب بیرون بکشند دست مریزاد دارد ظاهراً باید بپذیرم این دست آثار، صدا و داستانهای ما خواهد بود برای مدتها. حال در بین این دست آثار باید بسیار بسیار دست چین عمل کرد قوچ از این دسته آثار است که یک بار میخوانی. میگذاری در کتابخانه و اگر یک ماه کسی پرسید تازگیها چه خواندی؟ حتا یادت نمیآید که چه بود؟ چه شد؟ کجا رفت همانند آمدن و رفتنمان
راوی پسر جوانی از پایین شهر تهران است که ماجرایی را تعریف میکند. زبانِ داستان شبیه جاهلها و لاتهای پایین شهر است اما شخصیت داستان دانشگاه میرود و نویسنده است. داستان پر از فلش بک به گذشته است و خاطرهبازی و تهرانگردی و کثیفخوری و... یک جورهایی یاد کتاب ناتوردشت میافتادم. داستان تمیز و مرتب نوشته شده و نقطهی قوتش زبانش است. به نظرم داستانش میتوانست جذابتر باشد و تعداد فلشبکها و یادآوری خاطراتش یک جاهایی زیاد میشد. در مجموع بین داستانهای ایرانی جدید کتاب خوبی بود. http://choobalef.blog.ir/1394/07/18/%...
شاید 2/5 حقش باشه. یه ناتوردشت تهرونیزه شده که مایههایی هم از نک و نال های فلسفی عقاید یک دلقک داره. سانتیمانتالیسم کافه پیانو رو نداره و در کل متوسطه. بستگی داره شما با لحن و ماجراهای یک عصیانی رد داده متوسطالحال که بعد 7 سال میره عروسی دختری که یه زمانی دوستش داشته و حالا قالش گذاشته و مدام به کتابها و فیلمها و مکانها ارجاع میده حال بکنید یا نه.
تقریبا در طول داستان مدام سورپرایز میشدم. بعضی جاها میخندیدم و دقیقا همون لحظه خندهم خشک میشد! قلم نویسنده اونقدری روان هست که بشه حس و حال کاراکتر رو درک کرد و حتی تصور کرد که الان کجاست و چی داره میبینه و چی میگه. اما تنها چیزی که باعث شد ۴ ستاره به این کتاب بدم تکرار مداوم چند کلمه بود که دیگه از یه جایی به بعد خودم سانسورشون میکردم. کلمههایی مثل “اینها”، “این طوریها” که آخر جملهها استفاده شدن. کمی خسته کننده شده بود برام خوندن زیاد این کلمهها. ولی درمجموع کتابی هست که اگه یکی بپرسه خوبه بخونم؟ میگم “اگه یه داستانی میخوایی که سرگرمت کنه، لحنش طنز باشه و در عین حال تلخ هم باشه، هم بخندی و هم خندهت خشک بشه و داستان جوری تموم بشه که نتونی حدس بزنی آره بخون”.
This entire review has been hidden because of spoilers.
"آگه قرار بود همهی قروقضایای اون دو روز بشه یه رمانی فیلمی چیزی، باید از صحنهای شروع میشد که خون حسام داره آردهای کف دزاشیب رو میشوره میبره پایین و خاله مهری داره با کیف، میزنه تو کلهی راننده کامیونه. یا باید از جایی شروع میشد که دارم سر سمیرا عر میزنم نگه داره و بعدش وسط نیایش پیاده میشم، در پاترول نقرهایه رو محکم میکوبم به هم و عین خرس تیر خورده خودم رو لِکلِک میکشم طرف پایین و فردا ظهرش با پاهای آشولاش میرسم دم خونهی بابک تو چارراهپارس. یا از اون روزی که یارو از آگاهی زنگزده بود خونهمون، داشت آدرس اون تیمارستانه تو قیامدشت رو میداد و من خودم میدونستم وسط بیابونها کنار اون گاوداریهست و یه قرون ته جیبم نبود که بخوام حوالهشم اون سمتیها. چون بخوام نخوام یه جورایی سر قضیهی اون دو روز، اون جاها بنده."
بوی گند کلیشه با این داستان گره خورده است، نویسنده گشته و تا توانسته کلیشهها را یافته و در کتاب قرار داده است. داستان روایت خوبی ندارد و بیشتر غرهای یک آدم است که کاغذ را پر کرده. داستان کلمات زیادی دارد و در نامسازی کار نویسنده خوب است اما هیچ شخصیتی در کتاب نیست و همش چند تیپ دم دستی است. زبان داستان قویست و کمی شکل روایت، من را یاد «شب یک شب دو» انداخت.
