کتاب شروع خیلی خوبی داره و با رسیدن خبر مرگ برادر بزرگتر صادق آریان به اون شروع میشه که انگار به شکل مشکوکی مرده. و تحت تاثیر این خبر، کتاب شروع میکنه به نقب زدن به گذشتههای دور و دوران کودکی "صادق آریان" و رابطه خرابش با "مختار"، پسر بزگ خانواده آریان.
دوران کودکی صادق، البته کاملا متاثر از تقابل برادر دیگش یعنی "رسول" با مختاره که خیلی برای من تداعیکننده تقابل آیدین و اورهان در "سمفونی مردگان" عباس معروفی بود. نه اینکه بگم کاملا شبیه هم بود، اما بنظرم کاملا الهامبخش بود و بنظرم میاد آقای معروفی کمی از این قسمت "دل کور" الهام گرفته.
نقطه قوت کتاب، مشابه "داستان جاوید" {تنها کتاب دیگهای که از این نویسنده خوندم} اینجا هم شخصیت پردازیه. کاراکترهای گلمریم، مختار، رسول و خود صادق آریان، پدر و مادرشون، علی، یا گل خانوم همگی کاملا زنده و باورپذیر هستن و واقعا نقطه ضعفی ندارن.
اما اونچه که بنظرم باعث میشد آدم نتونه خوب از کتاب لذت ببره، اولا روایت ضعیف و گسستگی و پراکندگی اون بود که خیلی ابتدایی از هم جدا شده بود. به این شکل که مثلا یک تیتری آورده میشد به عنوان مثلا "گل مریم" و بعد یکمی توضیحات میداد و بعد یکهو تیتر عوض میشد و میرفت به یک بخش دیگه داستان میپرداخت. کاملا جای خالی یک نخ تسبیه که اینها بخشهای کوتاه رو به هم ربط بده و ازش فصلهای طولانی و داستان پیوسته بسازه حس میشد.
نکته بعدی، که باز توی "داستان جاوید" هم خودش رو نشون میداد، شرح و بسط بیدلیل و حاشیه رفتن بود. میشد واقعا یکم جمع و جورش کرد. و نقطه ضعف دیگه بنظرم پایانبندی داستان بود. یکجور خیانت در حق اون شروع خوب بود بنظرم.
با این همه، یک مزیت منحصر به فردی که کتاب دل کور داره، محصور کردن بخشی از تاریخ اجتماعی ماست. به جز پرداختن خوب به آداب و رسوم و روابط اندرونی خانوادههای ایرانی، اتفاقات این کتاب دقیقا مصادف با تخریب تهران عهد قجری و ساخته شدن تهران دوره پهلوی هستش. و از این جهت اون اشارات تاریخیش برای خود من خیلی جالب توجه بود.
و در آخر، یک چیزی که خیلی به چشمم اومد تو این دو تا کتابی که از اسماعیل فصیح خودندم (دل کور و داستان جاوید) گرایش و علاقهمندی زیاد نویسنده به شخصیتهای عرفانی و دستشسته از دنیا بود. هم جاوید، و هم رسول و فرشته در داستان دل کور از این دست شخصیتها هستن و قهرمانان اصلی کتابهای اسماعیل فصیح محسوب میشن که خوب این هم خودش به نوع دیگهای بیانگر بخشی از تاریخ اجتماعی ماست.
پ.ن: کتاب رو از روی نسخه صوتی گوش کردم با صدای پیمان قریبپناه. خوب بود انصافا
اين كتاب رو واقعا دوست داشتم و هر صفحه اى كه ميخوندم،بيشتر افسوس ميخوردم كه چرا اسماعيل فصيح با نگارش و لحن شيوا و در عين حال ساده اش،با اين تصويرسازى هاى زيبا و بديع و با اين خلاقيت قابل توجه توى آفرينش موقعيت هاى عجيب و به ياد ماندنى،از مرگ و تولد و حتى نحوه خوردن يك خيار،بايد بعنوان يك نويسنده صرفا عوام پسند شناخته بشه يا اصلا كلا شناخته نشه!ماجرا خيلى روان و خوشخوانه و من يكى كه بخاطر كشش در نحوه روايت و ترتيب وقايع، با اشتياق بسيار همه ٢٨٠ صفحه كتاب رو در عرض چندساعت بلعيدم و بدليل مهارتى كه نويسنده توى تصويرسازى به خرج داده بود،ناخوداگاه داستان رو مثل يك فيلم توى ذهنم ميساختم و واقعا واقعا واقعا ازش لذت بسيار بردم.در كل از خوندنش حال خيلى خوشى دارم.توصيه اش ميكنم به "همه" چون هرسليقه اى داشته باشيد باز هم اين رمان جذبتون ميكنه و مطمئن باشيد داستانش رو هرگز از ياد نخواهيد برد و به رمانهاى فارسى هم اميدوار خواهيد شد.
