دلم پَر میزند که زودتر پَر بگیرم از این غربتِ غریبْ سمتِ خانه و وطن مامان… انگار دلم دارد پیش از خودم میآید نزد شما! انگار چشم دلم تعجیل دارد پیش از چشم سر، شما و خانه و طهران و عزیزان را ببیند… دلم هواییِ هوا و آسمان و درختان و پرندگانِ طهران، هواییِ کوچه و بازار است… تا بیایم، دیگر بهار شده. موهایم هم دوباره بلند میشود، دوباره مثل آن وقتها، گیسْ باف دوتایی میبافمشان میاندازم سر شانه، چارقدم را توی باد رها میکنم و میدوم. دخترکم را پیراهنِ تور و تافتهٔ سفید میپوشانم با کفشهایی قشنگ و ظریف. دستش را میگیرم راه میافتیم توی کوچههای بهار، در طهران. هوای لطیف شهرم را به سینه میکشیم و کیف میکنیم… یادش میدهم چطور در خاکِ باغچه دانه و نهال بکارد، همانطور که بیبی جان یادِ من داد… سبزی و سایه را هدیه میفرستیم برای مردمِ فردا… در طهران.
۲۲ تیرماه بود که بعد از سینما، با دوستم شیرازه رفتیم. خبر نداشتیم که خانم شبنم مقدمی مهمون ما شیرازی ها هستن. دوستم که معمولاً حواسش جمعه، ایشون رو شناخت و همونجا بود که با کتابشون آشنا شدیم.
راستش، کتاب کاملاً برخلاف انتظارم بود. وقتی کتاب رو خریدم، تصورم این بود که قراره با یک داستان معمولی روبهرو بشم؛ اما هرچی جلوتر رفتم، بیشتر غافلگیر شدم.
اگر بخوام از خود داستان بگم، به نظرم شکوه قبل از اون اتفاق پایانی، به بخش کوچیکی از حسرتها و آرزوهاش رسید؛ آرزوهایی شاید ساده و کوچک، اما برای خودش مهم و بزرگ. و فکر میکنم زیبایی داستان دقیقاً همینجا بود.
پایان داستان غم انگیز بود ، ولی شاید همین غم بود که داستان رو زیباتر کرد.