داستان من رو با خودش می کشوند و همراه می کرد، از خیلی جهات دوستش داشتم، تنها چیزی که اذیتم کرد اغراق در تکیه کلام ها بود، این واقعا لجم رو در اورد اما داستان ارزش خوندن داره
#قوچ #مهدی_اسد_زاده #نشر_چشمه . . قوچ داستان سربازی هست که از پادگان فرار کرده. خبر ازدواج کسی که سابقا دوستش داشته بهش رسیده و در تلاش هست طوری خودش رو به مراسم دختر برسونه و هدیه ای که مد نظرش هست بهش بده. در طول این داستان دو روز این پسر و تهران گردیش روایت شده. . . زبان داستان به نوعی کوچه بازاری یا شبیه زبان لات های پایین شهری هست. و نقطه قوت کتاب از نظر من همین زبان هست که شخصیت رو جا انداخته. با اینکه شخصا اصلا روایت با زبان گفتار دوست ندارم اما این کتاب حسابی به دلم نشست. توی بعضی نقدها خوندم که داستان چیزی شبیه ناتور دشت سلینجر هست. شاید میشد گفت یک تمی به اون سمت داشت اما نه دقیقا. در واقع قوچ بیشتر از ناتور دشت به من چسبید. من نوع تناقض شخصیت رو دوست داشتم. اون حالت افسردگی و ناامیدی که داشت و نوع بیانش در قالب مونولوگ ها خیلی قشنگ و دلنشین بود برام. حتی پایان داستان لحظه ی برخورد با کاراکتری که بخاطرش اینهمه بالا پایین کشیده بود عالی بود. حتی سمیرا کارکتر دختری که عملا نقش پویایی در داستان نداشت و جز بند اخر داستان فقط بعنوان خاطره ازش یاد شده بود برام بسیار بسیار دوست داشتنی و قابل لمس بود. به نظرم این جادوی روایت بود که در ۱۲۰ صفحه میتونست دو تا شخصیت رو اینطور جا بندازه. تنها چیزی که متوجه نشدم وجه تسمیه یا دلیل اسم کتاب بود. جلد کتاب رو میتونستم برای خودم تفسیر کنم اما اسم رو اصلا نفهمیدم چه ربطی میتونه داشته باشه. پیشنهاد میکنم بخونیدش. تمام شش من حال اومد با این کتاب. . . اما این بد آدم رو افسرده میکنه. اینکه یه نفر ساعت هفت صبح با شورت و عرقگیر افتاده باشه رو کاناپه و یه جامجم پارهپوره پایین پاش باز باشه و مخمصهی مایکل مان ببینه و بمیره. بعضی وقتها بابام رو تصور میکنم که تو یه جای خیلی خیلی سفید بیدار میشه. بعد یه چند دقیقهای کز میکنه تو خودش و کلهاش رو میچرخونه اینور و اونور، دنبال آلپاچینو. این اذیتم میکنه. خیلی. _از متن کتاب_
ارزش خوندن داشت؟ اگه حوصلهتون سر رفته بود و هر کتابی باز میکردید، پیش نمیرفت برید سراغش به نظرم. وگرنه اتلاف وقته. مخصوصا پایانبندی افتضاحش، نقاط قوتش رو توی ذهنتون کمرنگ میکنه.
توییت های آقای اسدزاده (که با اسم گورباچف مینوشتن) خیلی سطح بالاتر از این کتاب بود. این کتاب حداکثر میتونست تبدیل به یه فیلم نامه خوب بشه. اما از لحاظ ادبی و داستانی به نظرم ارزش خاصی نداشت. اما کشش داستانی و روون و کوتاه بودنش باعث میشد آدم بخواد سریع تر تمومش کنه.
درسته سربازمون تو این داستان کمی دغدغه هاش متفاوت بود اما برای من شاید نسخهی ضعیفتر (شاخ) پیمان هوشمندزاده بود لحن بیش از اندازه خودمونی داستان در اوایل کمی برام زننده بود اما با جلو رفتن داستان حس میکردم یه رفیق قدیمی نشسته بغلمو داره یه دل سیر دردودل می کنه
نویسنده این رمان به نظرم داستانبلد، باهوش، باسواد و ریزبین است. برای کسی مثل من که خب رمان کم نخوانده، اینکه رمانی را شروع کنم و تا تمام نشده زمین نگذارم نشانه خوبی است. حداقلش نشانه این است که با رمان خوبی طرفیم و نویسندهای که نوشتن میداند و میتواند از یک داستان یک خطی یک رمان گیرا بسازد و خواننده را درگیر نگه دارد ولی در دام ابتذال و زیادهگویی (مانند راوی رمانش!) نیفتد. ضمنا این رمان نمیدانم کدام سال برگزیده رمان سال مجله تجربه شد.