قهرمانی برآمده از دل تاریخ و اسطوره... مردی مردد میان افتخار و نابودی عزیزانش... سفری بدون پایان... و راهی که جز با خون طی نمی شود... اینک گیو بیش از پیش در خطر است، به زودی خواهد فهمید که این راه کجا و چگونه پایان خواهد پذیرفت. اما جز راه چیز دیگری نیز قصد از پا دراوردنش را دارد، حضور او برای بسیاری از موجودات دردناک است... سفرش برای اهمریمنان نحس است... و با هر تعلل او، دنیا بیشتر در آشوب فرو خواهد رفت... آشوبی که تنها خون آن را فرو خواهد نشاند...
خب، نقد جلد اول مجموعه گیو، از نویسنده با استعداد و آینده دار و جوان، محمد فائزی فرد.
کار عجیب و بسیار دو دستی بود. از اکثر جهات دو دست بود. هم خام دستی توش فراوان بود، هم تجربه. گاه هوش سرشار نویسنده مشهود بود و گاه متن پر می شد از باگ ها و تناقضات منطقی. گاه سیستم روایت اشتباه چیده شده بود، و گاه تنظیم قصه عالی می شد. حتا ویراستاری کتاب هم از این قائده تخطی نکرده بود و توی ربع آخر کتاب شدیدن دچار ایراد و اشکال می شد.
اگه بخوام در کلیات بگم، گیو داستانی فانتزیه که یکم توی انتخاب زیرژانر خودش گیج می زنه. سردرگمی ثابتی از اول تا آخر کتاب با خواننده همراهه که توی روایت و فضاسازی و توصیف ها و حتا منطق خودش رو نشون می ده. بزرگترین بخش این سردرگمی، بی هدفی داستانه. گیو شخصیتیه که میدونیم از ایران و به دستور استادش راهی سفری چند ساله شده. سپری شیر نشان و نیزه و شمشیری بسیار مرغوب داره. اما نه می فهمیم این لوازم مرغوب رو چطور به دست آورده، نه از گذشته ش چیزی می فهمیم، نه از استادش، نه حتا دلیل و هدف سفرش رو متوجه میشیم. درواقع، اگه شخصیت اصلی این کتاب رو بخوایم گیو بدونیم، ما 296 صفحه همراه و هم قدم شخصیتی میشیم که نمیدونیم کجا داره میره. این قضیه اگه برای کنجکاو و تشنه کردن مخاطب بود، ممکن بود جواب خوبی بده اما وقتی ما تا آخر کتاب هم متوجه این هدف نمیشیم، یه جورایی کتاب خوندن ما هم بی هدف میشه، جوری که گاهی دیگه دلیلی برای خوندنش احساس نمی کردم. خیلی از اتفاقات زیادی بودن و حتا چینش درستی نداشتن، ریتم داستان هیچ نظم معینی نداشت و در کل شاهد یک نمودار هوشمندانه و تعیین شده ی اوج و فرود داستان نبودیم. سیستم روایت پیچیده( نه به معنای مثبت) داستان به سردرگم کردن بیشترش دامن می زد. راوی سوم شخص، بی قائده و مداوم پرش داشت و از سوم شخص بسته ی یک شخصیت، به سوم شخص بسته ی یک شخصیت دیگه و بعد به راوی کل تبدیل می شد، بی اینکه انتخاب هوشمندانه یا ظرافتی توی این پرش ها باشه. شخصیت پردازی ها به لطف روایت سوم شخص بازتر، تعامل محدود شخصیت ها با هم، دیالوگ های کم تعداد و توصیف های بسیار بسیار کمتر آدم ها، ضعف محسوسی داره. نویسنده حتا در تعیین اتمسفر و زیرژانر داستانش هم سردرگم می مونه. توی پنج برگ نخست، نویسنده محکم و رک تکلیف ما رو به عنوان خواننده روشن می کنه که با یک فانتزی واقع گرا و بزرگسال و بدون تلطیف روبرو هستیم. کمی بعدتر، نویسنده با مثبت نشون دادن اغراق آمیز و بی ظرافت شخصیت گیو، گراهایی از فانتزی کلاسیک و قهرمانی میده. سپس با همراه شدن یک دزد و بسته شدن گه گاه زاویه روایت، کتاب کمی رنگ و بوی مدرن تر به خودش میگیره. نشونه هایی از فانتزی جاده ای و سفری بهمون میده و اواخر کتاب داستان رو با چندین روایت موازی، اونقدر بزرگ می کنه که ناخودآگاه ابعاد داستان رو از "یک قهرمان با هدفی بزرگ" تا " داستان یک جهان " گسترش میده. البته تا آخر کتاب هم هیچ ارتباطی بین این روایت های موازی ارائه نمیشه که به سردرگمی بیشتر خواننده دامن می زنه. البته این رو به حساب ضعف نمیذارم، چون احتمال میدم ارتباط این خطوط داستانی خیلی زود به هم برسن و چهارچوب اصلی داستان گیو رو شکل بدن.
