What do you think?


مد و مه
از روزگار رفته حکایت
مدّ و مه
در بار یک فرودگاه
مدّ و مه
در بار یک فرودگاه
209 pages, Hard Cover
First published April 1, 1969
About the author
ابراهیم گلستان
30 books241 followersEbrahim Golestan (also spelt Ibrahim Golestan, Persian: ابراهیم گلستان , born 1922 in Shiraz, Iran) is an Iranian filmmaker and literary figure with a career spanning half a century. He has been living in Sussex, United Kingdom, since 1975.
He is the father of Iranian photojournalist Kaveh Golestan, and Lili Golestan owner and artistic director of the Golestan Gallery in Tehran, Iran. His grandson, Mani Haghighi, is also a film director.
He is the father of Iranian photojournalist Kaveh Golestan, and Lili Golestan owner and artistic director of the Golestan Gallery in Tehran, Iran. His grandson, Mani Haghighi, is also a film director.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 30 of 50 reviews
Read
August 22, 2008شب؟ شب یعنی چه؟ شب یک حالت از وقت است. من غرق در وقتم. شب منطقی است که شب باشد. شب هست. اشکال در شب نیست. اشکال در نبودنِ نور است؛ و در نشستن و گفتن که صبر باید کرد، و انتظارِ صبح باید داشت. وقتی که در شب قطبی نشستهام شش ماه انتظار یک عُمر است ــ شمع را روشن کن. شمع روشن کردن کاری است، و آفتاب زدن اتّفاقِ نجومی. شمع روشن کن، و باز شمع روشن کن. و قانع نشو به نورِ حقیرِ حباب. و بس کن از این نشستن و گفتن که صبح میآید. آه، اینها کلیشه است، مانندِ مُهرِ لاستیکی است، تکراری است، فرسوده است، اینها به دردِ شاعرانِ خانهی فرهنگ میخورد. مانندِ اینکه آفتاب درخواهد آمد. ما در کتاب اوّل خواندیم که ماه سی روز است، یعنی سیبار صبح در هر ماه، سیبار آفتاب زدن. بس نیست؟ این دیگر وعده نمیخواهد. این دیگر انتظار ندارد. اصلاً انتظار یعنی چه؟ انتظار افیون است. هر لحظه انتظار، در حداکثر، مانندِ مستی خوش آغازِ بادهپیماییست. بعد بالا میآوری. در انتظار بودن، یعنی نبودن در وقت
July 3, 2018
«از روزگار رفته حکایت» رو دوست نداشتم، داستانش مغشوش بود و نامنسجم. انگار که پیرمردی بشینه پشت هم خاطراتش رو بگه، بیربط به هم. «مد و مه» هم اولش همینجور بود، آخرش بهتر.
کلا آقای گلستان داستان نداره خیلی، میخواد آدم رو مبهوت و عاجز کنه در برابر زبان فاخر و زیباش.
منم خوش ندارم همیشه مرعوب زبانش باشم..
کلا آقای گلستان داستان نداره خیلی، میخواد آدم رو مبهوت و عاجز کنه در برابر زبان فاخر و زیباش.
منم خوش ندارم همیشه مرعوب زبانش باشم..
April 1, 2020
داستان اول رو نصفه رها کردم و چسبیدم به همون مد و مه. خوب بود.
May 4, 2019
کتاب، مجموعۀ سه تا داستانه. داستان سوم که خیلی کوتاهه ولی تو دو داستان اول (از روزگار رفته حکایت و خود داستان مد و مه)، مقداری طول کشید تا بتونم برم تو فضاش. ولی وقتی حس و حالش رو درک کردم، دیگه همهش لذت بود. اینقدر لحن قصهگوییش قشنگه که آدم با هر جملهش کِیف میکنه. با خوندن کتاب، هی به خودم میگفتم چقدر حیف از این زبان فارسی که میتونه اینقدر زیبا باشه و الآن دیگه هیچکس با چنین ادبیاتی حرف نمیزنه.
چند تا جملۀ در راستای حرفم:
من نگاه میکردم و جز نگاه، کاری نمیتوانستم. – ص93
سکوت هِی میگشت و هِی تمام نمیشد. – ص 94
تاریکی اتاق همانقدر روشن است که مُرده بودنِ تو زندگیست. – ص 130
بس کن از این نشستن و گفتن که صبح میآید. – ص 171
پینوشت:
تقریباً تمام کتاب رو حین گوش کردن آلبوم «آن و آن» حسین عیزاده خوندم که ترکیب خیلی خوبی از آب دراومد.
چند تا جملۀ در راستای حرفم:
من نگاه میکردم و جز نگاه، کاری نمیتوانستم. – ص93
سکوت هِی میگشت و هِی تمام نمیشد. – ص 94
تاریکی اتاق همانقدر روشن است که مُرده بودنِ تو زندگیست. – ص 130
بس کن از این نشستن و گفتن که صبح میآید. – ص 171
پینوشت:
تقریباً تمام کتاب رو حین گوش کردن آلبوم «آن و آن» حسین عیزاده خوندم که ترکیب خیلی خوبی از آب دراومد.
