فریدون جنیدی (۲۰ فروردین ۱۳۱۸ در ریوند) ایرانشناس، نویسنده و مدرس دانشگاه ایرانی و از پژوهندگان فرهنگ و زبانهای باستانی است. زمینه تخصصی فعالیت او شاهنامهپژوهی است.
فریدون جنیدی، فرزند بکتاش ایرانی، در ۲۰ فروردین سال ۱۳۱۸ خورشیدی در کوهستانِ ریوندِ نیشابور زادهشد. در سال ۱۳۵۸، بنیاد نیشابور را بنیان نهاد و اکنون مدیر بنیاد نیشابور و نشر بلخ است. همچنین بنا به گزارش خبرگزاری مهر، او سالها استاد دانشگاههای صنعتی شریف، تهران و کرمان بودهاست و به آموزش زبانهای باستان و شاهنامه میپرداختهاست. و اکنون نیز به صورت آزاد و رایگان به آموزش زبانهای پهلوی و اوستایی و برگزاری انجمنهای شاهنامهخوانی در بنیاد نیشابور مشغول است
کسی که در مورد فضل بن شاذان یا نبرد اندیشه ها در ایران پس از اسلام بخواد چیزی بدونه اصلا نباید سراغ این کتاب بیاد
قسمت عمده ی کتاب فهرستی است از حدود 170 نحله ی اسلامی که آن هم از کتاب هایی جز کتاب فضل بن شاذان گردآوری شده است - آن هم از چند کتاب معدود. بهانه ی این کار این است که فضل خود درگیر نزاع های این نحله ها بوده اما اگر واقعا مؤلف در پی این بود باید در خود آثار فضل دنبال نحله های مورد توجه او می رفت و آنها را مفصل توضیح می داد و نه اینکه این همه نحله را با این اختصار بیان کند. بگذریم از اینکه مؤلف حتی به خود زحمت نداده عناوین مختلف یک گروه را با هم ذکر کند و هر کدام را جدا جدا آورده و مثلا گفته اینها همان فلانی ها هستند
حدود 15 صفحه ی آخر کتاب که به فضل بن شاذان ربط مستفیم دارد هم بی فایده است زیرا صرفا چند دعوای مشهور میان سنی وشیعه را آورده - مثل دعوا سر وضو، اذان، ازدواج موقت و ... - و بعد چند جمله از فضل ذکر کرده - جملاتی که هر عالم شیعه ی دیگر هم می توانست گفته باشد و هیچ ویژگی خاصی نداشت که بگوییم مختص فضل است یا چیزی نداشت که زوایای تاریک فضل را روشن سازد
خلاصه اینکه به عنوان یه کار تحقیقی فاجعه بود
نویسنده چیزهایی در سرش بوده مثلا تداوم سنت ایران باستان در خلال آیین های به اصطلاح اسلامی، گرایش های وطنی در مقابل اعراب و پایتخت فرهنگی بودن نیشابور - فضل هم آنجا دفن است و معلوم می شود چرا اصلا سراغ فضل رفته. اما هیچ اثری از بسط و ارائه ی شاهد در مورد این دعاوی در این کتاب نیست. فقط گاه گاه یه چیزی در حد یک جمله می گه مثلا برخی دیدگاه های کلامی مسلمانان یا نحله های پس از اسلام رو به شاهنامه ارجاع می ده و دیدگاه های قدیمی ایرانی؛ یا اهمیت عدد هفت نزد اسماعیلیان را به آیین میترا پیوند می زنه
جاهایی چیزهایی گفته که یا ناشی از ندونستن هستند یا ناشی از اغلاط نوشتاری و حواس پرتی یا اینکه واقعا نکته ای هست که تفصیلش نیامده: مثلا در یک جا معتزله و زیدیه قاطی می شوند؛ یک جای "عامه" به معنای عامی و مردم معمولی گرفته می شود حال آنکه ظاهرا نزد شیعیان عامه از قدیم به اهل سنت ارجاع داشته و نه عوام در مقابل خواص؛ در جایی سلم در اسم سلمان فارسی را از نظر ریشه شناسانه به واژه ی روم نسبت می ده
-------------------------------------
اما در متن چیزهای جالبی هم بود - که البته ربطی به موضوع کتاب نداشت؛ اکثر این نکات جالب در مورد نحله های اسلامی اند. من به صورت فهرستی اینجا ذکرشون می کنم
فرقه ی مهملیه می گفتند خدا بی نیاز از آدم و عملش است پس هر چه می خواهید بکنید؛ خوفیه می گفتند اگر دوستی میان خدا و بنده هست دیگر ترس از خدا چه صیغه ای است؟! مگر دوست از دوست می ترسد؟؛ نجاریه فعل آدمی را به قدرت خدا می دانستند و از همین رو می گفتند اگر خدا جزا و عقاب کند، در واقع فعل خود را جزا داده؛ شمراخیه می گفتند زنان ریحان بوستان زندگی اند و ریحان برای بوییدن است. پس فاعل مجامعت را باکی و محرم و غیرمحرم را در این میان تفاوتی نیست. به عقد و شاهد و نکاح و اذن ولی هم نیازی نیست؛ فلاسفیه مشهورند به انکار معاد جسمانی - جالب است که فلاسفه این حیثشان برجسته شده
