«جناب آقای شاهپور گرایلی همراه خانواده» که با زبان طنز نوشته شده، ماجرای یک پسر نوجوان است که در جنوب تهران زندگی میکند. او و خانوادهاش برای یک وام قرضالحسنه ثبتنام کردهاند که دغدغه آنها برنده شدن در این وام است.
واقعا متاسفم برای جامعه کتاب و نشر و نویسندگی... این کتاب در چند ماهه اخیر آنقدر مورد تبلیغ خواص آنچنانی بود که فکر می کردی شاهکار قرن است. اما وقتی خواندمش انگار آب سردی ریخته باشند روی سرم. نه زبان درست درمان دارد نه روایت کامل و نه حتا مضمونی دندان گیری. هیچ و هیچ. و این همه احسنت و آفرین منتقدها.. که البته پر واضح است همه اش باندبازی کثیف اهالی نشر است. از آدمهای لوث و چیپی مثل فلامک جنیدی تا فلان روزنامه نویس و بهمان منتقد یک بار دیگر ثابت کردند آنچه یک نویسنده را یک شبه از فرس به عرش می برد نه ارزش ادبی نوشته ی او، که گستردگی روابطش است. واقعا متاسفم
رمان خواندنی «جناب آقای شاهپور گرایلی همراه خانواده» به قلم فرهاد بابایی زمستان گذشته توسط نشر چشمه روانه بازار شده است. این اثر که در قالب 20 فصل روایت میشود، هم سویههای اجتماعی دارد، هم از جهاتی شاید بتوان آن را داستان شخصیت تلقی کرد. از طرف دیگر هم در ساختار زبانی از طنزی بسیار قوی برخوردار است و هم به لحاظ محتوایی بیشباهت به ذکر مصیبت نیست. توازی و همزمانی این مقولهها به شکلی است که گویی به راستی شاهد ماجرایی تماما واقعی از زندگی یک خانواده قشر متوسط هستیم. انگار نویسنده دوربین به دست گرفته باشد و از قول فرزین - پسر خانواده- یک مستند خانوادگی را روایت کند. اما جالب اینکه رمان فانتزیهایی را نیز در دل خود دارد که برچسب رئالیسم را هم به معنای تام از داستان سلب میکند. خلاصه که شاید بهتر یا درستتر باشد که از نسبت دادن یک ژانر خاص به اثر بگذریم. از نکات درخور توجه این کتاب آن است که زبان قوی داستان صرفا به طنز کلامیاش محدود نمیشود، بلکه از ساختاری بسیار نوآورانه و خوشپرداخت بهره میبرد و به واسطه آن بار مهمی از شخصیتپردازی روایت را به دوش میکشد. این رمان پر از شخصیت است، شخصیتهایی از نسلها و جنسهای مختلف که هر کدام به خوبی از زبان مقتضی و متفاوت خود برخوردارند. بهانه روایت برنده شدن در یک قرعهکشی محلی است که خانواده گرایلی زندگی خود را البته در حاشیه آن قرار دادهاند. فصلهای کتاب حول اعضای شش نفری خانواده، دو سه خویشاوند نزدیک و تعدادی از همسایهها تکرار میشوند؛ با این حال روایتها بهرغم تکرار، تکراری نیستند، نه صرفا به سبب اینکه به لحاظ زبانی در قالب جملات خلاقانه بیان میشوند و از چاشنی طنز بهره میبرند، بلکه بیشتر به این دلیل که در پس هر خط و هر روایت جنبهای جدید از شخصیتهای داستان رو میشود که رفتهرفته در خط کلی داستان تصویری کاملتر و دقیقتر از آنها به دست میدهد. به عبارتی میتوان گفت تکرار در این اثر هندسهای حلزونی دارد، پیش میرود و عمق مییابد. نویسنده به خوبی روایت را از هندسه دایرهای