June 23, 2026
حالا که بعد از بالاخره کامل خواندن آن سه مجموعۀ قبلی رسیدم به این، و البته بعد از خواندن دو کار بلند دیگرش در سالیان بسیار دور، دوست دارم اینجور خیال کنم که انگار همۀ این خواندنها و آن خواندنها یک جور کوه پیمایی صعب اما از مسیری سبز و زیبا بود برای رسیدن به این قله. به نظرم حیف است ابراهیم گلستان را با کاری غیر از «مد و مِه» بشناسیم.
قدرت و قوتش فقط نثرش نیست که البته بسیار ورزیده و جذاب است و جالب اینکه من مثلاً در جاهایی از خود داستان بلند «مد و مه» حس کردم که دارم ردپای فروغ را میبینم و یادم آمد که همه میگویند فروغ از گلستان تأثیر گرفته بود و گفتم بروم تاریخها را نگاه کنم و رفتم و دیدم اوج فروغ در آن دو دفتر پایانی اش دستکم سه چهار سالی قبل از «مد و مِه» نازل شده بود. هرچند این را نمیگویم برای خفیف کردن کار گلستان و اصولاً تأثیرگیری و پذیری و دهی را چیز بدی نمیدانم اگر چیزی به پیش از خود اضافه کنم، که در اینجا کرده است اگر هم که بپذیریم زیر تأثیر فروغ بوده است.
میگفتم که قدرت و قوتش فقط به نثرش نیست. به این است که هم توی «از روزگار رفته حکایت» و البته خیلی خیلی بیشتر توی خود «مدّ و مِه» توانسته چیزی خلق کند در میانۀ داستان کوتاه و شعر و رمان و خاطره نویسی؛ یعنی من هم ردّپای مثلاً هدایت را توی کارش دیدم هم فروغ را و هم گلی ترقی و هم رضا قاسمی را. که از بعضی شان تأثیر گرفته و بر بعضی شان تأثیر گذاشت. این از فُرم کار.
و محتوا هم که- اگر به جدایی فُرم و محتوا قائل باشیم که من فکر میکنم هستم- چیزهایی را میگوید که برای من تازه بود و همین صرف تازه بودن که برابر میشود با وسیع کردن تجربه و چشم انداز پیش روی و بنابراین عمیق کردن درک و نگاه و قوام بخشیدن نگرش اخلاقی- و صد البته نه اخلاقی مذهبی و آپولونی- به جهان پیرامون برای من یکی از برجسته ترین خصلت های هر چیزی است که آن را ادبیات خوب مینامم: یعنی تخیل داشتن و غنی تر کردن تخیل تو اگر که داشته باشی اش، و جرقه اش را زدن اگر که نداشته باشی.
پی نوشت یک: میانه های خواندن «مد و مِه» مدام وزن عروضی برخی سطور می نشست توی ذهنم و باعث میشد ناخودآگاه بگردم دنبال وزن و یادم بیفتد که کسی که یادم نیست کی جایی گفته بود یا نوشته بود که گلستان جایی در آثارش شعر موزون گفته و گفتم حتماً این همان جاست و پس مجبور میشدم برگردم و از نو بخوانم که بفهمم چی خوانده ام.
پی نوشت دو: باید یادم بماند که گلستان را با «مدّ و مِه» به ذهن بسپارم.
قدرت و قوتش فقط نثرش نیست که البته بسیار ورزیده و جذاب است و جالب اینکه من مثلاً در جاهایی از خود داستان بلند «مد و مه» حس کردم که دارم ردپای فروغ را میبینم و یادم آمد که همه میگویند فروغ از گلستان تأثیر گرفته بود و گفتم بروم تاریخها را نگاه کنم و رفتم و دیدم اوج فروغ در آن دو دفتر پایانی اش دستکم سه چهار سالی قبل از «مد و مِه» نازل شده بود. هرچند این را نمیگویم برای خفیف کردن کار گلستان و اصولاً تأثیرگیری و پذیری و دهی را چیز بدی نمیدانم اگر چیزی به پیش از خود اضافه کنم، که در اینجا کرده است اگر هم که بپذیریم زیر تأثیر فروغ بوده است.
میگفتم که قدرت و قوتش فقط به نثرش نیست. به این است که هم توی «از روزگار رفته حکایت» و البته خیلی خیلی بیشتر توی خود «مدّ و مِه» توانسته چیزی خلق کند در میانۀ داستان کوتاه و شعر و رمان و خاطره نویسی؛ یعنی من هم ردّپای مثلاً هدایت را توی کارش دیدم هم فروغ را و هم گلی ترقی و هم رضا قاسمی را. که از بعضی شان تأثیر گرفته و بر بعضی شان تأثیر گذاشت. این از فُرم کار.
