قبل ترها خودم رو مجبور میکردم تا هر کتابی رو که خواندنش رو شروع کردم حتما به پایان برسانم اما امروزه دیگر نه.
. این مجموعه ی مثلا مینیمال از علی کرمی هم به همین سرنوشت دچار شد.
با توجه به چیزی که من از مینیمال و ساختار آن فهمیدم و میدانم اکثر نوشته های این دفتر یا یادداشت بودند یا طرح واره و حتی داستانک هم نبودند.
در کل به جز کمی کفش شاعرانه هیچ نکته ی مثبت دیگه ای من در نوشتار ایشون ندیدم .
و به چاپ سوم رسیدن این کتاب و مجموعه های مینیمال فارسی دیگری که دیدم به من فهماند که نویسندگان ما از مینیمال تقریبا هیچ نمیدانند( شاید هم به نفعشان است که ندانند)
علی کرمی را دوست دارم. و دوست داشتن نویسنده شرط مهمی است برای دوست داشتن نوشته هایش. "پیاله ای چای بنوش!" مجموعه داستان های مینیمال است با همان سبک عجیب نوشته های کرمی. سبکی که برای من که چند سال است وبلاگ نویسنده را دنبال می کنم چندان عجیب نیست اما به چشم خوانندگانی که برای اولین بار با نوشته های او روبرو می شوند عجیب و غیر قابل درک می آید. در نوشته های کرمی هر چیزی ممکن است و در هر خط انتظار تمام اتفاق های باور نکردی و غیر طبیعی می رود. پیچیدگی ذهنی علی کرمی در بلند ترین داستان این مجموعه یعنی "هپروت" کاملا مشخص می شود. این کتاب، از جمله کتاب هایی است که شاید همه دوستش نداشته باشند اما کسانی که دوستش بدارند، می دانند که بی شک نویسنده ای بسیار باهوش دارد.
یک روز با او گفتم وقت هایی هست مثل حالا که دیگر چیزی برای گفتن نمیماند. و گفتم این جور وقتها دو کار میشود کرد: یک اینکه یکدیگر را در آغوش بگیریم و سکوت کنیم. دو اینکه یکیمان پیش دستی کند و از آن یکی بپرسد: دیگه چه خبر؟! پرسید: دیگه چه خبر؟!
کتابی بود که به سختی تموم ش کردم. ستاره ها در بسیاری موارد به یک کاهش پیدا می کرد اما یکی دو تا داستان اون هارو به دو رسوند. داستان ها فضای سوریال و پست مدرنی داشتند که گاهی دچار سردرگمی می شدی و هی باید دنبال معنا و سیر روایت می گشتی. . داستان عصر آلزایمر " دنیا پر شده از راننده های پیری که وسط چهارراه توقف کرده اند و محو تماشای گوشه ای از آسمان اند." . " او به دنیا آمده بود که موفق باشد. من به دنیا آمده بودم که بمیرم. او موفق شد و مرد و من هم موفق شدم بمیرم." . "به نظر من زیباترین زنان آنهایند که زیبایی شان شک برانگیز است." . " کار پردم خواب دیدن بود. می خوابید و بیدار می شد و خواب هایش را به مردم بی خواب شهر می فروخت. یک شب در کار خواب دیدن بود که خواب دید و بیدار نشد و مرد." . " آن سال ها عکاس خبری بودم. الان من یک آدم ساده ی بی کارم که موسیقی گوش می دهم و در خیابان ها قدم می زنم." . . " آقای تنهایی از کوپه ی شماره ی هفت قطار عصر پا بر سنگفرش خیس ایستگاه گذاشت و ایستاد با کلاه شاپو و بارانی بلندش." . . داستان اسحاق میرزایی؟؟؟!!! . . " یک شب پیچک شد. درخت شدم. شکر شد. آب شدم. لب شد. تن شدم. آه شد. آهو شد. پلنگ شدم." . . " مثل بتهوون که سمفونی شماره ی نه را نشنید." . . " چه می دانستم ماه بلورین است. آن شب،سنگی به بازی به سویش پرتاپ کردم. شکست. تاریک شد." . " پس از صدهزاران سیگار که در سال های بی تو کشیدم حالا که هستی خوب است بروم بدوم." . . در نامه ات پرسیده ای اگر به دیدارم بیایی آیا عاشقت خواهم شد یا نه؟ عزیرم،عشق شبیه عطسه کردن است. یکهو سرو کله اش پیدا می شود و تنها وقتی می فهمی عطسه کرده ای که عطسه کرده باشی. . . " یک فنجان سکوت سنگین" . . داستان "هپروت" را دوست داشتم. داستانی که می رود و باز به خودش بازمی گردد و چندین بار می رود و شخصیت های نویسنده و واقعی در هم تنیده می شوند و تفاوت شان ملموس نیست. . پیدا که شدم مترو غم را با خودش برده بود. پاییز بود. خنک بود. ذرت مکزیکی خریدم. . راضیه مهدی زاده
تجربه خواندن «پیالهای چای بنوش!» تجربهای متفاوت است. این جنس داستان را جای دیگری پیدا نمیکنید. متنی که در عین کوتاهیاش هر لحظه کشفی در یک «آن» برای شما دارد. پیالهای چای بنوش در مسیر نویسندگی علی کری کاری بسیار شاخص است. او زبان خودش را پیدا کرده و بین متنهای سادهدستانه اینترنتی و متن فخیم ادبی پلی زده است که به کار او ویژگی خاصی میدهد. از علی کرمی بسیار خواهیم شنید.
و گفتم بيا بازي كنيم، من با منگوله هاي موهايت، تو با سرنوشت من...
علي كرمي نويسنده معروفي نيست، اما نوشته هايش سطح بالايي دارند. هم جذاب و خواندني اند براي آنكه ميخواهد از خواندن لذت ببرد و هم چيزي در خود دارد براي خواننده حرفه اي. همانطور كه خوشحالم و ممنونم از كسي كه به من معرفيش كرد، دوست دارم به كسي اگر برميخورم كتاب را نشانش دهم