رمان دینی در ایران با فراز و نشیب های ساختاری و معنایی متعددی همراه بوده است و در نهایت نیز ماحصل انتشار در این سبک ادبی را نمیتوان چیزی بیشتر از طبع آزمایی دانست. در طول چهار دهه پس از پیروزی انقلاب اسلامی نویسندگان متعددی که در این زمینه فعال بوده اند به طور عمده موفق ترین آثار خود را در زمینه بازروایی از حوادث تاریخی قرار داده اند. در چنین فضایی آنچه که کمتر به خلق آن توجه شده است تولید رمان هایی دینی با مضمون اجتماعی و با حوادثی است که در چهارچوب و جغرافیای زیستی امروزی می گذرد. به عبارت دیگر، رمان دینی که در داستانش به مسئله سبک زندگی دین مدارانه به شیوهای کاملا اسلامی و ایرانی بپردازد؛ کمتر مورد توجه و دقت نویسندگان ایرانی بوده است.
«پنجشنبه فیروزه ای»، جدیدترین اثر سارا عرفانی را میتوان یک تجربه قابل اعتنا و قابل قبول در حرکت به سمت تولید چنین آثاری دانست؛ آثاری داستانی که پیش از هر چیز سعی دارند به دور از هر نوع قضاوت و یا ظاهرالصلاح نشان دادن بخشی از شخصیتهای داستانی و ترسیم فضاهای سفید و سیاه در داستان، سبک های مختلف از زندگی انسانی را پیش روی هم قرار داده و مخاطب را به هم ذات پنداری با آن وادارند.
«پنجشنبه فیروزه ای» با یک داستان سریع و سرضرب آغاز می شود. با روایتی از یک دانشجو که مخاطب می تواند به سادگی با آن هم ذات پنداری کند؛ دانشجویی که اهل ادا در آوردن نیست. اما رمان پس از این پیش درآمد وارد رابطه ظریف چند دختر دانشجو می شود که برای زیارت به مشهد مقدس وارد شده اند. شاید اوج رفتار عرفانی در نگارش این رمان و رو در رو قرار دادن سبک های مختلف زیستی در رمان را بتوان در این بخش رمان جستجو کرد. عرفانی با زیرکی و در عین حال رعایت جنبه های مختلف عفاف، مخاطب را به درون تو در توی ذهن دختران جوان دانشجویی می برد که در این سفر همراهند.
توصیف دقیق پوشش، چهره و حتی شرح لحن آنها در کنار دیالوگهای به کار رفته توسط آنها و نیز شیوه ری اکشن های جسمی آنها در بیان برخی جملات و عکس العمل نشان دادن به آنها یکی از نقاط قوت وی در ترسیم شخصیت های این رمان است. با این حال او در کنار این چنین ابتکاراتی، به ترسیمی ظریف و زیبا از اندیشه و نگاه و زندگی مؤمنانه از زاویه یک دختر جوان در بستر رویدادهایی که داستان پیش پای او می گذارد دست یافته است.
«پنجشنبه فیروزه ای» از حیث بیان رویدادهای داستانی اثری به شدت امروزی است. به عبارت ساده تر این رمان در زمره آثار آپارتمانی و لوکس و شبه روشنکفرانه است و نه آثاری که به تمامی در مسجد و مکانهای مذهبی می گذرد. ساختار روایت دینی این رمان شکل گرفته در ساختارهای عادی و روزمره و قابل دسترسی زندگی امروزین همه ماست و همین مسئله است که این داستان را برای خواندن و پیگرفتن قابل تأمل می کند.
فضای داستان به حال این روز هایم می خورد. در نتیجه راضی بودم از کتاب. در دو روزی که مشغول این کتاب بودم، دل بد جوری هوای حرم کرد. بس که از اول تا آخر توصیف صحنه ها و حس های آشنا بود. فکر کنم تا به حال داستانی نخوانده بودم که مکان وقوع حادثه( :) ) یک مکان کاملا آشنا باشد.