و محتوا هم که- اگر به جدایی فُرم و محتوا قائل باشیم که من فکر میکنم هستم- چیزهایی را میگوید که برای من تازه بود و همین صرف تازه بودن که برابر میشود با وسیع کردن تجربه و چشم انداز پیش روی و بنابراین عمیق کردن درک و نگاه و قوام بخشیدن نگرش اخلاقی- و صد البته نه اخلاقی مذهبی و آپولونی- به جهان پیرامون برای من یکی از برجسته ترین خصلت های هر چیزی است که آن را ادبیات خوب مینامم: یعنی تخیل داشتن و غنی تر کردن تخیل تو اگر که داشته باشی اش، و جرقه اش را زدن اگر که نداشته باشی.
پی نوشت یک: میانه های خواندن «مد و مِه» مدام وزن عروضی برخی سطور می نشست توی ذهنم و باعث میشد ناخودآگاه بگردم دنبال وزن و یادم بیفتد که کسی که یادم نیست کی جایی گفته بود یا نوشته بود که گلستان جایی در آثارش شعر موزون گفته و گفتم حتماً این همان جاست و پس مجبور میشدم برگردم و از نو بخوانم که بفهمم چی خوانده ام.
پی نوشت دو: باید یادم بماند که گلستان را با «مدّ و مِه» به ذهن بسپارم.
April 24, 2022
آنچه که داریم، اول تنها نقل خاطرات است، بی لنگری در حال و معلق در پس ذهن (از روزگار رفته حکایت). داستان شیراز در سالهای میانی حکومت رضا خان و از قضا بسیار نزدیک به همان زمانی که سنگ صبور چوبک در آن اتفاق میافتد. با این تفاوت که دیگر خبری از روایتهای مغشوش، موازی و متقاطع نیست. داستان از زبان پرویز است. پسری نوجوان که محبتی عجیب به للهی خود، که به او بابا میگویند، و زنِ بابا دارد. محبتی که واکنشی منطقیست به عشقی که او بهجای گرفتن از پدر و مادر واقعیش، از بابا و زنش دریافت میکند. و علاوه بر این داستان ناتوانی این محبت هم هست. محبت هرقدر هم ریشهدار باشد در برابر تحول روزگار – که چون استخوان بر گلو مانده، نه بلعیده میشود و نه بیرون میآید – و پفیوزی بازیگران آن ناتوان است، طوری که پایان این حکایت را از تلخترینهای داستان معاصر فارسی میکند.
بعد از حکایت، داستان مدّ و مه است. این بار هم خاطرهبازی گلستان سیوچندسالهای که تنها در خانههای سازمانی شرکت نفت (آبادان؟) زندگی میکند. شبیست سنگین و مهآلود، که مدِّ دریا شط و تمام فاضلاب شهر که در آن است را پس میزند و به عقب میراند. و جریان خاطره در ذهن راوی نیز همینگونه است. سیلی از تلخی و کثافت – تزیینشده با اندک شیرینیهای دوران کودکی – که بهجای رها شدن در دریای فراموشی مدام در سطح ذهن میمانند و هم زده میشوند. راوی اما، با وجود مستی، از این که کجاست باخبر است. او وضعیت اکنونش را دنبالهی طبیعی آن خاطرات بهحساب میآورد: گندابی مانا که به امید نجاتدهنده، روزبهروز بیشتر در آن فرو میرود.
آن مردی که در داستان آخر در بار فرودگاه، معلوم نیست برای چه، نشسته و غرق در خاطراتیست که او را بریدهاند از واقعیت و بردهاند به دنیایی موازی، احتمالن خود گلستان است. این بار نه در ذهن او هستیم (داستان اول) و نه خود او (داستان دوم). این پردهی پایانی کوتاه مجالیست برای از دور دیدن عاقله (؟) مردی که دیگر دستگیرهای در امروز ندارد. هر آنچه که هست برای او دیروز است و دیروزها.
بعد از حکایت، داستان مدّ و مه است. این بار هم خاطرهبازی گلستان سیوچندسالهای که تنها در خانههای سازمانی شرکت نفت (آبادان؟) زندگی میکند. شبیست سنگین و مهآلود، که مدِّ دریا شط و تمام فاضلاب شهر که در آن است را پس میزند و به عقب میراند. و جریان خاطره در ذهن راوی نیز همینگونه است. سیلی از تلخی و کثافت – تزیینشده با اندک شیرینیهای دوران کودکی – که بهجای رها شدن در دریای فراموشی مدام در سطح ذهن میمانند و هم زده میشوند. راوی اما، با وجود مستی، از این که کجاست باخبر است. او وضعیت اکنونش را دنبالهی طبیعی آن خاطرات بهحساب میآورد: گندابی مانا که به امید نجاتدهنده، روزبهروز بیشتر در آن فرو میرود.
