در مقابل اختناق و غارت و انزوا، پاسخ ما، زندگی است.
نه سیلها، نه همهگیریها، نه قحطیها، نه بلاهای آسمانی و نه حتی جنگهای جاودانی که در طول قرنها تکرار میشوند، نتوانستند برتری سمج زندگی را بر مرگ لگام زنند. برتریی که بزرگتر و وسیعتر میشود.
پلینیو مندوزا : از نظر تو بهترین خواننده کتابت (صد سال تنهایی) چه کسی بود؟ مارکز : یک دوست روس، زن پیری را دیده بود که کتاب را دوباره نویسی کرده بود. یعنی باید گویم کل کتاب را بازنویسی کرده بود. دوست من دلیل این کار را از او پرسیده بود. زن در جواب گفته بود : می خواهم بدانم کدام یک از ما دیوانه است : نویسنده یا من. و فکر کردم تنها راه دانستن این مسئله دوباره نویسی کتاب است. برایم مشکل است که این زن را بهترین خواننده ی کتابم، ندانم.
فرم مصاحبه کلاً برام جالبه اما اکثر جوابهای مارکز رو قبلاً جابهجا ازش خونده و شنیده بودم و توی زندگینامۀ خودنوشتش هست. البته که کتاب خیلی قبل از زندگینامهاش منتشر شده و برای اون سالها و فقدان پوشش خبری مداوم و فوران اطلاعات خیلی خوب و خواندنی بوده.
برای عاشقان مارکز یک کتاب آسمانی است. درباره هر چیزی صحبت کرده. از سیاست تا خانواده و زن و زندگی و کودکی. از بخش بخش کتاب میتوان الهام گرفت. برای کسانی که دنبال نویسندگی هستند کتاب خوبی است زیرا کمک میکند بفهمند چطور یک نویسنده بزرگ از دوستانش و از کتابهای دیگر استفاده میکرده یا چطور سالها با نوشتهای کلنجار میرفته و نیمهکاره رها میکرده یا چطور از اطرافیانش برای شخصیت سازی الهام میگرفته است یا چطور در سیاست کشورش نقش داشته.
مصاحبه معمولی ایه. نمیدونم چرا فکر میکردم چیز خاصی قراره بده. هرچند بخاطر یکی دوتا پاراگراف که اشکمو دراورد، میگم می ارزید به خوندنش. بخصوص اونجاش که میگه "بالاخره مجبور شدم سرهنگ رو بکشم. دیگه خیلی پیر شده بود. فصل رو تموم کردم و لرزان رفتم طبقه بالا. تا مرسدس قیافه م رو دید گفت سرهنگ مرد؟ گفتم اره و تا دو ساعت یه ریز گریه کردم"