چیز هایی که دوست داشتم زیارت کردن به نیت عزرائیل. (شاید یک بار امتحان کردم.)...آن خانم با مقنعه ی چونه دار سر نماز جماعت آن روز در صحن گوهرشاد...کتاب "ادب فنای مقربان" (شاید به زودی خواندمش.)..."کسی که هیچ مصیبتی نمی بینه لطف خدا شامل حالش نیست." و عقیده ی سلمان درباره ی استادِ راننده تاکسی (من این عقیده رو تقریبا راجع به همه چیز و همه کس دارم.)
چیز هایی که دوست نداشتم پیش درآمد...نظریه ی شهاب درباره ی پیدا کردن یار...دختر های اردو (همه یک جوری بودند غیر غزاله:|)
پی نوشت: 1. مخاطب داستان همه نیستند. یک سری خاص تر از کتاب لذت خواهند برد...شاید هم نه!
2. آن طور که دوستان در ریویو هایشان نوشته بودند به نظر من پایان داستان باز نبود. همه چیز مشخص شده بود در فصل وصل...
3. کسی درباره ی "پنجشنبه ی فیروزه ای" نوشته بود، دیگر هر وقت بروم مشهد به یاد این کتاب می افتم. من فکر نکنم هر دفعه یاد این کتاب بیفتم ولی دفعه ی دیگر که بروم حرم مطمئنا جور دیگر خواهم دید همه چیز را به لطف این کتاب.
پنج ستاره به خاطر این که جای رمان مذهبی تو بازار کتاب ایران خالیه. Young Adult ژانر تو ایران معمولا مبتذل و سطحی شناخته شده و گرچه بیشترین فروش رو در این بازار کساد کتاب ایران داره، اما هیچ وقت جدی گرفته نمی شه و شاید به خاطر همین، معمولا هم کتاب های خوبی بینشون پیدا نمی شه. پنج شنبه فیروزه ای ورژن وطنی−اسلامی خوبی از این ژانره. برای مخاطب کشش ایجاد می کنه و جوان امروزی رو که وابستگی های مذهبی داره و درعین حال با ایفون و لباس ست زندگی می کنه نه با طاقچه و پشتی، همراه خودش می کنه.
کتاب قشنگی بود، نثر روانی داشت. مفهوم رو هم می رسوند... چیز زیادی ندارم ازش بگم ولی خوندنش رو توصیه می کنم. مخصوصا اگر مقیدات مذهبی دارید. چون براتون ملموس تره بعضی چیزها دلم رو یه جاهایی شکوند و یه جاهایی به فکرم انداخت... به نظرم قابلیت داشت بیشتر رو بعضی مباحث مانور بده ولی در کل از خوندنش لذت بردم
برای توی قطار می خواستم اول "من او" رو ببرم بعد دیدم خیلی سنگینه گفتم یه کتاب سبکتر بردارم ک چشمم افتاد به ایشون:دی تا برسیم مشهد تقریبا آخراش بودم. روز اول هم تمام شد. همون منطق لبخند مسیح تا حدی توی کتاب حکمفرما بود ولی خیلی بهتر شده بود. هم شخصیت سلمان رو خیلی دوست داشتم و هم شخصیت شهاب. جفتشون رو دیدم توی آدمای اطرافم. خوندن این کتاب و زیارت رفتن و حس نزدیکی کردن به جوی که نویسنده توصیف کرده باعث شد که در کل خیلی لذت ببرم از کتاب. لذتم اونجایی تکمیل شد که "ادب فنای مقربان" رو توی کتابخونه ی آستان قدس پیدا کردم:دی این دفعه با دقت تر زیارت کردم! با دقت تر هم جامعه ی کبیره رو با حاج منصور خوندم:)) باشد که این مدل کتاب ها مون زیاد بشن، کیفی و کمی...
