در عرصۀ رسانه هیچچیز به اندازهی کتاب ماندگار نیست.
آن روز صبح اول سپتامبر که درختهای همه جنگلهای لهستان رنگ پاییزی گرفته بودند، پاییز دیگری در این کشور آغاز شد.
در ورشو هرجا که باشی جای زخمهای جنگ را میبینی.
مردم لهستان با همه آرامشی که دارند انگار حافظه تاریخیشان هنوز زخمی آنهمه خنجریست که جراحتش را تحمل کردند و سرپا ایستادند.
ورشو شهریست زیبا که خاطره یک رنج بزرگ را در سینه پنهان کرده است. رنجی که ما نیز در طول تاریخ شبیهش را کم ندیدهایم. از این زاویه شاید ما و لهستانیها همدرد باشیم.
هرچه در ته جیبهایمان بود روی هم گذاشتیم تا بتوانیم بلیت قطار بخریم. از همان قطارهای باری که حیوانها را حمل میکرد، ما انتخاب دیگری نداشتیم. بین انسان بودن و حیوان بودن ما باید زنده ماندن را انتخاب میکردیم.
درست در همین لحظه که ما در آرامش ورشو روبهروی هم ایستادهایم، در جاهای دیگری در جهان آدمها قربانی بیرحمی سیاستمداران میشوند.