پينوشت:اى كاش از روى اين رمان،فيلمنامه اى نوشته و فيلمى ساخته بشه...
چهار ستاره رو هم به میزان لذتی که از خوندنش میبرم دادم، هم به زجری که میکشم با یک سری بخشها، هم به توانایی نوشتن فصیح در دهه پنجاه و هم به تلافی اینقدر قدرنادیدگیش و عامهپسند/پلیسی دونستنش طی سالیان.
قبل از خوندنش فقط یادم بود که دفعات قبل خیلی اذیتم میکرده، اما از اونجایی که ۷-۸ سال پیش خونده بودمش امید داشتم از بار اذیتش کاسته شده باشه و طی سالیان قویتر شده باشم. اما اینطور نبود، مجددا ۱۰۰-۱۵۰ صفحهی اول طوری اذیت میکرد که تندتند میخوندم که فقط تموم شه و چند بار حتی وسوسه شدم کلا بذارمش کنار از کار چون نهایتا سلامت روانم از کار پایاننامهم مهمتره. چیزی دربارهی مریضیهای روحی که منجر به از دست دادن فهم میشه در داستانها هست که من رو تا سر حد شکنجه شدن عذاب میده و فکر کنم با هیچ مضمون دیگهای اینطور نیستم. رسول این، حسین سگ و زمستان بلند، آیدین سمفونی مردگان و شخصیت اصلی روزینیا قایق من الان اولین نمونههایین که یادم میان، که همهشون رو با عذاب حداکثری خوندهم و حتی بعضی رو علیرغم امراض خودم که نمیذاره کتاب رو نصفه رها کنم، هیچوقت نتونستهم تموم کنم (روزینیا مثلا). اما این رو به هر بدبختی بود دوباره هم خوندم و رفتم جلو، و عجب کار خوبی کردم. چون بخشهای بعدیش که راجع به تغییرات تهران دهه ۴۰ه از وقتی که صادق برمیگرده ایران جوری به کارم مرتبطه که انگار سفارشی برای من نوشته شده و احتمالا جدیترین رمان کار پایاننامهمه. اما فارغ از میزان بدردخور بودنش برای من و اهمیتی که در زمینه تغییرات شهری تهران و پیوندش با داستان داره، خود رمان از نظرم خیلی خفنه. یعنی در ذهن من یه جایگاهی کنار طوبی شهرنوش داره حتی، ولی خب لازمهی پذیرفتن این اینه که ما به این معتقد باشیم که ادبیات فقط کیفی دستهبندی نمیشه و برخی رمانها خوب و برخی بهتر و حرفهایتر نیستن، بلکه کارکردی هم دستهبندی میشه، و کارکرد چیزی که فصیح خلق میکنه و چیزی که از داستان میخواد با چیزی که شهرنوش میخواد متفاوته. درنتیجه مسیرهای متفاوتی رو میرن، کار فصیح اصلا اون حد از نمادگرایی و ایدههای رئالیسم جادویی رو نداره، اما همونطور رمان رشد و کمالطور میاد جلو و شخصیتها مسیرهاشون رو طی میکنن و اتفاقات میافتن و چیزها ساخته میشن و نابود میشن و یکی دو تا شخصیت خیلی معنادار این وسط میمیرن و چندتاشون پیوندهای عاطفی عجیب خونی و غیرخونی باهم برقرار میکنن و همونطور از مردن فلان شخصیت فلان اتفاق میزایه و فلان شخصیت میشه سازندهی چیزهایی که بهمان شخصیت داره نابود میکنه و بعدها فلان اتفاق به تلافی سر فلان شخصیت و کارهاش طی دههها میاد و خلاصه حاصل نهایی برای من روی دیگهی سکهی طوبی ست. و به همون تروتمیزی و جونداری نوشته شده، چه بسا که به سلیقهی من بهتر. مجموعا خیلی موردپسندمه دیگه نمیدونم چطور بگم.😂