بین داستان همش بین دو یا سه ستاره دادن نظرم و عوض میکردم که اخرم ۳ دادم بخاطر ۵۰ ص اولش از حق نگذریم قلم بدی نداشت مخصوصا چند صفحه اول بنظرم واقعا خوب بود اما بعضی قسمتا در حد بعضی رمانای ابکی که تو اینترنت میزارن بود (تعریف کردن از مارک لباس و گرونیه ادکلن و یا اینکه روسری دختره مارک بود)
گفتم دختره😑 واقعا شخصیتش رو اعصابم بود بنظرم نویسنده میخواست ی دختر چادری معقول و فهمیده رو نشون بده اما موفق نبود چ اون قسمتا که با صدف حرف میزد (هرچی هم ک صدف ادم درستی نبود در نظرش ) یا اینکه نویسنده چند بار تکرار کرده بود از زبونش که ۴۰ واحد عربی پاس کرده 😐خوب ی بار گفتی دوبار گفتی بس بود
اما سلمان😃 شخصیت دوس داشتنی بود بنظرم چ شخصیت اولش چ شخصیت بین داستان 😂الان بگم بنظرم با هم ازدواج کنن کارشون ب طلاق میکشه معلومه چقد از دختره حرصی ام؟! در کل بنظرم رمان ایده خوبی داشت که موفق نبود نویسنده تو نوشتنش
...پنجشنبه فیروزه ای بعد از مدت ها کتابی بود که نتونستم بذارمش زمین! از نزدیکی های ظهر شروعش کردم و نزدیکی های اذان صبح تمام فضای معنوی داستان من رو کاملا در خودش غرق کرده بود جوری که وقتی که خواندن کتاب تمام شد دلم میخواست همین حالا میتونستم برم مشهد و حرم و زیارت "جامعه کبیره" بخونم تا هروقت هم که طول بکشه مهم نیست اگر کتاب داستانی خاصه رمان خوندن, زندگی کردن با شخصیت های داستانه, من زندگی در حال و هوای پنجشنبه فیروزه ای رو خیلی دوست داشتم و دارم و ...خواهم داشت
کتاب خوبی بود آنقدر روان و زیبا نوشته شده بود که صبح شنبه ای شروع کردم و فردا توی اتوبوس برگشت از دانشگاه ، آن را به پایان رساندم .. تمام جملات کتاب مرا بفکر فرو می برد . نه اینکه قرآن باشد و وحی منزل ... اما با خواندن بعضی پاراگراف ها به این فکر می کردم که آیا من هم یاد گرفته ام برای خدای خودم بنده ی خوبی باشم؟
بهترین شخصیت اون خانم مقنعه سفیده بود . از آخرش خوشم اومد بسیار که با واژه آغاز تموم شد ه بود در واقع با سلام بر آقا و فهمیدن روح زیارت غزاله شروعی دوباره داشت. مشتاق شدم به خوندن زیارت جامعه کبیره و کتاب فنای ادب مقربان... مرگ مریم منو خیلی به فکر فرو برد... چقدر سریع چقدر ناگهانی .. یعنی خود مریم می دونست آخرین زيارتشه ...نه ... یعنی ما میتونیم که کی آخرین زيارتمونه .. نه.هی ی ی ی.چقدر زود دیر میشود. چقدر ساده گاها سفر به ابديتومن شروع ميشهه.بدون اینکه توشه ای داشته باشیم. از پست اينستا سلمانم خوشم اومد .. این کتاب به هیچ پدر مادری که فرزند دانش جو دارنن اصلنننن توصیه نمیشه. باشه که تو سفر بعدی ما هم معنی زیارت رو بفهمیم و عينکمون رو عوض کرده باشيم
