داستانکهای این مجموعه همه در فضایی وهمآلود و خیالین میگذرد و در آنها بیش از اینکه از حادثه یا رویدادی فرازوُفروددار خبری باشد، فکر و اندیشه پررنگ است. شخصیت اصلی تمام روایتها، آقای برهانی، که بهگونهای نمادین نامگذاری شده، با ذهنی پرآشوب دائماً سرگرم اندیشهگری و دلیلجویی است و سرخورده از تمام وجوه زندگیِ بشری، در کنج عزلت خویش دستوپا میزند و میگدازد. گاه بی هیچ دلیل روشنی، از احساس کُشندۀ تنهایی و بیپناهی به گریه میافتد و گاه از بیمایگی اهالی هنر در خلوتش خودخوری میکند و گاه از بیاخلاقی فراگیر انسانها، کبوتر میشود و به آسمان پر میکشد و بر سرِ انسانها مدفوع میکند. آقای برهانی از فرط وازدگی، حسوحالی مجنونوار پیدا کرده و دلآزرده و ناشادکام به اینسو و آنسو میرود. همانطور که گفتم، وقایع بیشترِ داستانکها ناواقعی و باورناپذیر است و حالوهوای بیشترشان به حالوهوای آثار سوررئالیستی پهلو میزند. بااینحال، در آنها رنگی از واقعیت نمایان است و پارهای از دغدغهها و دلخواستههای بشرِ امروزی را میتوان جُست؛ بشری که در رنج تنهایی و تکافتادگی سر میکند و از همۀ نابسامانیهای عالم به ستوه آمده و در پی رسیدن به عدالت و آزادی، سودای کبوترشدن دارد. لابهلای تکتک داستانکها غم شیرینی موج میزند که با ریزنگاریهای جالبتوجه علیرضا روشن، تأثیری ماندنی بر مخاطب مینهد. از میان این داستانکها، داستانک «جامعه» بیش از همه مرا مجذوب خود کرد. بهتازگی علیرضا روشن نسخۀ سانسورنشدۀ این کتاب را در کانال تلگرامی خود منتشر کرده است. بیشک خواندن نسخۀ بیسانسور این اثر، لطف دیگری دارد.
بریدههایی از داستانهای این مجموعه:
آقای برهانی شبهنگام به خانه رسید. از شانزده واحد آپارتمان ساختمان محل زندگیاش، تنها یک واحد سالم مانده بود. در شهر تاریک، تنها چراغ روشن، چراغ خانۀ آقای برهانی بود. آقای برهانی رفت توی خانه. همسرش چای درست کرده بود و گریه میکرد. آقای برهانی گفت: «سلام خانم.» خانم آقای برهانی گفت: «هیچکس زنده نمونده.» آقای برهانی گفت: «هیچکی. همه مردهن.» خانم برهانی گریه میکرد. گفت: «جنگ کِی تموم میشه؟» آقای برهانی گفت: «کسی زنده نمونده که جنگو تموم کنه.» سپس دست توی جیبش کرد و سینهریز را بیرون آورد. گفت: «بالاخره برات گرفتم.» زن گریه نکرد. به سینهریز نگاه کرد که زنجیرش مانند پاندول ساعت در دست آقای برهانی تکان میخورد. زن گفت: «وقتی کسی نیست ببینه، چه فایدهای داره؟» آقای برهانی چیزی نگفت. سینهریز را گذاشت توی جیبش. رفت پشت پنجره و به تاریکیِ بیانتهای روبهرویش نگاه کرد. صدای بلبل میآمد.
آقای برهانی پتو را بهطور کامل روی سرش کشید. در تاریکی زیر پتو، بوی خودش را شنید: بوی حمامنارفتگی را، بوی کهنهٔ موهایش را، بوی اردکها و مرغها را. به خودش گفت: «بچه که بودم، بعد از بازی در حیاط خانهٔ خاله، بیاینکه شب چیزی ذهنم را مشغول کند، آرام و راحت میخوابیدم؛ اما الان ساعتها است زور میزنم بخوابم و نمیتوانم.» خود آقای برهانی گفت: «از چی فرار میکنی؟» آقای برهانی گفت: «از خودم. سرنخ همهٔ مصیبتها به خودم میرسد.» خود آقای برهانی گفت: «خودِ آدم هیچوقت دست از سر آدم برنمیدارد.»
آقای برهانی بهمعنای واقعی کلمه، تنها بود؛ اما نه تنهایی ترحمآوری که حاصل آن بشقابی غذا باشد که محض دلسوزی ازسوی دختر همسایه (بهاکراه، برحسب سفارش مادر) پشت درِ خانۀ او گذاشته شود، بلکه تنهایی شکوهمندی از جنس تنهایی یک پلنگ که در قلمرو گستردۀ خویش، از زخم گلولهای رنجور باشد و برای دریغکردن لاشهاش از کمند شکارچیانی که او را تنها بهخاطر پوست تنش میخواستهاند، پناهِ داغِ سنگی را به سبزترین باغوحشها ترجیح دهد و مغرورانه، شاید هنگام راهرفتن، جان بکند!