+در جهانی که همهی خلقالله فصیحخوان جلال آریان، جنتلمن جذاب و سکسی دورانها رو میخوان لطفا صادق آریان را به من بدهید، که شیشصد سال فقط درس میخونه و سرش تو کار خودشه و اونقدرها هم آدم خوبی نیست و در درونش نفرت میپرورونه و نمیتونه آدمها رو ببخشه، ولی در مواقع نیاز و برای آدم کوچیکهای دورش بهترین آدمه، نه بچههای حرومزادهی برادرش رو رها و فراموش میکنه نه عشق بچگیش رو که حالا زن یه قاتل شده نه مادر پیرش رو که دائم میره رو اعصابش. همین رو بدهید من برمیدارم.🙏
من برگشتم از سفری دور و دراز به محله ی درخونگاه و سالهای دوری را زندگی کردم با اهالی خانه ای که خشم و نفرت و عشق و انسانیت را در کنار هم داشتند و چه بد در برابر خشم سکوت کرده بودند و آن را پذیرفتند .چه دنیای تیره و تاری داشتند و باز هم به زندگی ادامه دادند. اینبار هم قلم فصیح من رو به وجد آورد و یه نفس خوندمش. به تاریخ ۹۹/۴/۲۱
این قصه همه چیزش خیلی زنده است، آدمهاش، فضاهاش، کوچهها و خیابونا و حتی رذالت و عشقی که تو تک تک شخصیتاش شکل گرفته. موقع خوندنش انگار واقعا داری دههی ۲۰ و ۳۰ درخونگاه تهران رو زندگی میکنی.
اسماعیل فصیح ،با دل کور داستان زندگی خونواده ی اصیل تهرونی رو عین یه فیلم مستند. به تصویر میکشه ، وقایع مستند تاریخی و. کوچه پس کوچه های تهران قدیم و زندگی های سنتی ، به طرز ماهرانه ای بیان میشن ،. در واقع تاریخ مصوری از تهران و وقایع مشروطه و ............ پنج ستاره هم کمشه .
دل کور شباهت زیادی به سمفونی مردگان عباس معروفی داره(یا برعکس).یادم میاد نسخه صوتی کتاب رو در اتوبوس گوش دادم.مثل تمام آثار مرحوم فصیح این کتاب همخوش خوانه حتی با وجود تلخی عجیبی که بر رمان حکم فرماست اما بازم سرنوشت راوی،مختار و بچه های حرامزاده اش ،گل مریم و رسول برادر مهربونش خواننده را تا انتها همراه خودش میبره و این اتفاقا یکی از هنرهای نویسندگی فصیح فقیده که تلخی رو با جذابیت همراه می کنه میشه تمثیل قند و چای رو اسم ببرم.دل کور بنظرم جزو خوبهای فصیح هستش و بعد از زمستان 62،ثریا در اغما شراب خام ،درد سیاوش و اسیر زمان بهترین رمان فصیحه برای من.
من قبل از اين كتاب، سمفوني مردگان عباس معروفي را خوانده بودم، هنگام خواندن احساس كردم سمفوني مردگان در برخي بخشهايش اقتباسي از دل كور است! ايكاش زودتر دل كور را خوانده بودم.
