فيروز مرد چاق ميانسالي است كه به تنهايي زندگي ميكند. او انساني منزوي است كه مشغلهاي ندارد جز جمع كردن اسكناسهايي خاص. در واقع او يك كلكسيونر اسكناس است، اما فقط اسكناسهايي را جمع ميكند كه مردم روي آنها جملاتي در مورد اندوه يا شاديهايشان نوشتهاند. او نوزده سال يا زماني در همين حدود اسكناسها را به بازي ميگرفت تا شايد از تنهايي تاريكش به در آيد. در همه اين سالها هيچگاه شكل و شمايل، جنس كاغذ، طرحها، امضاها يا تاريخ و موضوعاتي كه مربوط به آنها ميشود برايش آنقدر اهميت نداشتند كه چيزهاي ديگر، و آن چيزهاي ديگر جملهها و نقوشي بود كه مردم روي اسكناسها ثبت ميكردند. فيروز كه سالها به اين كار مشغول بود طي اتفاقاتي با پيرزن مرموزي آشنا ميشود. مدتي بعد پيرزن خودكشي ميكند و مرگ او و تأثير نوشتههاي روي اسكناسها، باعث ايجاد تغييرات عميقي در حال و روز فيروز ميشود و در نهايت به واسطة همين اتفاقات است كه او به معناي جديدي از چيستي زندگي دست مييابد و ... . شاهرخ گيوا متولد 1355 پيش از اين رمانهاي موناليزاي منتشر _ اندوه موناليزا و مسيح، سين، فنجان قهوه و سيگار نيمسوخته را نوشته است. - See more at: http://www.qoqnoos.ir/BookDetails.asp...
"و زندگی یعنی همین دیگر" فیروز جناهِ متمول، کارمند سابق اداره نظارت بر کیفیت چاپ اسکناس بانک مرکزی که به گفته خودش کلکسیونر رنج است: "من کلکسیونر اسکناس نیستم، کلکسیونر رنجم. نوزده سال است تکههای ویلان رنج را از میان دست و بال مردم جمع میکنم. و در این مدت چهها که ندیدهم. مثل دوشاب مختصر و چکيده شده در هفت هزار و سیصد و سی و هشت قطعه اسکناس." اما نه شبیه کلکسیونرهای اسکناسی که دیدهایم اسکناسهایی که فیروز جمع میکند حاوی رنجها و شادیهایی هستند که مردمان با نوشتن روی آنها متمایزشان کردهند.
فیروز تنها است و تمام تلاشهایش مبنی بر ازیاد بردن تنهایی و بیهودگیش میباشد همانطورکه پیرزن جادو هم فهمیده بود: غلط نکنم تو هم با جمع کردن اسکناسها تنهاییت را پس میزنی و اینشکلی به خودت دروغ میگویی، نه؟ داستان از یک نیمه شب که از شدت سرما و از کار افتادن شوفاژ فیروز جناه بیدار میشود شروع میشود و طی بیست و چهار ساعت بعدی عمده داستان با فلاش بکها به گذشته کارکتر اصلی اتفاق میافتد.
دو کلمه که تو داستان خیلی به چشمم خورد" ویلان و تلواسه" بود هر دو صفحه یکبار از یکی از این کلمهها استفاده شده بود، ویلان بیشتر، البته یه هفتهست هرجا میرم یکی از کلمه تلواسه استفاده کرده نمیدونم داستان چیه، داستان ریتم کندی داره و اینطوری نیست که مشتاق برای خوندنش باشی تا ببینی بالاخره چی میشه اما نثرش قویه. از زبون راوی و اول شخص روایت میشه فقط یه چیزی که اذیتم میکرد این بود که یکسری جملهها عینا توسط راوی با ضمیر سوم شخص و بعد توسط فیروز با ضمیر اول شخص روایت میشد و عملا یه جمله دوبار تکرار میشد با ضمیرهای متفاوت؛ البته این موضوع اول داستان حتی یه چیز جدید هم به نظر میرسید اما آخرش شورش در اومده بود یک ذره.