اما توی ربع آخر کتاب، این ایرادات به شکل بسیار غریبی رفع می شد، یا حداقل تلاش بسیار موثری برای رفعشون صورت می گرفت. داستان یک هدف کوتاه مدت پیدا می کرد و همین باعث می شد شما برای اولین بار داستان رو با هیجان دنبال کنید و دنبال قدم به قدم نزدیک شدن به اون هدف باشید. داستان همونطور که گفتم بسیار بازتر می شد و چند قهرمان جدید رو معرفی می کرد. توصیف ها بسیار درست تر و به جا تر می شدن، به طوری که من از شخصیت مرد سپیدپوش که هیچ توصیفی از سن یا چهره ش ارائه نمی شد، تصویر دقیق تری داشتم تا خود گیو. فضاسازی ها و توصیف ها ارتقا بسیار محسوسی پیدا می کرد و به معنای واقع، فوق العاده می شد. سبک کتاب، انگار که نویسنده بالاخره بعد از 230 صفحه به جمع بندی رسیده باشه و با خودش کنار اومده باشه، تثبیت می شد و به خوبی هم حفظ می شد. به نظر شخص خودم، هرچند تاخیر در این انتخاب سبک به هیچ عنوان بخشودنی نیست، اما در نهایت نویسنده بهترین انتخاب رو کرده. دیالوگ ها بیشتر و هدفمند تر شدن، داستان از نظر فضا و هدف بالاخره از سردرگمی در اومد و شخصیت پردازی ارتقا قابل ملاحظه ای پیدا کرد. روایت هم از پرش های بی معنی و بی جا دست کشید و اسلوب خاصی رو برای خودش پیش گرفت.
تمام این ویژگی های ربع آخر، باعث شد در نمره 3 ای که برای این کتاب در نظر گرفته بودم تردید کنم و در نهایت با در نظر گرفتن سن و تجربه نویسنده، بهش 4 ستاره بدم.
نویسنده بسیار آینده داره. تکنیک های نویسندگی رو خوب میشناسه و خوب استفاده کرده و اگر سردرگمی غالب کتاب رو فراموش کنیم، میشه گفت کتاب لذت بخشیه.
نکته پایانی که به ذهنم میرسه، انتخاب اسم های کتابه. با توجه به ایرانی بودن داستان و شخصیتی شاهنامه ای مثل گیو، انتظار انتخاب اسم های پهلوی و پارسی داشتم، اما این اتفاق صورت نگرفته بود. این اتفاق، در بعضی موارد مثبت بود، مثل اسم مریم یا عیار که هیچ نشانه خاص پارسی بودنی درشون دیده نمیشه. چنین انتخابی، باعث میشه از اسم های امروزی توی داستان های قدیم حساسیت زدایی بشه و باعث نشه همه انتظار اسم های پهلوی و عجیب رو داشته باشیم. اما از طرف دیگه، درباره بقیه شخصیت ها مشکل دیگه ای وجود داشت. اسم ها، بی معنا بودن اما هیچ آهنگ پارسی و پهلوی درشون نبود. اسمی مثل سیسرو که اصلن یونانیه ( البته نویسنده خودش گفت اتفاقی بوده ) و پستراو و پایریکا، می تونستن آهنگ و اسلوب نام های پارسی و پهلوی رو داشته باشن تا حس ایرانی بودن کتاب تشدید بشه.
در کل، با وجود تمام ضعف هاش که کم هم نیستن، کتاب جهش ها و نکات مثبت بسیاری هم داره. چندین گره و غافلگیری ناب توی داستان داریم و قائده گذاری ها و رسم گذاری های خوبی توی کتاب وجود داره. روایت شیرینه و فضاسازی بسیار زیبا و به یاد موندنی.
اگه نویسنده توی جلد های بعدی این ایرادات رو رفع کنه، قلمش رو زیباتر کنه و شیوه داستان سرایی و نگارشی که توی ربع آخر کتاب بهش رسید رو حفظ کنه و توی جلد بعد همون رو ارائه و ادامه بده، در 5 ستاره دادن بهش هیچ تردیدی نخواهم کرد.