"دل کور"، تاثیری آشکارا از فضاسازی در آثار "ویلیام فالکنر". شخصیت های خانواده، مادر، مختار، صادق، گل مریم و تا اندازه ای رسول، با وجودی که گاه به خوبی توصیف شده اند اغلب اما مثل آثار داستانی در فارسی، تکه تکه و "نقطه چین" اند، و پشت مهی پیدا و ناپیدا می شوند... برخی معتقدند که اسماعیل فصیح نوع ادبی "رمان پر فروش" (بست سلر) را از دهه ی چهل شمسی در ادبیات ما آغاز کرده است. اگرچه پیش از آن هم این "گونه" ادبیات در ایران، به شکل پاورقی رایج بوده؛ ("تهران مخوف" اثر مشفق کاظمی... آثار محمد مسعود، "از شمع پرس قصه" از حسینقلی مستعان، "یک ایرانی در قطب شمال" و "شش سال در میان قبیله ی زن های وحشی آمازون" از منوچهر مطیعی، برخی از آثار علی دشتی، یکی دو رمان از محمد حجازی، رجبعلی اعتمادی و...) شاید اما بشود گفت که "رمان پر فروش" به سبک غربی در ایران، پیش از آثار فصیح، انگشت شمار بوده است. با این همه خمیر مایه ی آثار اسماعیل فصیح، بجز اولین آنها "شراب خام"، که به گمان من بهترین آنها هم هست، از رمان های پر فروش (بست سللر) غربی، و یا آثاری دیگر از نویسندگان غربی اقتباس و گاه تقلید شده است. دانستن یک زبان خارجی در فرهنگ ما، همیشه هم "ابوالحسن نجفی" و "نجف دریابندری" خلق نمی کند! باری، رمان های پر فروش، ضمن آن که قصه ای محکم، پر کشش و پر ماجرا دارند اما "ماندگار" نیستند و تاریخ مصرفشان به سرعت تمام می شود. این "نوع" رمان سالیان درازی ست که در اروپا و آمریکا طرفدار دارد؛ رمان هایی که به ندرت پایشان به قفسه ی کتابخانه های شخصی می رسند، بلکه خوانده می شوند و در انتها در قطار، اتوبوس، هواپیما یا در توالت یا رستورانی جا گذاشته می شوند. با وجود آثار متعدد، اسماعیل فصلح، بجز اولین اثرش "شراب خام"، از میانه ی دهه ی چهل شمسی تا اینجا، هنوز یک "بست سللر" به جذابیت "بامداد خمار" ننوشته است. برخلاف بسیاری که "ثریا در اغماء" را بهترین کار اسماعیل فصیح می دانند، من بعد از "شراب خام"، "زمستان 62" را ترجیح می دهم!
مثل غالب رمان های ایرانی، صد صفحه ای در اوج و پس از آن سقوط، اواخر به عامه پسندی سطح بالا پهلو میزد. آن چه در دل کور و بسیاری رمان های ایرانی کمتر یافت میشود پیوستگی زندگی افراد با زندگی اجتماعی است. شاید بشود در آنها به دقت ردی از وضعیت جامعه گرفت اما پیوندی انداموار بین این دو موجود نیست. گویی راوی و کاراکترها در خلآ زندگی می کنند. دل کور هم چنین خاصیتی دارد، شوربختانه. نکته ی جالب رمان حضور دو کاراکتر الهامبخش و تحسین شده برای راوی است (رسول و فرشته) که هردو خصائصی عرفانی دارند. به نظرم میشود رد آنها را در ادبیات و هنر آن سالها پی گرفت. رپرپه های نوعی عرفان زدگی شاید به هدف مقاومت در برابر چیزی که نامش را سیاست زدگی گذاشته بودند.
شاید بتوانم بگویم که این اثر بهترین کتاب اسماعیل فصیح است...داستان با مرگ مختار شروع میشود و با مرگ مختار هم به پایان می رسد و از خلال آن چیزی حدود سی سال از زندگی خاندان آریان توصیف میشود. در صفحات پایانی داستان پرده از عنوان "دل کور" بر می افتد و در نهایت شگفتی میبینیم که دل کور همان صادق آریان است حال آنکه دست بر قضا از همه بینا تر بوده و یا لااقل بیشتر دیده است. تنها ایرادی که ممکن است تا حدودی وارد باشد این است که شخصیت پردازی دختران خانواده به خوبی صورت نگرفته است و تقریبا چیز زیادی از آنها گفته نشده است. ممکن است برخی این کتاب را فاقد ارزش ادبی بدانند اما به زعم من نمادهای بسیاری در این کتاب گنجانده شده که به تعدادی از آنها اشاره میکنم: 1-دختر زبان آور و شاعره ای که از یک گنگ زاده شده بوده 2-گورکن یک چشمی که حضانت فرزند نامشروع را به عهده میگیرد 3-مستی های رسول 4- اینکه آخرالامر و از بازی روزگار کل خان و مان باقیمانده از ارباب نصیب نوه ی نامشروع او میشود که هیچ کس هرگز او را به زسمیت نشناخت 5-... کتاب خصوصا در توصیف تهران و به دست دادن درکی از فضای شهری و روابط انسانی در آن سالها موفق عمل کرده است.
