در بهار ۱۳۲۱ و در بحبوحه جنگ جهانی دوم، ایران میزبان بیش از ۱۲۰ هزار لهستانی رانده از وطن شد. کودکان، زنان و گاه مردانی که از پس یک تبعید اجباری در شوروی استالینی با آغوش باز از سوی مردم ایران پذیرفته شدند. این کتاب در جستوجوی رد پای جامانده از این اتفاق تاریخی، سفری را از ورشو آغاز میکند و آن را در شهرهای مختلف ایران ادامه میدهد. سفری که تصویر تلخیهای آن روزها را در روایت خاطرات بازماندگان منعکس میکند.
وقتی «کافه پولونیا» را شروع کردم، انتظار داشتم مثل بیشتر کتابهای منصورضابطیان، با سفری روبهرو شوم که در طول آن با آدمهای مختلف و داستان زندگیشان آشنا میشوم. اما این کتاب از همان ابتدا نشان داد که قرار نیست همان مسیر همیشگی را برود. این بار سفر در مرکز داستان نیست؛ این آدمها هستند که مسیر سفر را میسازند. شخصیتها آنقدر پررنگ هستند که جغرافیا گاهی در حاشیه قرار میگیرد و همین تفاوت، کتاب را برای من به تجربهای متفاوت از آثار این نویسنده تبدیل کرد.
بزرگترین غافلگیری کتاب برای من، حال و هوایش بود. راستش هیچوقت فکر نمیکردم با یکی از کتابهای منصور ضابطیان اینقدر غمگین شوم. همیشه نوشتههای او برایم با کنجکاوی، ماجراجویی و کشف دنیا همراه بودند، اما «کافه پولونیا» آرامآرام غمش را به جانم نشاند؛ غمی که بعد از تمام شدن کتاب هم تا مدتی همراهم ماند.
چیزی که این اندوه را برایم باورپذیرتر کرد، این بود که نویسنده هرگز سعی نمیکند احساسات خواننده را دستکاری کند. خبری از جملههای اغراقآمیز یا صحنههایی که فقط برای اشک گرفتن نوشته شده باشند نیست. همه چیز ساده و صادقانه روایت میشود و دقیقاً به همین دلیل تأثیرش عمیقتر است. غم کتاب از دل زندگی شخصیتها بیرون میآید، نه از تلاش نویسنده برای غمگین کردن خواننده.
یکی از بخشهایی که بیش از همه توجهم را جلب کرد، تصویری بود که کتاب از جنگ ارائه میدهد. جنگ در این داستان فقط مجموعهای از نبردها یا اتفاقات تاریخی نیست؛ نیرویی است که زندگی آدمهای عادی را زیر و رو میکند، خانوادهها را از هم میپاشد و اثرش تا سالها بعد هم باقی میماند. کتاب بدون شعار دادن یا قهرمانسازی، چهره واقعی جنگ را نشان میدهد؛ چهرهای که بیشتر از هر چیز، پر از فقدان، ترس و از دست دادن است.
در میان همه شخصیتها، حضور بچهها بیشترین تأثیر را روی من گذاشت. شاید چون جنگ را همیشه از نگاه بزرگترها دیدهایم، اما اینجا کودکان هم بخشی از روایت هستند؛ کودکانی که نه جنگ را انتخاب کردهاند و نه حتی آن را بهدرستی میفهمند، اما ناچارند بار سنگین پیامدهایش را به دوش بکشند. همین حضور، تلخی داستان را چند برابر میکند و یادآوری میکند که بزرگترین قربانیان جنگ، معمولاً همانهایی هستند که کمترین نقشی در شکل گرفتنش داشتهاند.
«کافه پولونیا» برای من فقط یک روایت از سفر یا حتی یک روایت از جنگ نبود؛ داستانی بود درباره آدمهایی که زندگیشان زیر سایه جنگ تغییر کرده و تلاش میکنند با خاطرات، فقدانها و امیدهایشان کنار بیایند. شاید به همین دلیل، این کتاب برخلاف انتظارم، غمگینترین تجربه من از خواندن آثار این نویسنده شد و تا مدتها بعد از بستن آخرین صفحه، ذهنم را رها نکرد.
کافه پولونیا دربارهی «پناهندگان لهستانی» است. منصور ضابطیان در جریان سفرش به ورشو، با تعدادی بازماندهی لهستانی که در سال 1321 به ایران وارد شدند مصاحبه و بهدنبال آن به شهرهایی در ایران سفر میکند که یا مقصد پناهندگان بوده، یا آرامگاه ابدیشان. او پس از جستوجوی نشانهها و خاطرهها، مشاهدات خودش را از وقایع به تصویر میکشد. بنابراین، کتاب حاضر «سفرنامهی لهستان» نیست اثری خواندنی و تأثیرگذار است از تلاشهای غیرانسانی انسان برای ازبینبردن همنوعش.