وضعیه می گفتند انبیا صرفا آدم هایی خردمند بودند و همه ی کتب معروف آسمانی پابرجایند و هیچ کدام نسخ نشده اند؛ بومسلمیه معتقد بودند ابومسلم خراسانی از مرگ جسته و به صورت کبوتری سپید از زندان منصور عباسی گریخته - جالب است اشاره به کبوتر سفید زیرا ریشه های قدیمی تر هم دارد مثلا کبوتر سفید نقش روح القدس را داشته در انجیل - ؛ سندباد گبر معتقد بوده مهدی، مزدک و ابومسلم همه در قلعه ای از مس منتظر ظهورند - جالب است این در هم آمیختن ادیان - ؛ ثوبانیه بر اینکه ایمان موافق عقل است تأکید می کردند؛ حسینیه که از زیدیه بودند می گفتند بعد از امامان ششگانه یشان هر کس به اطاعت خدا فرابخواند امام حساب می شود؛ حلاجیه که به حلاج علاقه داشتند و از حلولیان بودند، از فرق شیعه شمرده شده اند
ذمامیه جبرئیل را ذم می کردند که چرا وحیی را که باید به علی می داده به محمد رسانده؛ ذمیه محمد را ذم می کردند که چرا بعد از آنکه علی او را به عنوان رسول و پیش در آمد خود میان مردم فرستاده ادعای ختم نبوت کرده؛ غرابیه می گویند علی و محمد مثل دو کلاغ به هم شبیه بودند - چون کلاغ ها به حسب ظاهر تمایز کمی دارند - و برای همین جبرئیل محمد را به جای علی گرفت؛ مخطئه هم جبرئیل را به خاطر بردن وحی نزد محمد تخطئه می کردند
شیطانیه - دومین گروه به این نام - می گفتند شیطان مخلوق خدا نیست وگرنه خدا با شر عجین می شد؛ دو گروه شیعه به نام شیعه ی علوی و شیعه ی عباسی - راوندیه - وجود داشته اند که دومی پیروان بنی عباس و غلوکنندگان در حق آنها بوده اند؛ غمامیه و سبائیه معتقد بودند که علی خداست و در میان ابرها سکونت دارد. ابزار او را رعد و برق می شمردند - یادآور زئوس یونانی. البته نویسنده این عقیده را به باورهای آریایی نسبت می دهد در مرد ابر مثلا در مورد ایندیرای هندی و تیشتر ایرانی؛ فاطمه معتقد بودند که امامت از ابومسلم به دخترش رسیده است - اینکه یه دختر امام دانسته شده جالب است
کاملیه مخالفان علی را تکفیر می کردند که او را رها کردند و خود علی را هم تکفیر می کردند که حقش را نگرفته؛ کسفیه معتقد بودند که بهشت و جهنم دو شخصند و نه دو مکان. آدمی باید با بهشت دوستی کند و با جهنم دشمنی. معتقد بودند خدا با امامشان، ابو منصور عجلی، به فارسی صحبت کرده است و بر سر او دست کشیده. همچنین معتقد بودند اولین مخلوق عیسی است و بعد از او علی - جالب است مضامین مسیحی مثل تقدم عیسی و ایده ی مسح
حضور عنصر لباس به مثابه آشکار کننده ی عقیده هم جالب بوده مثلا محمره یا سرخ جامگان طرفداران بابک خرم دین بودند، مسوده یا سیاه جامگان از بنی عباس و پیروان ابومسلم بودند، و مبیضه یا سپیدجامگان پیروان المقنع بودند
معمریه می گفنند که خدا تنها ماده را خلق کرده و باقی چیزهای حالات ماده اند؛ میمونیه - دومین گروه با این نام - از خوارج بودند و کشتن پادشاه را واجب می پنداشتند و سوره ی یوسف را جزو قرآن نمی دانستند؛ نصیریه معتقد بودند ظهور امر روحانی در ساحت مادی غیرقابل انکار است چه ظهور امر روحانی خیر چه شر؛ فشاریه معتقد بودند اموال باید میان مردمان اشتراکی باشد - البته مردان دو برابر زنان؛ زنادقه می گفتند خدایی که ادراک نشود خدا نیست و انبیاء هم صرفا حکیم بوده اند؛ مترفیه معتقد بودند که ما مهمان خداییم و مهمان را بازخواستی نیست
دو معتزلی دو عقیده ی مخالف داشتند: هشامیه می گفتند امام تنها در زمان صلح وجود دارد و در زمان آشوب و بلوا ضرورتی ندارد بودنش، اما ابوبکر اصم برعکس معتقد بود امام در شرایط آشفته باید باشد و در شرایط صلح نیازی به او نیست