و بالاخره در همین سال شوم آخر بود که شنید قدیر در کوچه به صورت فرشته امجد اسید پاشیده است. #نکته : این بحث اسید پاشی بخاطر شنیدن جواب منفی تو اون سالهام بوده گویا که فصیح هم در کتابش آورده
رمان. تنهایی و بیپناهی انسان معاصر. شکست در روابط روابط انسانی و عشق «دل کور» به کاوش در درون انسانهایی میپردازد که میان خواستن و نتوانستن گرفتارند. فصیح در این رمان، «دل کور» را نمادی از انسانی میگیرد که چشم دارد اما نمیبیند، دل دارد اما نمیفهمد. او انسانی را نشان میدهد که در جهانی پر از هیاهو، از درک معنا و عشق و حقیقت بازمانده است. این مفهوم، نقدی بر جامعهای است که گرفتار ظواهر و خودفریبی شده. ۲. ساختار و روایت: فصیح از روایت اولشخص استفاده میکند تا مخاطب را به درون ذهن شخصیت اصلی بکشد. راوی اغلب دچار نوعی گسست روانی و درونی است و همین باعث میشود زبان روایت بین توصیفهای دقیق و تکگوییهای فلسفی در نوسان باشد. دروننگری و بازتاب ذهنی شخصیتها، باعث میشود رمان حالتی روانشناسانه پیدا کند و گاهی یادآور آثار داستایوفسکی یا کامو باشد. شخصیتهای فصیح معمولاً از قشر تحصیلکرده، دانشگاهی یا روشنفکرند و در تقابل با جامعهای قرار میگیرند که آنان را نمیپذیرد. در «دل کور» هم، قهرمان اصلی انسانی است میان عقل و احساس؛ عاشق اما مأیوس، آگاه اما ناتوان. فصیح با ظرافت، تضاد درونی او را بین عشق و بیاعتمادی، ایمان و پوچی نشان میدهد. زبان فصیح در این اثر، مانند دیگر رمانهایش، روان، دقیق و سرشار از واژگان علمی و فلسفی است. او از گفتوگوهای طبیعی برای پیشبرد روایت استفاده میکند و گاهی با نگاهی شاعرانه، واقعیت را از منظر احساسی توصیف میکند. اما در عین حال، زبان سادهاش پوششی است برای مفاهیم عمیق فلسفی — نوعی سادگی ظاهری و ژرفای پنهان. «دل کور» از لحاظ مضمون، ادامهی همان دغدغههایی است که در رمانهایی چون «زمستان ۶۲» و «ثریا در اغما» دیده میشود؛ اما از نظر لحن، شخصیتر و درونیتر است. فصیح در اینجا کمتر اجتماعی و بیشتر اگزیستانسیالیستی است — نگاهی به درون انسان و نه صرفاً به بیرون جامعه. پس «دل کور» روایت انسان مدرن ایرانی است؛ انسانی که در پی عشق، معنا و آرامش است اما در تاریکی دل خویش گم میشود. فصیح با زبانی صادقانه و بیپیرایه، تنهایی و سرگشتگی انسان امروز را بازتاب میدهد. این رمان را میتوان بیانیهای از شک و درد و خستگی روشنفکر ایرانی دانست. "دل کور" اسماعیل فصیح انتشارات البرز 👇👇👇
دل کور. رمانی از اسماعیل فصیح که به قول هدی نمیدونم چرا تاحالا نخونده بودیم. کتاب داستان خانواده ای رو روایت میکنه که تو محله درخونگاه تهران زندگی میکنن. داستان با مرگ مختار، برادر بزرگ خانواده شروع میشه. صادق کوچکترین عضو خانواده که حالا پزشک شده در پی این اتفاق، گذشته خودشو مرور میکنه. البته راوی صادق نیست،. راوی سوم شخصیه که زندگی خانواده آریان رو از دید صادق میبینه. صادق وقتی چهارساله بوده شاهد کاری شنیع از برادر بزرگش بوده که باعث شده ازش متنفر شه. مال دوستی و پستی مختار تخم کینه رو تو دل صادق میکاره. اما صادق فقط ناظر بوده و میبینه مختار چطور روز به روز پست تر شده. خرده روایتهای داستان و پردازش زیبای اون، از این رمان یه اثر ماندگار ساخته. کتاب داستان روان و جالبی داره و بسیار ایرانیه. به نظرم اگر طرفدار رمان ایرانی هستید، این کتاب ارزش خوندن داره. اگر نخوندین حتما بخونید.