وای چقدر آنبیلیوبلی مزخرف بود :||| اصن دختره برام قابل درک نبود. یه جور لجدرآری بود! جزئیات کتاب خیلی زیاد و به دردنخور بود. هی توصیف لباسا و قیافهی رهگذرا و نظر دادنِ دختره درمورد هرچیز کوچیک و بزرگی (حتا مثلا مرده بدنسازه و تیشرت تنگش :|) با اینکه به قول خودش میخواست قضاوت نکنه! خلاصه کلا کتاب شخصیتای منفوری داشت. از لحاظ خودشیفتگی و خودمریممقدسپنداری یاد شباهنگ مینداخت منو :)) و داستانشم خیلی زیاد قابل پیش بینی بود. یعنی کشش چندانی نداشت چون مشخص بود که ار این داستاناس که یهو توشون طرف متحول میشه و خواب میبینه و فلان. چرا انقدر تعریف شده واقعا؟
چندان نپسندیدم (هم داستان و هم شخصیتپردازی رو) اما به خاطر حضور پررنگ حرم امام رضا و زیارت جامعه کبیره سه ستاره بهش دادم. مخصوصا اینکه تقریبا یک سال هست مشهد نرفتم و دلم پرمیکشه برای زیارت. و اما ایراداتش: اول اینکه من دوازده ساله دانشجو هستم و به نظرم چیزی که از دانشگاه و دانشجوها ترسیم شده بود از واقعیت فاصله داشت. حداقل از تجربیات من دور بود. دوم اینکه واقعا نویسنده فکر میکنه اردوی مشهد شاگرد اولهای رشتههای ادیان و فلسفه و تاریخ اسلام و ... چنین پرآشوب و حادثه میشه؟ یعنی یک هفته اردوی مشهد (یک سفر زیارتی) با شاگرد اولهای یک دانشگاه که علی الظ��هر باید درسخوان و سربه راه باشن به چنین فجایع وحشتناکی منجر میشه؟ بگذریم از اینکه همه هم تهرانی بودن! سوم اینکه شخصیت جاجمنتال غزاله رو به شدت نسپندیدم. تنها فرق غزاله با سایرین این بود که چیزهایی رو که بقیه به زبان میآوردن، در دلش نگه میداشت. مخصوصا قضاوتگریش در قبال اکثر زائرین و بعد مهربونیش در مقابل خانم فرانسوی، و کلا قضیه خانم فرانسوی و تماس گرفتنش با غزاله، به شدت روی اعصابم بود. چهارم اینکه جریان این راننده تاکسی دیگه چی بود؟ جدا منظور نویسنده رو نفهمیدم. در کل گرچه حال و هوای کتاب برای این روزهای آخر ماه صفر به شدت مناسب بود، اما خوندنش رو به کسی توصیه نمیکنم. کلا این کتاب مخاطب خاص خودش رو داره. برای من قابل تحمل بود، اما خیلیها ممکنه یک خطش رو هم تاب نیارن.
+ اینکه آدم در داستانش مرتب به برنامهها و بازیهای یک دوره خاص اشاره کنه به شدت ریسکیه. الان نه جی تاک باقی مونده، نه پلاس، کندی کراش و کلش هم در حال فراموش شدن هستن. و خب طیف وسیعی از مخاطبین کتاب که نوجوانها و جوانها هستن ممکنه تا به حال از این نرمافزارها استفاده نکرده باشن و اونا رو به یاد نیارن. انگار نویسنده دستی دستی برای اثر خودش تاریخ مصرف گذاشته...