من صدبار موقع خوندنش گفتم وااای توصیفاش! الانم همینو میگم، ای وای توصیفاش توصیفاش توصیفاش باورنکردنی بودن! یه جور عجیبی دلنشین بودن. با اینکه همیشه از روی توصیفات همه داستانا میگذرم و توی ترجمههام هم اینطور بخشها برام مثل شکنجه میمونن، اما توصیفهای گیو رو چندبار چند بار میخوندم. بیشتر از اون که دلم بخواد بدونم داستان چی میشه، دوست داشتم این جریان وصفی تموم نشه. گاهی فقط چند دقیقه کتاب رو میبستم، جملاتش رو تصور میکردم تا فضایی که نویسنده برام تصویر کرده رو با تموم جزئیاتش ببینم.
ریتم داستان کند نبود، اما هدف گیو واقعا خواننده رو گیج و گم میکرد. تا بخش انتهایی کتاب، تقریبا تنها چیزی که از سیر کلی داستان میدونیم، همین خلاصهایه که گودریدز نوشته. گیو فقط میره و میره، اما نه میدونیم مقصدش کجاست، نه همسفراش باید چه کسایی باشن، نه اینکه دشمتش کیه و نه اینکه خطر اصلی چیه. تا یک چهارم آخر کتاب این ضعفها وجود دارن، انگار نویسنده داره برای شروع رمان بزرگش، داستانهای کوتاهی در مورد گیو برامون تعریف میکنه، تا با خلقوخوش آشنا بشیم و بعدا قصد داره تمام این مجهولهارو برامون روشن کنه. انگار اینها سرنخهایی بودن که قراره بعدا به هم پیوند بخورن و خواننده رو وادار کنن دوباره و دوباره جلد اول رو بخونه تا بتونه اونایی که از دست داده رو دوباره کشف کنه. با این حال، نوه بخشبندیهای هر فصل خیلی جالب بود. آخر هر فصل، یه کمی از ویژگیهای دشمنای گیو پیدا میشد، طوریکه بعد سه چهار فصل اول، میدونستم فرد مجهولی که چند صفحه آخر فصل وارد داستان شده، شخصیت منفی داستان خواهد بود.
یک چهارم انتهایی کتاب، واقعا از باقیش بهتره. اکثر ضعفهایی که گفتم از بین میرن و جاشون رو به یه گرهگشایی نسبتا بزرگ میدن، یه گرهی که اصلا نمیدونستیم وجود داره، جلو چشممون بود اما بهش توجهی نداشتیم و شاید حتی از نظرمون اضافی بود.
و اما گیو. شخصیتش ستودنی بود و قابل احترام. گیو یه قهرمان بی عیب و نقص نیست. همیشه اون نیست که مراقب بقیهست و "درست لحظه آخر" سر میرسه و با یه ضربه، هفت سر اژدهای هولناک داستان رو زمین بندازه؛ گیو یه پهلوون بزرگه که سعی میکنه در حین محافظت از ارزشهای خودش، جلو بره و خوبتر بشه. توانایی فرابشری آنچنانی نداره -حداقل تا اینجا-، زخمی میشه، عصبانی میشه، ناامید میشه، دلیل بعضی تصمیماتش نامعلومن اما گیو... گیوـه.
خب حقيقتش بين چهار و نيم و پنج دو به شک بودم. شما اسمش رو بذاريد پارتي بازي يا آشنايي با نويسنده! :-D
اينکه خيلي طول کشيد تا من بخونمش اصلا ربطي به کتاب بيچاره و نويسنده بنده خدا نداره. ربط به خودم داره که هم از اين شاخه و به اون شاخه ميپرم و هم خيلي گرفتارم...
داستان جالبي بود و اگر اول گروهان چاپ شده بود، ميگفتم نويسنده جان از روي گروهان کپي کرده ولي الان بايد بگيم نويسنده گروهان از روي اين کپي کرده... والا به خدا
بانوي سپيد ... عيار... آخ چي بگم از اين شخصيتها... فقط دوست داشتم تجربه عيار بعد از برگشت از اون حالتش هم يکم دربارهاش گفته بشه...
و منتظرم که باقي اين مجموعه رو بخونم... خيلي دوست دارم بدونم کار به کجا ميکشه و اينکه چطور شده بانوي سپيد به يه بچه تبديل شده!