آن مردی که در داستان آخر در بار فرودگاه، معلوم نیست برای چه، نشسته و غرق در خاطراتیست که او را بریدهاند از واقعیت و بردهاند به دنیایی موازی، احتمالن خود گلستان است. این بار نه در ذهن او هستیم (داستان اول) و نه خود او (داستان دوم). این پردهی پایانی کوتاه مجالیست برای از دور دیدن عاقله (؟) مردی که دیگر دستگیرهای در امروز ندارد. هر آنچه که هست برای او دیروز است و دیروزها.
August 29, 2010
کوری را به خاطر آرامش تحمل نکن
January 9, 2020
«واقع منم با من __ با این هوای مهآلود و بوی مد، تنها.»
September 14, 2020
شمع را روشن کردن کاریست، و آفتاب زدن اتفاقی نجومی. شمع روشن کن، و باز شمع روشن کن، و قانع نشو به نور حقیر حباب... بس کن از این نشستن و گفتن که صبح میآید. آه، اینها کلیشه است... اصلاً انتظار یعنی چه؟... در انتظار بودن یعنی نبودن در وقت... من طاقتم تمام شده است... من حس میکنم که وقت ندارم. من با رسوب کُند حوادث قانع نمیتوانم شد. من قانع نمیتوانم شد. من رشوهای نخواهم داد. من تقلید درنخواهم آورد... من از بس که روی لجنزار دیدم حباب بخار عفن ترکید دارم دیوانه میشوم... من باید عقلم را نگه دارم، عقلم را که از تن و شرف و عشق من مجزا نیست...
شط نمیمیرد. تا آن زمان که روی دامنه کوه برف میبارد شط جاری است و رسوبات تلخ با رویههای بدبو را در خود نگه نمیدارد، تحویل میدهد به وسعت طاهرکننده دریا. دریا که مادر برف است . من شط میخواهم روشن، من چشم میخواهم بینا.
ونظرمن : آواز ! ونه آوازه خوان
شط نمیمیرد. تا آن زمان که روی دامنه کوه برف میبارد شط جاری است و رسوبات تلخ با رویههای بدبو را در خود نگه نمیدارد، تحویل میدهد به وسعت طاهرکننده دریا. دریا که مادر برف است . من شط میخواهم روشن، من چشم میخواهم بینا.
ونظرمن : آواز ! ونه آوازه خوان
March 2, 2019
مد تاریک است... مه مبهم و رازآلود. از ویترینها و پرفروشها و رنگ رنگ بیلبورد و پوستر و تبلیغات باید گذشت بینگاهی، تا معنای کلمه را فهمید. در تاریکی باید قدم برداشت، در مه.
و یا
اگر این نثر و ایده و اجرا ادبیات معاصر ایران است، ما خداوندانِ پسرفتیم.
پسامدرنیسم پیشکشمان...
و یا
اگر این نثر و ایده و اجرا ادبیات معاصر ایران است، ما خداوندانِ پسرفتیم.
پسامدرنیسم پیشکشمان...
March 19, 2015
می شه گفت ابراهیم گلستان به صورت کاملا مهندسی یا معمارگونه داستان می نویسه. از داستان هاش نباید انتظار واقعه ی خیلی خاص و تعلیق وابسته بهش رو داشت. قدرت گلستان توی نثرشه که همتا نداره. نثری که کلمه به کلمه اش دقیق و کاملا با فکر کنار هم چیده شده تا یه جمله رو بسازه نه یه جمله ی خشک بلکه یه جمله ی کاملا حسی و تصویری. با همین چینش تصاویری ارائه می ده که هنوز که هنوزه تازه ان. حسی منتقل می کنه که تا مدت ها بعد نتونی فراموشش کنی و توصیفاتی می سازه که دور از تکرارهای رایج اند. دقتش توی تغییر زمان های فعل آدم رو شگفت زده می کنه.
از روزگار رفته حکایت دوست داشتنی ترین داستان بلند ایرانی تا به حال برای من بود. شاید کمابیش با پیرنگ روایتش دچار مشکل باشه و شاید این مشکل از ذهن منه اما این فلش بک شیرین و دل نشین تو رو توی خودش غرق می کنه. گلستان هم انتقادش هم اوضاع زمانه ی خودش رو به روونی توی کار جا می ده بدون این که ذره ای توی ذوق بزنه. این جهان بینی گلستانه که باعث شده کارهاش هنوز هم پخته و کامل باشن.
مد و مه هم فلش بک های جذابی داره و جهان بینی و تفکر گلستان توی بخش هایی اش کاملا به چشم میاد و چقدر عمیقن.
داستان آخر رو دوست نداشتم چون به قوت دوتای قبلش نبود و به جا به عنوان آخرین داستان کتاب، قرار داده شده بود.