شروع خیلی خوبی داشت، هیجان و انگیزه لازم برای ادامه داستان را به خواننده میدهد. بعد با شروع روایت کم کم حرف اصلی خودش را لابهلای اتفاقات متعدد، خیلی شمرده و آرام بیان میکند. طوری که اصلا مثل کتابها و بعضی کارهای تصویری مذهبی توی ذوق نمیزند و نصایح گلدرشت ندارد. حتی جاهایی که مستقیما از منابع اسلامی نقل قول میکند آنقدر داخل توصیف و جریان قصه است که حس جدا افتاده بودن، ندارد. در حالیکه اکثر کارهای مذهبی همینطور هستند، یا اینکه به طور کل چیزی از آیات و روایات و ادعیه و اخلاق اسلامی نقل نمیکنند تا مصنوعی نباشد، به این شکل خود را از منابع غنی اسلامی محروم میکنند و کاری نازل ارائه میکنند و یا با نقل قولهای طولانی از قصه گفتن دور میشوند! در حالی که نویسنده اینجا توانسته خیلی خوب داستان را با این موارد غنا ببخشد و اثری ارزشمند ارائه کند. نوع روایت هم و تغییر آن، که با هدف خاصی انجام گرفته، جالب بود، گرچه مطابق سلیقه من نیست. من کلا با تغییر راوی میانه خوبی ندارم. اتفاقات و شخصیتهای فرعی کمک خوبی به داستان کرده بودن گرچه شاید در مورد شخصیت شهاب هم زیادی اغراق شده و غیر قابل تصور بود. از نقاط قوت اثر هم استفاده از مسائل روز، تکنولوژی، اصطلاحات و علایق امروز بود، که به باورپذیری شخصیتها و داستان خیلی کمک کرده بود. حیف که از گودریدز اسم نبرده بودن، نمیدانم چرا سلمان گودریدز نداشت! البته همین تکنولوژی نقطه ضعف هم هست، چون همین الان که خیلی از چاپ کتاب نمیگذرد، تغییر کرده و تا یکی دو سال دیگر قشر خواننده اصلا نمیدانند چت داخل ایمیل و چراغش خاموش بود و آفلاین شد یعنی چه!! و گوگل پلاس کجاست! :-(
از نقاط ضعف، اغراق و تکرار برخی توصیفات بود. مثلا بوی عرق فلان شخص، ابروهای پیوسته، حرکات و عادتهای شخص، و...، مشخص بود که تکرار هدفدار بوده ولی باز خیلی زیاد و خستهکننده بود. مسأله دیگر غلط املایی عمدی بود در حین چت کردن که چند موردش دیگر خیلی زیادی و بیمعنی بودند. یعنی میتوان حدص، مزاهمت و ازیت را قبول کرد ولی مثلا تعسیر (تأثیر) و صابغه (سابقه) خیلی غیرمعقولاند! آن هم برای یک دانشجو!
در آخر هم باید از خانم عرفانی تشکر کنم، خوب با دلمان بازی کردی، قلمت سبز.
این کتاب برای قشر دانشجو (سالهای اول دانشگاه) پیشنهاد میشود. البته کسانی که با فضای مجازی و کتاب خیلی زیاد بیگانه باشند، کمتر کتاب را خواهند فهمید.
یک نوع گارد ضدّ مذهب در جامعهی ما رواج پیدا کردهاست که یکی از نتایج آن کمبود داستانهای مذهبی است. با توجّه به کمیاب بودن کتابهای خوب که از عنصر مذهب در دنیای امروزی استفاده میکنند ، این کتاب از نظر من ارزشمند است. به نظر من نویسنده سعی میکند شخصیّتهای ایدهآل خود را در قالب دو شخصیّت اصلی داستان توصیف کند. بدیهی است که شاید بعضی از ویژگیهایی که از نظر نویسنده ایدهآل هستند را همه قبول نداشته باشند. همچنین ممکن است بعضی از اتّفاقات درون کتاب قابل باور نباشند ، امّا مهم این است که این کتاب آدم را به فکر و تأمّل فرا میخواند. امیدوارم تفاوت دیدگاه نویسنده با خوانندگان ، باعث نشود که به کل کتاب را رد کنند و روی مطالب فکر نکنند. کتاب ، حرف برای گفتن دارد.
قلم نویسنده روان و جذّاب است. نحوهی روایت داستان ، توصیفها (مخصوصا توصیفهای فضای آرامشبخش حرم) ، شخصیّتهای متفاوت و فضای داستان از نقاط قوّت این قلم هستند. امیدوارم که نویسنده به نوشتن اینگونه داستانها ادامه بدهد و بقیّه هم سعی نکنند عنصر مذهب را حذف کنند و بمانند تمامی عناصر فرهنگی و اجتماعی جامعهی ما ، در داستانهایشان به آن بپردازند.
