کارپنتیر یکی از نویسندگان شاخص و موسیقیشناس کوبایی است. وی هم دوره میگل آنخل آستوریاس، شاعر و نویسنده گواتمالایی و گابریل گارسیا مارکز بوده است. این سه از نویسندگان باروک آمریکای لاتین هستند، البته مارکز هنوز در قید حیات است، اما آنخل آستوریاس و کارپنتیر سالها پیش درگذشتهاند. کارپنتیر در ژانرهای مختلف داستان فعالیت داشته است و در هر گونه نیز اثر شاخص و مهمی دارد. این امر به دلیل احاطه کامل وی به ادبیات آمریکای لاتین، ادبیات اسپانیایی و ادبیات جهان صورت پذیرفته است. تسلط کامل این نویسنده بر ادبیات جهان و شناخت وی از موسیقی سبب شده است که کارپنتیر در طرح مساله در جهان ادبیات بسیار توانا باشد. «چائو» مصاحبهکننده این اثر، به عنوان یکی از منتقدان سرشناس اسپانیایی است. چائو در این گفتوگو بهطور اساسی به این موضوع پرداخته است که ادبیات آمریکای لاتین چگونه رشد میکند و به شکوفایی میرسد. برخی علاقهمندان ادبیات آمریکای لاتین تصور میکنند این ادبیات از به تازگي مطرح و شناخته شده است، در حالیکه ریشه در تمدنی قدیمی دارد. وی در حقیقت با طرح سوالات جزیی به مسایل و مباحث مختلف این حوزه میپردازد و دیدگاههای یک نویسنده شاخص را نسبت به تمام موضوعات رخ داده در حوزه ادبیات آمریکای لاتین، جویا میشود.
Writings of Cuban author, musicologist, and diplomat Alejo Carpentier influenced the development of magical realism; his novels include El siglo de las luces! (1962) and The Kingdom of This World (1949).
Alejo Carpentier Blagoobrasoff, an essayist, greatly influenced Latin American literature during its "boom" period.
Perhaps most important intellectual figure of the 20th century, this classically trained pianist and theorist of politics and literature produced avant-garde radio programming. Best known Carpentier also collaborated with such luminaries as Igor Stravinsky, Darius Milhaud, Georges Bataille, and Antonin Artaud. With Havana, he strongly self-identified throughout his life. People jailed and exiled him, who lived for many years in France and Venezuela but after the revolution of 1959 returned. He died in Paris, but survivors buried his body in Havana.
آلخو کارپنتیر: ما از توماس مان آموختیم که فروختنِ روح به شیطان همیشه به این معنی نیست که پای یک سند را با قلمی امضا کنید که از خونتان پُر شده است؛ کافی است که شخص زیرکانه به شکلهای معینی از فساد تن دهد.