از روزگار رفته حکایت دوست داشتنی ترین داستان بلند ایرانی تا به حال برای من بود. شاید کمابیش با پیرنگ روایتش دچار مشکل باشه و شاید این مشکل از ذهن منه اما این فلش بک شیرین و دل نشین تو رو توی خودش غرق می کنه. گلستان هم انتقادش هم اوضاع زمانه ی خودش رو به روونی توی کار جا می ده بدون این که ذره ای توی ذوق بزنه. این جهان بینی گلستانه که باعث شده کارهاش هنوز هم پخته و کامل باشن.
مد و مه هم فلش بک های جذابی داره و جهان بینی و تفکر گلستان توی بخش هایی اش کاملا به چشم میاد و چقدر عمیقن.
داستان آخر رو دوست نداشتم چون به قوت دوتای قبلش نبود و به جا به عنوان آخرین داستان کتاب، قرار داده شده بود.
July 8, 2015
با وجود اینکه گاهی جملهبندیها نشون میدن که داستانها سالها پیش نوشته شدند اما توصیفات و روایت خیلی روان و البته گاهی واقعا حرفهای بود. مثلاً توصیف آدمهایی که به مهمونی اومده بودند در داستان اول.
داستان دوم اما خط اصلی داستان دچار پرش و سکته میشد. راوی ناگهان از جریان اصلی داستان جدا شد و خط داستان رو رها کرد. و گاهی هم شعار میداد اما میتونم بگم که نویسنده دایره واژگانی خیلی خوبی داشت که گاهی ترکیبات معرکهای خلق میکرد.
داستان دوم اما خط اصلی داستان دچار پرش و سکته میشد. راوی ناگهان از جریان اصلی داستان جدا شد و خط داستان رو رها کرد. و گاهی هم شعار میداد اما میتونم بگم که نویسنده دایره واژگانی خیلی خوبی داشت که گاهی ترکیبات معرکهای خلق میکرد.
March 5, 2021
معمولی عین یک خط صاف که گاهی سکته های ریزی به بالا و پایین داشت و با هر صعود دلت خوش میشد که قراره این بار غافلگیر بشی و هر نزولی یادآور نکبت و بدبختی یک مشت آدم رقت انگیز که وسوسه ات می کرد کتاب رو ببندی!
در کل نخونید هم چیزی از دست نمیدید. بعد تموم شدن کتاب چیزی نیست که تو ذهنت بمونه و درگیرت کنه همه چیز با بستن کتاب تموم میشه
January 23, 2014
نفرت؟ چرا نفرت؟ تلخی بس است. نفرت که چیزی نیست. نفرت را آسان میتوان رد کرد. آسان میتوان بخشید، آسان میتوان بخشود، اما نمیتوان که فراموش کرد. چشم پوشیدن، حتی محبت مجانی، این حتی یک وظیفه است. ولی تلخی. آی تلخی، تلخی. وقتی که روح تلخ میشود تلخ میماند. کاری نمیتوانی کرد. تلخی انگ است. داغ است و مهر و نشانهست. میماند. میشود هویت انسان. مانند رنگ چشم. هر چند رنگ چشم دنیا را رنگی نمیکند. ولی تلخی...تاخی. تلخی تصویرهای تلخ میسازد. تلخی تصویر واقعیت است. تصویر روی شیشهی مات تو، وارونه، کوچکتر از واقع.
July 15, 2019
برخاستم رفتم کنار پنجره. یک آدم در تاریکی کنار پنجره غمآور است.
February 14, 2022
ما در اتاق تاریکیم. تاریکی اتاق همانقدر روشن است که مرده بودنِ تو زندگیست. من با حرف میزنم – هرچند حرف نباید زد.
March 6, 2007
از انتشار "آذر، ماه آخر پاییز" در 1328 تا اواخر دهه ی چهل شمسی، ابراهیم گلستان بر بسیاری از داستان نویسان ایرانی اثر گذاشته است. به احتمال قریب به یقین، او از اولین کسانی در ادبیات معاصر ماست، که به تکنیک در نوشتن، ارزش والایی داده و پس از او داستان کوتاه در ادبیات معاصر ما، رنگ و روی دیگری پیدا کرده است. گلستان اولین کسی ست که در مورد زبان و تکنیک کار، زمینه و موضوع کارش دقت توام با وسواس بخرج داده و مهم تر این که نویسندگان ما را واداشته تا از "خاطره نویسی" به "قصه"گویی و "داستان کوتاه" نویسی روی آورند. شاید هم بشود گفت که پیش از ابراهیم گلستان، تنها چند داستان کوتاه در ادبیات معاصر ما وجود دارد که به گمان من برخی از آنها بسیار اتفاقی از برخی تکنیک های داستان کوتاه برخوردارند. ابراهیم گلستان با همین تعداد کم داستان کوتاه، فصل تازه ای در رعایت آگاهانه از فن داستان نویسی حرفه ای در جهان را، در ادبیات معاصر ایران بنیاد گذاشت که با توجه به زبان پخته ی آثارش، از بهترین های ادبیات ماست.