خیلی دوست داشتم کتابی باشه که بشه ازش تعریف و تمجید کرد ، چون در این ژانر و این تم داستانی کتاب زیادی نداریم . داستان در واقع یک عاشقانه است با فضایی مذهبی و نگاهی جدید . این یه نکته مثبت خیلی قویه و شکل ارایه داستان هم جذابه . فلش بک ها و فلش فوروارد ها داستان رو زنده کردن . ولی در عوض نکته منفی هم کم نداره . مثلا اینکه از لحاظ داستان گویی ضعیفه . یه داستان قوی رو روایت نمی کنه . من خیلی جاها توی کتاب حس می کردم یه کم اصلاح می تونست جلوی خیلی از افت ها رو بگیره . من پایان کتاب رو دوست نداشتم . می تونست داستان رو ببنده یا به یه نتیجه ی بهتر برسه . البته من فقط این کتاب رو از این نویسنده خوندم ولی تعجب کردم از این همه معروف شدنش!هنوز جای پیشرفت زیادی داره تا یه قصه گو بشه .
رمان عاشقانه ای بود با حال و هوای مذهبی.از نقاط مثبتش پرداختن به زیارت جامعه کبیره بود که خودش یه دوره امام شناسیه.خاطرات دوران دانشجویی و اردوهای مشهد رو برام زنده کرد.خصوصا حال و هوای حرم رضوی رو در نیمه شب.نثر روانی داشت و توصیفات قابل تصور بود.نکات آموزنده هم زیاد داشت.از جمله خوددرگیری های غزاله موقع قضاوت در مورد افراد و مبارزه با نفس.سلوک سلمان و نوع رفتارش ...ع
همیشه موقع خوندن توصیفات رمانای خارجی جای خالی رمان ایرانی با توصیفات مکانها و حالات افراد امروز جامعه رو حس میکردم. اما این کتاب این قضیه رو بخوبی پوشش داد. نمیتونستم ولش کنم واقعا. خیلی خوب بود اردوی دانشجویی نفرات برتر گروه های مختلف دانشگاهی در مشهد. و این بین ماجراهای مختلف یسری از این افراد. ماجراهایی گاه مرتبط و گاه منفرد. توصیفات بسیار دقیق و خوب بود. حس ها به زیبایی به خواننده منتقل میشد. پا به پای سلمان و غزاله تو حرم امام رضا میرفتم واسه زیارت. اونم زیارتی با معرفت... خط سیر داستان خیلی خوب بود. مخصوصا در مورد غزاله که آروم آروم پیشرفت کرد. و اوجش در زیارت آخر... مشکلات فردی و اجتماعی هم خوب بیان شده بود. هم مشکل ازدواج، هم روابط نادرست، هم زیارت بدون فهم و ... خوشبختانه نویسنده به اوضاع کنونی خوب آگاه هست و قصد پوشاندن ایرادات و مشکلات رو هم نداره. چقدر رابطه سلمان و غزاله خوب بود. چیزی که کم میبینیم. توصیه سلمان به غزاله در مورد نحوه رابطشون در پیامک و چت و میل واقعا عالی بود و چقدر رعایتش به جوونا میتونه کمک کنه. انتخاب نام سلمان هم خیلی خوب و هوشمندانه بود. این رمان عاشقانه مذهبی رو حتما حتما بخونید.
اگه چند ماه پیش خونده بودم احتمالا سه میدادم، ولی خیلی به حال و هوای این روزام شبیه بود. به خصوص که دو روز بعد خوندنش رفتم مشهد:)
"آقا جان! تو خیلی بزرگواری، ما همین اندازه می خواهیم که تو را ببینیم و با تو باشیم و با تو حرف بزنیم. بیش از این چیزی حالی مان نمی شود. تنها یک حرف داریم و آن هم این است که نمی دانیم اصلا چه می خواهیم. اگر می دانستم چه می خواهم که خودم کارم را حل می کردم و دیگر اینجا نمی آمدم."
