قضیه از اینجا شروع شد که من در سن ده سالگی اعلام کردم دیگه از خوندن کتابای کودک خسته شدم و میخوام کتابای بزرگتری بخونم...
کلاس چهارم دبستان رو که تموم کردم مستقیما (حالا با کمی اغراق...) رفتم کتابخونه و از خانوم دوست داشتنی کتابدار خواستم چندتا کتاب به من معرفی کنه...
اون موقع ها هنوز این سیستمهای کامپیوتری نبودن و باید میرفتی تو اون کشوها دنبال مشخصات کتاب میگشتی و اطلاعتش رو یادداشت میکردی...
خانوم کتابدار منو راهنمایی کرد که کجا و چطور دنبال کتاب بگردم...
یادم نیست چه کتابایی انتخاب کردم اون موقع... ولی تا جایی که یادم میاد هر دوتا کتابی که اسم و اطلاعتش رو نوشته بودم نبودن...
پس خانوم کتابدار مهربون برام دوتا کتاب به انتخاب خودش آورد و گفت که فکر میکنه دوست داشته باشمشون...
یکی از اون دوتا کتاب این بود...
یادم میاد... اون شب یه سره خوندم و خوندم...
و تمومش کردم...
کتاب بعدی رو هم خیلی زود شروع کردم و خوندم...
این کتاب نه جهت قصه... بلکه از این جهت که اولین کتابی بود که دیگه کتاب قصهی بچه ها نبود برام عزیزه...
اون سال تابستون خیلی کتاب خوندم... کتابایی که دونه دونه از توی اون کشوها اطلاعاتش رو پیدا میکردم و میخوندم...
خیلی هاشون برام خاطره انگیز شدن...
پ.ن: بچه که بودم مامانم یه قصه برام میگفت که اسم شخصیت اولش جیرتان بود... خیلی خلاصه تر از این کتاب بود...ولی کلیتشون یکی بود... یادمه که توی دنیای بچگیم... زرنگیهای جیرتان... یا همون جوری جورتان رو تحسین میکردم...