What do you think?
Rate this book


86 pages, Paperback
Published January 1, 1978
شادی ما عظیم است
و لذت ما بی پایان
خوشبختی ما درخشان
چون مرواریدی غلتان.
اما شمشیر من
هیچ راضی نیست
و نگاه خشمناکش را
از روی دیوار به ما دوخته است.
برای من بسیار ناچیز است
که بدانم اشعارم پس از من خواهند ماند.
اگر آنها باید در پیکار جان بسپارند
بسیار خوب، چنین باشد. بگذار بمیرند!
بردباری!
ای مایه ی افتخار گوسفندان و خران
ترا پیشه سازم؟
به اعماق جهنم گم شو!
بدترین دشمن در میان ماست
او برادر بی شرف و خائن است
و یکی از آنها، صدها را فاسد می کند
بدانسان که یک قطره زهر یک جام شراب را.
آنها را باید کشت
هر چند که دژخیم صد هزار گردن بزند
و باید در کوچه ها
موج خون خائن تا پنجره ها بالا بیاید.
دورنمای خونینی در برابر چشمان من است:
رؤیای روزگار آینده
که دشمنان آزادی
در دریای خون خود خفه می شوند...
و اگر کسی نقل صادقانه ای بشنود
از روزگاری که بر سر ما می گذرد
آیا باور خواهد کرد؟
کیست که باور کند
که اینهمه بدبختی فرا رسید؟
و کیست که بهنگام شنیدن داستان مردمان عصر ما
گمان نکند که این همه تصوری است خیالی
زاییده ی مغز یک دیوانه؟