در یکی از سرودههای این مجموعه شعر نو به نام «کافه» میخوانیم:
«رقاصهی هندی را از معبدی کهنسال به اینجا آوردهاند من آبجو سفارش دادهام هدایت شراب «در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره... «هوا گرم است دستهای کارگر بنگلادشی سوخته است ناخدا عبدالعزیز را به بیمارستان بردهاند... رقاصهی هندی ماری زخمخورده را در کمرگاهش تاب میدهد مهماندار فیلیپینی لبخندش را از هیچکس دریغ نمیکند «روسها را ببین! آبروی لنین را خرج میکنند...»
بعد از این همه مدت مقاومت در برابر خوندن شعراش بالاخره رفتم سراغش و واقعا تو مدتی که می خوندمش اینطوری بودم که وای! چقدر خوب شعر میگه! با این که اولش که شروعش کردم واسم خیلی دوست داشتنی نبود و بخش آخر کتاب رو هم اصلا دوست نداشتم، ولی واقعا شعراش خوب و قشنگ بودن.