چهار مجموعه داستان ابراهیم گلستان که در دست دارم، و همه تا پیش از 1357 به چاپ های دوم و سوم رسیده اند، در مجموع شامل 24 داستان کوتاه از بهترین های ادبیات معاصر ماست. آثار گلستان را تنها می شود با آثار گلستان مقایسه کرد، و شاید هم در برخی زمینه ها از جمله تکنیک های داستان نویسی، با داستان های کوتاه "بهرام صادقی"، "هوشنگ گلشیری" و برخی از داستان های "غلامحسین ساعدی". اگرچه نام گلستان پیش از صادقی و ساعدی و گلشیری مطرح بوده و چه بسا که در کار داستان کوتاه، تاثیری بر آنها گذاشته است، اما هر چهار نویسنده، از درخشش های دهه ی بعداز کودتا (1332) هستند. داستان های "در خم راه"، "تب عصیان" و "آذر، ماه آخر پاییز" در مجموعه ای به همین نام، "طوطی مرده ی همسایه ی من"، "چرخ فلک" و ... از مجموعه ی "جوی و دیوار و تشنه" و هر سه داستان مجموعه ی "مد و مه" را بسیار دوست دارم، و البته داستان "خروس" که جداگانه هم به چاپ رسیده، به گمان من همپای شاهکارهای داستان کوتاه جهان است.
از ابراهیم گلستان دو "فیلم نامه" با نام های "خشت و آینه" و "اسرار گنج دره ی جنی" نیز منتشر شده که هر دو را خود او به فیلم در آورده (کارگردانی کرده). "خشت و آینه" یکی از فیلم های متفاوت سینمای ایران در دهه ی چهل شمسی و یکی از ایستگاه های آغاز سینمای بکلی متفاوت با "فیلمفارسی"، محسوب می شود!
گلستان ترجمه هایی هم دارد، بیشتر از ادبیات معاصر آمریکا. او در کنار نجف دریابندری معرف نویسندگانی چون ارنست همینگوی به فارسی زبانان بوده و رمان بزرگ "هکلبری فین" از مارک تواین را هم به فارسی برگردانده است.
چهار مجموعه داستان ابراهیم گلستان که در دست دارم، و همه تا پیش از 1357 به چاپ های دوم و سوم رسیده اند، در مجموع شامل 24 داستان کوتاه از بهترین های ادبیات معاصر ماست. آثار گلستان را تنها می شود با آثار گلستان مقایسه کرد، و شاید هم در برخی زمینه ها از جمله تکنیک های داستان نویسی، با داستان های کوتاه "بهرام صادقی"، "هوشنگ گلشیری" و برخی از داستان های "غلامحسین ساعدی". اگرچه نام گلستان پیش از صادقی و ساعدی و گلشیری مطرح بوده و چه بسا که در کار داستان کوتاه، تاثیری بر آنها گذاشته است، اما هر چهار نویسنده، از درخشش های دهه ی بعداز کودتا (1332) هستند. داستان های "در خم راه"، "تب عصیان" و "آذر، ماه آخر پاییز" در مجموعه ای به همین نام، "طوطی مرده ی همسایه ی من"، "چرخ فلک" و ... از مجموعه ی "جوی و دیوار و تشنه" و هر سه داستان مجموعه ی "مد و مه" را بسیار دوست دارم، و البته داستان "خروس" که جداگانه هم به چاپ رسیده، به گمان من همپای شاهکارهای داستان کوتاه جهان است.
از ابراهیم گلستان دو "فیلم نامه" با نام های "خشت و آینه" و "اسرار گنج دره ی جنی" نیز منتشر شده که هر دو را خود او به فیلم در آورده (کارگردانی کرده). "خشت و آینه" یکی از فیلم های متفاوت سینمای ایران در دهه ی چهل شمسی و یکی از ایستگاه های آغاز سینمای بکلی متفاوت با "فیلمفارسی"، محسوب می شود!
گلستان ترجمه هایی هم دارد، بیشتر از ادبیات معاصر آمریکا. او در کنار نجف دریابندری معرف نویسندگانی چون ارنست همینگوی به فارسی زبانان بوده و رمان بزرگ "هکلبری فین" از مارک تواین را هم به فارسی برگردانده است.
March 27, 2016
عاشق داستان مد و مه شدم و از دو داستان دیگه بیشتر دوست داشتم.
.
امشب به یاد تو باید زد. قیقاج میزدی، قیقاج میزنیم؛ تو روی چرخ بودی و ما در اتاق تاریکیم. تاریکی اتاق همانقدر روشن است که مرده بودن تو زندگیست. من با تو حرف میزنم_هرچند حرف نباید زد.
.
هذیان و دغدغه جای تصور و اندیشه را گرفته است. این فکر نیست، کابوس است. این کار نیست، این تلاطم بیماریست. این تصویر واقعیات است. ما را میان لذت محروم کردهاند. ما در میان جفتک و قیقاج رفتیم زیر چرخ.
.
