بالاخره میخندد. صدایی دارد مثل مخمل چرک که نظیرش را نشنیدهام. منظورم از چرک پلیدی نیست؛ مثل مخمل گرم که لمسش میکنی و روی گونه میکشی و حظ میبری و بعد تکهای، مثلا دانه برنجی چسبیده به آن عیشت ناخن میکشد و تو نادیدهاش میگیری و دوباره لمسش میکنی و حظ میبری و دوباره ...
باور دارم بین داستانهای فارسی چیزهای خوبی پیدا میشه. این کتاب رو هم به توصیهی پست اینستاگرام رضا کاظمی خوندم که خودش شاهکارهای کوچک «کابوسهای فرامدرن» و «کاپوزی» رو نوشته.
آوارگی درد بی درمانی است که لابد توهم خوب میشناسی اش. گیرم صبح نه چندان زود بروی و عصر برگردی. دوش بگیری. سر صبر برای خودت غذا بپزی و موسیقی بشنوی. فیلم ببینی. کتاب بخوانی. قبل از خواب یوگاکنی. هفته ای یک بار کوه بروی. سرحال و موفق باشی، اما باز آواره ای. آوارگی برای من یک جور زندگی دائمی موقتی است. مثل قبایل کوچ رو که کوچ نشین شده اند. رفته اند که بروند، اما ماندنی شده اند.