عده ای دل کور را بهترین اثر زنده یاد فصیح می دانند رمانی که در آن نویسنده نشان می دهد که چگونه قدرت داستان سرایی،صرفنظر از ارزشِ ادبیِ اثر،خواننده را تا انتها طالب ادامۀ داستان نگه می دارد وباز طبق روال داستانهای فصیح ،اینجا نیز شخصیتی پاک و معصوم و عارف منش وجود دارد(رسول) که دنیا مأمنی برای او نیست،پس لاجرم نویسنده،خروج از دنیا با همۀ پلشتی هایش را برای این شخصیت-همچون دیگر داستانهایش-تجویز می کند فکر اساسی رمان،برخوردی آمیخته با همدردی نسبت به همۀ آدمها،بی توجه به عملکرد اجتماعی و ارزش های اخلاقیِ آنان است
عجیبه که قبلا این کتاب رو خوندم و ۴ ستاره هم بهش دادم ولی ابدا هیچ چیزی ازش به یاد ندارم و خوندن ریویوها هم کمکی به یادواوری مضمون داستان نکرد ، این منو مجاب میکنه که حتما برای هر کتابی که میخونم ریویو بنویسم اینجوری کمتر به حافظه ام شک میکنم
اصل قصه ميخواد اينو بگه: بايد مثل رسول بود و ايده آل داشت و مهربان بود و باخت؟ يا مثل مختار با دستهاي بزرگ همه چي را گرفت؟ يا مثل علي از هر طرف باد آمد بادش داد؟.
من عاشق خانواده ارباب حسن هستم،خانواده ای که فصیح در رمانهاش و بخصوص این رمان ازش صحبت میکنه.و تا جایی که من میدونم خیلی هم نزدیک به زندگی خود نویسنده است دل کور و دوبار خوندم و بازم میخونمش یکی از برنامه های کتابخونیم خوندن دوباره آثار فصیحه
داستان ملموس و روونی بود...خوشم اومد ولی اینکه اصرار داشت تو مغز آدم بکنه که باید با همه مهربون باشی حتی اونی که بدترین ظلمها رو در حقت کرده، وگرنه دل کور خونده میشی، این قسمتش حرف حساب نبود راستش!!
هر کتابی که از آقای فصیح میخونم لذت میبرم و کتاب رو مزه مزه میکنم. داستان دل کور غمناک بود ولی یه کور سوی امیدی هم داشت. طرز روایت و نوشتار آقای فصیح رو من خیلی میپسندم مخصوصا اگر داستان درباره خانواده آریان باشه. قشنگ بود خیلی خیلی قشنگ. حین خوندن کتاب متوجه هیچ چیز دیگه ای نمیشم و کامل کتاب من رو میبره به دنیای خودش، انگاری که دارم تو خونه درخونگاه زندگی میکنم و رسول و مختار و صادق وگل مریم رو از دور میبینم.
مثل همه کتابهای فصیح بسیار روان و خوش خوان با داستانی که دوست داری ادامه دار باشه. من همیشه طرفدار نثر و قلم فصیح بوده و هستم و چقدر حیف که ارزش خودش و آثارش اونجور که باید شناخته نشد. در مورد این کتاب به طور خاص شروع کتاب و شخصیت ها واقعا جذاب بود اما پایان کتاب و اتفاقاتی که به سمت بخش پایانی افتاد تا حدودی به نظر سرهم بندی شده می رسید. با این وجود من از کتاب لذت بردم و خوشحالم از خوندنش