نمره ۳.۵ کتاب برخلاف کتاب های قبلی ضابطیان سفرنامه نیست بلکه خاطرات پراکنده از لهستانی هایی هست که در زمان جنگ جهانی دوم به ایران آمدند برای ماندن یا گذر و رفتن به کشورهای دیگه اینکه چند نفری از کودکانی که آن موقع بودند و الان پیرمرد و پیرزن هایی نزدیک به ۱۰۰ سال هستند رو اقای ضابطیان پیدا کرده و مصاحبه کوتاهی باهاشون داشته جالب بود کتاب روایت اتفاقات تاریخی به زبان و نثر ضابطیان هست که خواندنش خالی از لطف نیست
مثل همه کارهای نویسنده اثری خوشخوان است و کتابسازی خوبی هم دارد. ضابطیان در این کتاب یک رویداد تاریخی را بهانه روایتهایی پراکنده قرار داده که نخ پیوندشان لهستان است. با چند نفر گفتوگو کرده که جز یکی، تقریبا خاطره روشنی از ایران ندارند و فقط به ذکر مصائب و مسائل زندگیشان در دوره کودکی پرداخته اند و آن یک نفر هم کودکی یازدهساله بوده که چیز چندانی از نسبت خودش با ایران درک نکرده و صرفا حس آن دوره از زندگیاش را بازگو کرده است. بیشتر صفحات کتاب به موضوعی که در ابتدا وعده داده ربطی ندارند (مثلا دیدار با آن سه دانشجوی زبان فارسی یا غذا خوردن در آن رستوران که دودک و ولک پخش میکند و ...). شاید بهتر بود نویسنده سعی میکرد رد آن کارکنان کافه پولونیا را بگیرد که با مردان ایرانی ازدواج کردند و سر نخی از بازماندگانشان پیدا کند و به این شکل اثری خلق کند که با عنوان کتاب تناسب بیشتری داشته باشد.
به نظرم نقطه عطفی در کارنامه منصور ضابطیان است. اگر آثار قبلی او را خوانده باشید، میدانید که بیشتر سفرنامهاند؛ روایتهایی از یک شهر یا یک کشور. اما «کافه پولونیا» فقط سفرنامه نیست، بلکه روایتی پژوهشمحور است که سفر را در خدمت یک ایده قرار میدهد. در این کتاب، سفر به لهستان، رشت، اصفهان و مشهد، همگی حول یک محور مشترک شکل میگیرند: سرگذشت آوارگان لهستانی جنگ جهانی دوم که سالها پیش به ایران آمدند. نویسنده با کنار هم گذاشتن آدمها، مکانها، اسناد و خاطرات، روایتی منسجم میسازد که خواننده را قدمبهقدم با خود همراه میکند. ضابطیان در این اثر از تجربه روزنامهنگاری و مهارت پادکستسازی خود نیز بهره گرفته است. او دادههای پژوهشی را صرفاً نقل نمیکند؛ آنها را به روایت تبدیل میکند. همین باعث شده کتاب، هم خواندنی باشد و هم ارزش پژوهشی پیدا کند. به نظرم «کافه پولونیا» یک سر و گردن بالاتر از آثار پیشین ضابطیان ایستاده است. بعید نمیدانم این کتاب در سالهای آینده به یکی از منابع ارجاع برای پژوهشهای مربوط به حضور آوارگان لهستانی در ایران تبدیل شود. برای من، «کافه پولونیا» بیش از آنکه یک سفرنامه باشد، نمونهای موفق از پیوند روایت، روزنامهنگاری و پژوهش تاریخی است؛ همان چیزی که میتواند تاریخ را از میان اسناد بیرون بکشد و به زندگی امروز بیاورد.
"بین انسان بودن و حیوان بودن ما باید زنده ماندن را انتخاب می کردیم" من نمی دونم چی شد که انقدر نامهربون شدیم. اینترنت باعث و بانیش بود؟ ضعف سیستم آموزشی؟ از هم پاشیدن خونواده؟ نمی دونم. کی ما انقدر خودخواه شدیم؟ نمی دونم این کتاب بوی انار می داد. بوی ایران می داد. ایرانی که دیگه داره به خاطره ها می پیونده و این روزا همه جای دنیا شبیه همه جای دنیا شده! ایران و آلمان نداره! کتاب های ضابطیان رو می خونم دلم می خواد آرتیست درونمو فعال کنم، خلق کنم، منو به فکر می ندازه، اینم همینطور. بیش از اینکه دلت بخواد بری لهستان، یاد می گیری و فکر می کنی. به اینکه کی دنیا انقدر خودخواه شد؟ و کلی چیز دیگه! یه جاهایی کتاب از ریتم می افته، یه جاهایی بی ربط می شه ولی خب درکل به نظرم همه باید بخونن این کتاب رو. شاید یه کمی مقایسه کنن، فکر کنن، یاد بگیرن و از اون توهمی که واسه خودشون ساختن بیان بیرون. من می دونستم دنیا به ژنرال آندرس ها وفا نمی کنه. پذیرفتم که ژنرال آندرس نباشم. یه کم کتاب نرمم کرد، ولی هنوزم اخمو ام و بدبین. یه تیکه هایی شبیه "نیایش چرنوبیل" شد. ولی اون کتاب شاهکاریه واسه خودش. بخونینش خلاصه که بخونش، خیلی یاد می گیری ازش یازده مرداد 1405 دو آگوست 2026 مانا
مثل همه ی کتابهای آقای صابطیان با شوق شروعش کردم عاشق موصوعش بودم ولی توی ذوقم خورد. اگرچه مثل همیشه خوش خوان بود ولی کتاب اون چیزی که گفته شده بود نبود. من توقع داشتم خاطرات لهستانی های پناهنده رو بخونم به جز دو مورد بقیه ی کتاب تاریخ بود!بهتر بود میگفتن کتاب درباره ی تاریخ لهستانه نه خاطرات پناهنده ها. فکر کنم میتونست جذاب تر باشه ولی خب انتظارم رو براورده نکرد
در جهان، غیرقابل اعتمادترین آدمها، سیاستمداران هستند. درست در جایی که دارند توی چشمهای تو نگاه میکنند و از آرمانهایشان میگویند، تو را به مسلخ میفرستند اما شامشان را سر میز دیگری میخورند که سالها به تو میگفتهاند میز دشمن بودهاست. #کافه_پولونیا 🇵🇱