کسلکننده که درجا میزند و بیهوده تکرار میشود دور نگه داشته است. هرچند روایت مشخصا در محله و منطقهای خاص از تهران حکایت میشود، سخت بتوان آن را روایتی مکانمند در نظر گرفت؛ نه از این جهت که سیر داستان در بیمکانی پیش میرود که اتفاقا تاکید نویسنده بر مکان و محله و همچنین توجه وی به صحنهپردازی در فراهم آوردن بستری مناسب برای معرفی شخصیتها بسیار هوشمندانه است؛ بلکه از این حیث که ماجرا عموما در یک چاردیواری که خانه خانواده شاهپور گرایلی است نقل میشود. و این مجموعه خانه، حیاط و پشتبام را میتوان برداشت و در هر محله دیگری از تهران و چهبسا با کمی اغماض در هر شهر دیگری از ایران گذاشت. نه اصلا میتوان هر خانوادهای را به شرط «زندگی در متن حاشیه» برداشت و در این چهاردیواری گذاشت. تجریش باشد با درختان بلندتر و کوچههای پرپیچ و خم و تنگتر یا پونک با حیاطهای خشک و خالی و خیابانهای پهنتر. مساله، مساله موقعیت است و رویکردی که خانوادهای از این قشر در برخورد با مسائل پیش میگیرد. اگرچه این رمان اثری به ظاهر بومی و ایرانی است، اما در نگاه اجمالیتر، این موضع خانواده گرایلی در مواجهه با مشکلات الزاما به یک خانواده ایرانی محدود نمیشود. حکایت، حکایت عدد است که دستمایه افرادی شده که همهشان اگر در یک چیز مشترک باشند، بیحسابگری است. حکایت، حکایت عدد است که هم رقمی هست و هم رقمی نیست. پنجمیلیون تومان از این جهت که به یکباره یا به قولی بادآورده به دست میآید و چون بر پایه شانس و احتمال ممکن است بهراحتی نصیب هر کسی نشود، عدد است؛ از طرف دیگر به این سبب که معلوم نیست با آن کدام گوشه این فلاکت را قرار است سروسامان بدهد، عددی نیست. کوتاه سخن آن که کتابی است که در قالب زمان و مکانی مشخص، درنهایت ظرافت، مسالهای محدود را بهانه قرار میدهد تا بهواسطه آن به مقولهای ریشهدار که اتفاقا زمان و مکان نمیشناسد، بپردازد.
مامان می ره توی آشپزخونه ولی گوشاش همین جور بالاسر ندا و نادیا می مونن و دور خودشون می چرخن. بابا می گه «مادرِ من، حروم چیه!؟ اولش همه در جریان قرار گرفتن که ماهانه باید پول بدن و زمان برنده شدن شونم معلوم نیست. اتفاقا خیلی هم روی نظم و ترتیب برگزار می شه. همین همسایه روبه رویی مون دفعه ی پیش برنده شد. اشکان پسر همین روحی خانوم!»
می گم «همین که کاسه ی آش شونو ندا زد شکوند. اسم پسرش اِبرامه، اینا می گن اشکان!»
نیلوفر می گه «عزیزجون، بعدِ سه دور برنده شد. رفت ماشینشم خرید. یه سمند خرید.»
«نه بابا سمندو داشت. چی برا خودت ردیف می کنی؟ هنوز با پول هیچ کاری نکرده. خودم ازش پرسیدم.»
مامان از توی آشپزخونه می گه «فرزین بیا، یه اس ام اس اومده. نمی تونم بخونم. خارجیه»
راوی زبان نسل جدید کوچه و بازار را دارد و نحوه روایت مانند سریالهای خانوادگی تلویزیونی و با فضایی فانتزی به پیش میرود. طنز روایت من را به یاد اتحادیه ابلهان کندی تول انداخت. علیرغم شخصیت پردازی نسبتا خوب انتظار بیشتری از کتاب داشتم.