گوشه ای از دغدغه های دوران دانشجویی رو از زاویه متفاوت بیان کرده بود. قلم روان و نسبتا جذاب داشت و فلش بک های بین داستان برای ادامه دادن کتاب کشش ایجاد می کرد
داستانی عاشقانه-مذهبی از سفر گروهی از دانشجویان در قالب کاروان دانشجویی به مشهد مقدس است؛ دانشجویانی که شخصیتها و تیپهای متفاوتی دارند و در خلال داستان به تفکرات و دغدغههای آنها پرداخته میشود شخصیتهای اصلی این داستان سلمان و غزاله هستند که دل در گرو یکدیگر و قصد ازدواج دارند ولی بدلیل سنتهای غلط و سنگاندازی خانوادههایی هر چند متدین و مذهبی! ازدواج آنها به مدت سه سال به تاخیر افتاده است که این مسئله در این داستان به چالش کشیده میشود غزاله دختری امروزی و با گرایشات مذهبی است. او عاشق رنگ فیروزهای است، فلسفه میخواند، در پی روسریهای شیک و مارکدار با گیرههای ست! و در کل حجابی مرتب و شکیل است؛ و اما سلمان پسری کاملاً مذهبی، با ایمان، مخالف ارتباط با نامحرم (حتی به قدر پیامک و چت) و به دور از ظواهر مادی دنیاست که در گذشته چنین آدمی نبوده اما طی اتفاقی که چند سال پیش برایش افتاده به این مرحله از تقوا و ایمان رسیده است. در این سفر مانعی جدید بر سر ازدواج این دو قرار میگیرد و باعث میشود این عشق زمینی در عشق به امام ذوب و به عشقی آسمانی تبدیل شود اما موضوع اصلی داستان به نظر حقیر، زیارت امام معصوم علیهالسلام و کیفیت آن با معرفی زیارت جامعه کبیره است. نویسنده سعی دارد در قالب این داستان مخاطب را با مضامین زیبای دعای جامعه کبیره آشنا کند که منتهی به شناخت هر چه بیشتر امام میشود و این شناخت به زیارت با معرفت امام کمک زیادی میکند
...
سوای از تفکرات غزاله که بعضیاش روی اعصابم بود و با بعضیاش همزادپنداری کردم سوای از سلمان که شخصیتش هر چند برای اکثریت نا آشنا و غریب باشه ولی برای من یکی که کاملاً آشناست ^_^ سوای توصیفات زیاد و ریز و دقیق کتاب که جالب و دوست داشتنی و در برخی مواقع خسته کننده و کسل کننده میشد سوای از زیارت به نیابت حضرت عزرائیل که به مذاقم خوش اومد ^_^ سوای از ابراهیم هادی جانم که اسمش در کتاب اومد سوای از شهاب و صدف و شقایق و مریم و آقای سعیدی ....
دلم یک زیارت جامعه کبیره در حرم امام رضا جانم رو خواست این بار با دقیقتر، عمیقتر و با حال و هوایی متفاوت
اوایل که یکی از دوستان خلاصه اوایل داستان را برایم تعریف میکرد اصلا خوشم نیامد فکر میکردم مثل همین رمانهای بی سروته اینترنتی حالا چند درجه بهتر است...اوایل برای وقت گذرانی خواندم اما هر چه به آخر کتاب نزدیک شدم فهمیدم که این کتاب چه تاثیری دارد روی من میگذارد! فکر کنم بهتر باشد حالا که تمامش کرده ام یک جورهایی خود واقعی ام را واکاوی کنم... در یک کلام : عجیب حال و هوایم را عوض کرد... بستگی دارد در چه وضعیتی باشید و این کتاب را بخوانید و خوشتان بیاید یا نیاید!