امشب به یاد تو باید زد. قیقاج میزدی، قیقاج میزنیم؛ تو روی چرخ بودی و ما در اتاق تاریکیم. تاریکی اتاق همانقدر روشن است که مرده بودن تو زندگیست. من با تو حرف میزنم_هرچند حرف نباید زد.
.
هذیان و دغدغه جای تصور و اندیشه را گرفته است. این فکر نیست، کابوس است. این کار نیست، این تلاطم بیماریست. این تصویر واقعیات است. ما را میان لذت محروم کردهاند. ما در میان جفتک و قیقاج رفتیم زیر چرخ.
June 14, 2014
داستان دوم ، مد و مه، از نظر تکنیک روایی و نثر یک دستاورد چشمیگیر است.
July 24, 2023
مدّ و مه رو بخونید چون توش لااقل بهزعم من دوتا از مهمترین داستانکوتاههای فارسی جا گرفته؛ از روزگار رفته حکایت و مدّ و مه.
February 22, 2024
از فارسی گلستان بهغایت لذت میبرم، قلمش واقعاً غبطهبرانگیزه. یکی از مهمترین نکتههایی که همواره دیدهم در چند داستانی که از گلستان خوندهم، نکات دقیقیه که از دل سادهترین و رندومترین توصیفاتش پیدا میکنم و بسیار جذبم میکنه.
از بین این سه داستان، من خود «مد و مه» رو بهمراتب بیشتر دوست داشتم.
از بین این سه داستان، من خود «مد و مه» رو بهمراتب بیشتر دوست داشتم.
August 6, 2018
می خواستم از پدر بخواهم که دیگر به مدرسه نروم. یا به یک مدرسه دیگر و معلم و شاگردهای دیگر و یک چیز دیگر . یک چیز کاملا دیگر
.
.
.
از روزگار رفته حکایت. از زبان بچه ای بود که اتفاقات اطراف و زندگی و حرف های بزرگترها و روابطشان را با نگاهی کودکانه و خالصانه بیان می کند. نقش اصلی بابا و زن بابا هستند که عاشق یکدیگرند. بابا لله ی اوست که او را به مدرسه می برو و می آورد و بعد پیر می شود و به گدایی می افتد و یک بار هم به حرف پرویز بچه گوش می کند و برق می گیرد.
زن بلا هم عاشق باباست و به او انس دارد.
.
دایی عزیز، عاشق را به ضم شین می گفت.
مد و مه
از روزگار رفته حکایت
.
.
چقدر ظریف و پر احساس و دقیق دیده اینجا. خیلی قشنگه تا الانش
.
.
این بار اول بود که من می شنیدم جاکش
.
چقدر سادگی کودکانه و جمله های کوتاه و قوی
.
.
امروز عصر، او صاحب دوچرخه شد. فردا نزدیک ظهر مرد.
.
.
.یک آدم در تاریکی کنار پنجره، غم آور است.
.
.
در مد و مه خیلی لحن نامه به سیمین و می گیره. ادبیات پر طمطراق و دستوری و نثر تمیز و زیبا. شاعرانه هم می شود چون در قسمتی از داستان ویسکی می خورد و داغ می شود و شروع می کند به حرف زدن
.
.
در بار یک فرودگاه.
.
من تو رو قبلا جایی دیدم.
ولی من جوی و دیوار و تشنه رو بیشتر دوست داشتم
.
.
.
از روزگار رفته حکایت. از زبان بچه ای بود که اتفاقات اطراف و زندگی و حرف های بزرگترها و روابطشان را با نگاهی کودکانه و خالصانه بیان می کند. نقش اصلی بابا و زن بابا هستند که عاشق یکدیگرند. بابا لله ی اوست که او را به مدرسه می برو و می آورد و بعد پیر می شود و به گدایی می افتد و یک بار هم به حرف پرویز بچه گوش می کند و برق می گیرد.
زن بلا هم عاشق باباست و به او انس دارد.
.
دایی عزیز، عاشق را به ضم شین می گفت.
مد و مه
از روزگار رفته حکایت
.
.
چقدر ظریف و پر احساس و دقیق دیده اینجا. خیلی قشنگه تا الانش
.
.
این بار اول بود که من می شنیدم جاکش
.
چقدر سادگی کودکانه و جمله های کوتاه و قوی
.
.
امروز عصر، او صاحب دوچرخه شد. فردا نزدیک ظهر مرد.
.
.
.یک آدم در تاریکی کنار پنجره، غم آور است.
.
.
در مد و مه خیلی لحن نامه به سیمین و می گیره. ادبیات پر طمطراق و دستوری و نثر تمیز و زیبا. شاعرانه هم می شود چون در قسمتی از داستان ویسکی می خورد و داغ می شود و شروع می کند به حرف زدن
.
.
در بار یک فرودگاه.
.
من تو رو قبلا جایی دیدم.