داستان آدمی که دستنوشته های روی اسکناس ها را جمع می کند، آدمی که با دیدن هر دست نوشته در خیالش دنیایی می سازد که به زعم خودش می تواند دنیای صاحب آن دست نوشته باشد. من هم همینکار را با دیدن چراغ های شهر می کنم. برای خودم از زندگانی آدم های زیر چراغ ها قصه می بافم. دلم می خواهد بدانم هر کدام چه شکلی هستند و چه احساساتی دارند! ولی به قول کتاب، هرگز هیچوقت نمی توانی احساسات آدم ها را همانطور که هست درک کنی، چون وقایع زندگیشان را تجربه نکرده ای. (نقل به مضمون بود.) البته من فکر می کنم، با بیان احساساتمان در قالب همین کلمه ها لااقل می توانیم به درک همدیگر "نزدیک" شویم. باید نوشت، باید گفتگو کرد.
آدم وقتی سنش بره بالا، خواه ناخواه از تندی و تیزیاش باید بکاهد. قدیمترها میآمدم آنچه در نظرم بود مینوشتم بدون هیچ ملاحظهای. اکنون با دو سه کلمه حرف تمامش میکنم اگر این رمان را نخواندید، چیزی را از دست ندادهاید. به کتابهای دیگر برسید
داستانی که اصلا وجود ندارد، درونمایه هم که چیزی بیش از همان چند صفحه اول نیست، میماند شخصیت. امیدوار بودم در خلال این صدوچهل صفحه،حداقل در پایان این رنج خواندن، اتفاقی برای شخصیت بیافتد، اما دریغ. حیف. کاش نمیشناختمت.
نمی دانم آیا می توان به یک داستان صفت ناز داد یا نه؟ اگر بتوان، داستان فیل های شاهرخ گیوا برای من یک رمان ناز بود رمانی دوست داشتنی و با فضایی پر حس و حال که نه تنها ذهن که روحم را به خود مشغول می کرد و هیچوقت نمیخواستم تمام شود
تاریخ خوانش: ۱۴۰۰/۹/۲ «زندگی یعنی همین دیگر! و شاید این تقدیر آدمی است که دیر بفهمد. آن هم خیلی دیر...» هیچ چیز مثل توصیف فضای سرد و تاریک داستان من رو جذب خودش نکرد و فضای داستان خیلی شبیه حال و هوای این روزها بود. و کل داستان یک طرف، فصل آخر داستان یک طرف دیگه.
خلاصهٔ مضمون رمان، جملهای است از نویسنده در یکی از مصاحبههایش که اتفاقاً تیتر مصاحبه هم شد: «همان بهتر که مردم کتاب نخوانند». جهان داستانی شاهرخ گیوا (مرزوقی) سرد است و سیاه. فیروز جناه، شخصیت اول داستان، که به اشتباهی «جناب» خوانده میشود، مرد میانسال چاق و کچلی است که دیوانهوار اسکناسهایی را جمع میکند که تویش با دستخط یادگاری نوشته شده است. این نوشتهها به قول فیروز رنجها هستند و او جمعکنندهٔ رنجهاست. فیروز کارمند کیفیت اسکناس بانک مرکزی در خیابان فردوسی بوده، خانهاش خیابان فردوسی ور دل صرافیهاست، پدرِ کتابخوانش در خیابان فردوسی فوت کرده، و همه چیز این داستان در اطراف خیابان فردوسی میگذرد. به قول نویسنده حتی تاریخ معاصر این کشور تحت تأثیر سفارتهای خیابان فردوسی است، از جمله سفارت بریتانیا. پیرزنِ صاحب مرغداری توی نخ اسکناسهای فیروز میرود و بعد از چندی خودکشی میکند (البته این خودکشی در همان صفحهٔ اول داستان آمده است و لو رفتن داستان نیست!). فیروز وارث دسته اسکناسهایی بیست تومانی میشود که روی همهشان یک چیز نوشته شده است: «خب زندگی یعنی همین دیگر.» داستان «فیلها» مانند دیگر داستان همین نویسنده، اندوه مونالیزا، چندلایه و عمیق است. فارغ از آن که با مضمون داستان موافق باشیم یا نباشیم، باید اعتراف کنیم که نویسنده در مورد پیرنگ داستان خوب فکر کرده است. همه چیز جای خاص خودش را دارد، مانند سرد بودن زیاده از حد خانهٔ فیروز (که این ما را یاد سردی شهر تهران در «اندوه مونالیزا» میاندازد)، زمستان و تولد فیروز در زمستان و فضای زمستانی داستان، تأسیساتی که دیر به داد فیروز میرسد، پیرمرد مأمور آسانسور برج (یا به قول فیروز «مارکس»)، پدر فیروز و کتابهایش، خنزرپنزرهای جامانده از پدر در زیرزمین سرد خانهٔ فیروز، پیرزن و دروغهایش، و البته خیابان فردوسی. در کنار این نقاط قوت، چند نقطهضعف مشهود در داستان وجود دارد. گیوا سعی کرده است زبان خاص خودش را داشته باشد؛ از ترکیبات بدیع مانند «گفتنا» به جای «در حال گفتن» استفاده میکند، از کلمات بدیهی (مثل «جیب» و «نوک») استفاده نمیکند و کلماتی دیگر (مانند «جوف» و «توک») را به کار میبرد. اما تکرار افراطی در کاربرد این کلمات توی ذوق میزند. زبان داستان چه از زبان راوی دانای کل، چه فیروز و چه پیرزن، همه یک جور است. تکرار افراطی استفاده از اسامی هنری و ادبی بیشتر شبیه به افادهٔ نویسنده است نسبت به داناییاش بدون آن که واقعاً کمکی به داستان کرده باشد. و البته در صفحهٔ پنجاه و هفت، گاف بزرگ نویسنده است که نوشته شاه در بهمن پنجاه و هفت فرار کرده، حال آن که شاه در دیماه فرار کرده بود. شاید یکی از مضامین اصلی داستان همین باشد که به جای آن که توی نخ این باشیم که قرائت علامه قزوینی از حافظ درستتر است یا شاملو، همهٔ این رنجها را وابنهیم و با واقعیت زندگی روبرو شویم. «فیلها» به خاطر نقاط ضعفی که گفتم، درجه یک نیست ولی قابل تأمل است. به همین خاطر اگر بین یک رمان که از نظر فنی درجه یک ولی از نظر مضمونی معمولی است و این رمان، یکی را برای خواندن پیشنهاد کنم، قاعدتاً این رمان را پیشنهاد میکنم.
دیوانه شده ام. دیوانه شده بودم! خب جز این هم نیست و وقتی تاب و تحمل از دست می رود،افکار دیوانه ای به سر آدم هجوم می آورند. چه مزخرفاتی، کی با عقربه هایساعت توانستهزمان را به عقب برگرداند؟ زمان لعنتی بگو یک دقیقه، حتا یک ثانیه به اراده ی من نبود. اگر بود و به عقب بر می گشت چه چیزها که نمی شد! ... 0 آنوقت پدر زنده می شد، سرطان آرام آرام از ریه های مادر پس می رفت و او نیز زنده می شد، پیرزن جادو هم زنده می شد و آنیتا و دخترکش که حالا معلوم نیست کدام گوشه ی دنیا هستن، بر می گشتند به خانه ام. اگر زمان به چرخش بالعکس عقربه ها و به سرانگشت من اعتنا می کرد پدر زنده می شد و دوباره توی اتاقش خم می شد روی کوه کاغذها و کتاب هاش تا کلمه یا جمله ای را تصحیح کند. او هم تقلا می کرد زمان را به عقب برگرداند... 0
پیش از این «مونالیزای منتشر» را از این نویسنده خوانده بودم و طبعاً انتظارم بسیار بالا رفته بود. نثر استخواندار و تعابیر قوی در این داستان هم قابل مشاهده است. تنهایی فیروز به خوبی تصویر شده و تغییرِ متوالی منظرِ روایت از سومشخص به اولشخص هم به شکلگیری این تصویر کمک کرده است اما علیرغم همه تمهیداتی که به کار رفته حداقل برای من اتفاق پایانی و قدم گذاشتنِ احتمالی فیروز در مسیر تغییر و تحول چندان قابل قبول نبود. https://hosseinkarlos.blogsky.com/140...
حیف که آدمی تنها وقتی آن چین و چروک های ترسناک سرزمین نازک پوستش را تسخیر می کند و وقتی شتر مرگ به خانه اش نزدیک می شود تازه می فهمد که باید ببیند، باید بیشتر ببیند، بیشتر نفس بکشد، بیشتر راه برود، بیشتر زندگی کند، بیشتر عشق بورزد و شاید این تقدیر آدمی است که دیر بفهمد. آن هم خیلی دیر.