تم کتاب مذهبی هست..سفردانشجوی به مشهد.و ارتباط خاصی که بین دوتا از دانشجو ها هست..اما این ارتباط داری حریم های خاصی هست و بیشتر یک فضای معنوی دارد فضای داستان در مشهد اتفاق میافتد و بخشی از داستان مربوط به شرح زیارت جامعه کبیره است. زیارت جامعه کبیره و مشهد دو موضوعی هستن که برای بیشتر ادمها قابل لمس هست توی داستان جملاتی از زیارت جامعه کبیره معنا شده بود که نگاه ادم را متفاوت میکرد. کتاب خوبی بود..داستان کسل کننده نبود و به جان مینشست..مخصوصا اخر داستان
من خیلی تونستم باهاش ارتباط برقرار کنم. فضاش خیلی برام اشنا بود و بعضا دغدغه هاش...از معدود کتابایی بود که عشق بین شخصیت هاش با توجه به ادم ها و شرایط به نظرم معقول و منطقی و ممکن می اومد. خیلی دوستش داشتم در کل. هیچ بدآموزی ندیدم توش و خیلی جاها سعی کرده بود خیلی جیزها رو مثلا غیر مستقیم بگه که من از اون ها هم لذت بردم :-) https://taaghche.com/book/110802
بسیار ضعیف واقعا دلیل پرفروش شدنش رو نمی دونم تو همین سبک رمان مذهبی، کتاب آقای سلیمان می شود من بخوابم هم بود که متاسفانه بسیار بسیار مورد بی مهری قرار گرفت. در صورتی که به عنوان اولین رمان یک روحانی می تونست خیلی بیشتر بهش پرداخته بشه.
نوشته های خانم عرفانی علی رغم شروع خوب ادامه کسل کننده ای دارن که باعث میشه کم کم رها کنی کتاب رو.
به شدت توصیه اش می کنم اصلاً یه رمان دم دستی و پیش پا افتاده نیست به هیییییییییییییییییییییییییچ وجه یه کتاب باارزش حیف میشه اگه بخوام در مورد داستانش صحبت کنم
*بسم الله الرحمن الرحیم* پنجشنبه فیروزه ای داستان عاشقانه و مذهبی دختر و پسری است که سال هاست برای رسیدن به هم تلاش میکنند و به هر دری میزنند، تا ا ز سد خواسته های بی جا و تجملاتی خانواده ها عبور کنند. داستان فلش بک هایی به گذشته پرپیچ و خم پسر داستان دارد، و زمان حالش در بستر سفر دانشجویی شان به مشهد مقدس میگذرد. .. سال ها پیش که این کتاب را خواندم، آنقدر موقع خواندنش عطر چوب و بهار نارنج زیر بینی ام میپیچید و دلم را مالش میداد که هیچ کدام از نقص هایش به چشمم نیامدند و برایم شد یک کتاب سراسر حسن که پر بود از حال خوب. و آنقدر دوستش داشتم که هر از چندگاهی بعد از خواندنش هم کتاب را ورق میزدم و میان عاشقانه های دلی سلمان و غزاله چشم هایم قلبی میشد. (ان زمان جوش های بلوغم تازه داشتند کمرنگ میشدند خب!:) اما حالا که فکر میکنم، میبینم انقدر ها هم این کتاب نامبروان نیست! مثلا دیالوگ های شهاب و سلمان به نظرم خام بود و احتیاج به پرداخت بیشتری داشت. یا شخصیت صدف که دلیل اصرارش را به بودن با غزاله نفهمیدم! یا همان ماجرایی که برای مریم در حرم اتفاق افتاد، به نظرم بهتر بود پخته تر نوشته شود. درکل به نظرم احتیاج به مانور بیشتری روی شخصیت ها داشت. و بعضی ماجراها ساده انگاشته شده بودند. تاثیر این کتاب روی زیارت رفتن های من،به عربی ادعیه خواندن هایم (که آن زمان ها هیچ توجهی به معنایشان نداشتم) غیرقابل انکار است. آنقدر که برای همین یک تاثیر هم که شده، کتاب را با تمام کم و کاستی هایش به بعضی ها که سلیقه شان دستم است پیشنهاد میکنم. توجهی که به روابط با نامحرم در فضای مجازی و وابستگی کاذب و پوچی که به ارمغان میاورد شده بود را دوست داشتم و به نظرم تلنگر به جایی است برای بعضی ها...! توصیفات حرم و فضای معنوی آن هم برایم دوست داشتنی و شیرین بود. پنجشنبه فیروزه ای را به خاطر حال خوبش و حس فیروزه ای اش بخوانید:)