ولی من جوی و دیوار و تشنه رو بیشتر دوست داشتم
April 22, 2019
پیش تر از گلستان کتابی نخوانده بودم .در مد و مه نثر خاصش و تخیل تاریکش موج می زند.شاید باید یکی باشد حرف هایش را حلاجی کند برایم.شاید بعدتر که بیشتر از او خواندم،فهمیدم.آنچه در مد و مه در نظرم آمد تصویری از جامعه ای بود که گلستان در آن می زیست.درست و غلطش را کار ندارم و تنها نظر من است و من مختارم.باید بیشتر از او خواند و خود،قضاوتش کرد و با حرف دیگران نفی و تاییدش نکرد.دوباره باید بگویم نثر نوشته اش خاص است،نثر گلستان.
September 7, 2020
داستان اول، بسیار خوب بود. ظهور و افول بابا؛ کسی که نه نام داشت نه نشان، نه سرنوشت نه آینده و نه گذشته.
داستان دوم فضا و روایت و خرده داستانک های خوبی داشت. داستان سوم رنگ و بوی داستان های آمریکایی داشت (کمی شبیه فضای خداحافظ گری کوپر)
داستان دوم فضا و روایت و خرده داستانک های خوبی داشت. داستان سوم رنگ و بوی داستان های آمریکایی داشت (کمی شبیه فضای خداحافظ گری کوپر)
August 10, 2007
تنها کتابیست که از گلستان خوانده ام . نثرش بینظیرست
January 7, 2014
مظلومیت هرگز دلیل حقانیت نیست. حقانیت کافی برای بردن نیست.
بردن یک احاطه می خواهد. باید در نفس آقا شد. باید در ذهن روشن بود. باید بود. بی بته بودن ،در واقع، نبودن است.
"مد و مه"
بردن یک احاطه می خواهد. باید در نفس آقا شد. باید در ذهن روشن بود. باید بود. بی بته بودن ،در واقع، نبودن است.
"مد و مه"
Read
November 17, 2023ظلمتِ تاریکی را هم باید به چشم دید. برای دیدن روز کافی نیست٫چشم میخواهد.
October 13, 2022
انتظار افیون است
May 15, 2019
ستاره چهارم برای داستان دوم کتاب؛داستان مد و مه است.نوع روایت و نثر آن برای من خیلی دلچسب بود.در روزهایی که فکر می کردم کلمات در بیان احساساتم ناتوانند به این داستان برخوردم.جایی که حوادث سیاسی اجتماعی؛ شخصی می شوند.تکه های به ظاهر جدا بهترین نوع روایت بود که باعث شد داستان درون یک حس به تصویر کشیده شود.در حین خواندن این روایت ها مدام یاد چند خط در بخش اول داستان بودم:
"خوابم پریده بود.وقتی که پنکه کار کند پره های چرخنده یک صفحه گردی سفید می سازند.وقتی که برق قطع شود کند می گردند...و؛خرده خرده؛می مانند...وارفته؛جدا از هم.خوابم پریده بود."
تمام این داستان ها و خاطرات پراکنده من را رساند به راوی که ایستاده پشت پنجره و به شط نگاه می کند:
"هستی چیزی است آویزان؛بی تکیه روی سطحی سفت؛محدود در نور؛سرگردان؛لغزان مانند دود؛کند.من سردم است؛و از میان مه و نور می بینم انگار یک آدم در کناره شط ایستاده است.انگار از صدای کشتی زائید.انگار موج او را ریخت؛انگار مه او را ساخت؛انگار اصلا نیست؛انگار حتما هست."
زندگی هم همین نیست؟در ظاهر یک صفحه.در خلوت همه ی ما برق قطع می شود؛خرده خرده های پیوسته زندگی جلو چشم مان آرام می گیرند؛وارفته و جدا از هم.از خواب می پریم.نمی پریم؟
"خوابم پریده بود.وقتی که پنکه کار کند پره های چرخنده یک صفحه گردی سفید می سازند.وقتی که برق قطع شود کند می گردند...و؛خرده خرده؛می مانند...وارفته؛جدا از هم.خوابم پریده بود."
تمام این داستان ها و خاطرات پراکنده من را رساند به راوی که ایستاده پشت پنجره و به شط نگاه می کند:
"هستی چیزی است آویزان؛بی تکیه روی سطحی سفت؛محدود در نور؛سرگردان؛لغزان مانند دود؛کند.من سردم است؛و از میان مه و نور می بینم انگار یک آدم در کناره شط ایستاده است.انگار از صدای کشتی زائید.انگار موج او را ریخت؛انگار مه او را ساخت؛انگار اصلا نیست؛انگار حتما هست."
زندگی هم همین نیست؟در ظاهر یک صفحه.در خلوت همه ی ما برق قطع می شود؛خرده خرده های پیوسته زندگی جلو چشم مان آرام می گیرند؛وارفته و جدا از هم.از خواب می پریم.نمی پریم؟
Displaying 1 - 30 of 50 reviews






