آقای برهانی، شخصیت اصلی داستان های این کتاب بخش هایی از شخصیت علیرضا روشن را هم در خود دارد. اما اتفاقات رخ داده در داستان ها، غیر طبیعی و تخیلی تر از آن است که بتوان گفت در دنیای واقعی وجود دارند. تقریبا تمام داستان های این مجموعه بر منطق رویا استوارند و گویا خواب هایی هستند که در آنها هرگونه جابجایی زمانی و مکانیِ ناگهانی، قابل توجیه است. با این حال، نویسنده خوب از پس مدیریت این فضای وهمآلود بر آمده و هیچ اتفاقی در عین غیر طبیعی بودن، توی ذوق نمی زند. نوشته های علیرضا روشن، غم تلخ مخصوص به خودشان را دارند که در بیشتر این داستان ها هم حس می شوند. روشن سبک نوشتاری و حتی نقطه گذاری خاص خودش را هم دارد که من تا پیش از خواندن این مجموعه به آن دقت نکردم. بعد از آن، این نوع ویژه ی نقطه گذاری و جمله بندی، بیشتر در نوشته های دیگرش هم به چشمم آمد. از آنجایی که مجموعه اتفاقات این داستان ها چندان قابل لمس نیست، شاید خواننده دوستش نداشته باشد، اما وقتی خودِ روشن، با لحن خودش چند صفحه از آن را برایم خواند شاید جانِ کلامش دستگیرم شده باشد. آن طور که جمله جمله اش برایم قابل درک بود و دوستش می داشتم.
داشتم فکر می کردم آخه چرا از این کتابی که دوستش نداشتم و به نظرم کتاب بدی بود بنویسم..؟؟ ولی من می نویسم.. و البته می خونم.. من از اون دسته از آدم هایی م که می گم گاهی باید کتاب بد هم بخونی.. می خونی که بفهمی بد چیه... نمایشگاه کتاب که رفته بودم شهر آفتاب.. خیلی دوست داشتم.. همه می گفتن واای چقدر دوره و به نظرم از لحاظ فراخ بودن ذاتی وطنی به ادم ها فشار اومده بود وگرنه خوب نمایشگاه قرار نیست که تو حلق شهر و مترو بهشتی باشه که من عینک بر چشمم شکست تو یکی از همون سال هاست... از فرط فشار به روح و روان و جسم و کوله پشتی و ... . نمایشگاه را می گفتم.. رفتم دستی بر سر " موخوره" کشیدم. مهجور افتاده بود و من دلم سوخت.. مثل بچه یتیم ها شده بود. آوردمش بالای کتاب ها گذاشتم.. گذاشتمش در دید باشد.. اصلا دلم داشت کباب می شد.. بعد رفتم سمت" یک کیلو ماه" حالش بهتر بود. از موخوره حالش بهتر بود.. شاید چون جوان تر بود.. بعد هم کلی از رادیو جوان و نویسندگلن و .. مصاحبه کردند راجع به "یک کیلو ماه" حالا این ها را نمی خواستم بگویم .. در همین راهرو ها بود که نقطه را خریدم. چندبار توی ایسنستاگرام تبلیغاتش را خوانده بودم و خریدم و در یک روز تابستانی بعد از کلاس نویسندگی در منهتن شروع کردم به خواندن ش .. رفتم پنیرا نشستم منتظر .. دو ساعت باید منتظر می بودم.. داستان های بی نمک آقای برهانی.. آقای برهانی که به دل نمی نشتت.. آقای برهانی که فیلسوف بود تا حدی.. یعنی دوست داشت فیلسوف باشد اما خیلی داشت رو بازی می کرد. آقای برهانی که نمی شد باهاش همذات پنداری کرد و یک سره کتاب را قورت داد.. همین شد که تا نصقه خواندم.. یعنی تا نصفه هم نه.. جندتا داستان ش را...نقش.. پاک کن.. شنا.. کلیشه... غرق شدن... ویوالدی و... م لا به لای کارتون های اسباب کشی و مشق هایم به زور خودم را مجبور می کردم که بقیه ی دساتان ها را هم بخوانم... تا آخرش خواندم. داستان فرش ایرانی را از همه بیشتر دوست داشتم. داستان پر رنگ و نقش و نگاری بود.. داستانش جان داشت و روح . در داستان ویوالدی هم توصیف های قشنگ کم نبود. "پیرمردی روی صندلی ردیف اول نشسته بود. زیر پاهای لاغرش صدایی ماند خش خش گرامافون می آمد. عطر لباسش،نم و نای دهه ی بیست بود. پیرمرد در پاییز بود. برگ ها بر او می ریختند. پیرمرد که خواست برخیزد از مفاصلش هنگام برخاستن ترانه ی " شد خزان گلشن آشنایی/ بازم آتش به جان زد جدایی" بلند شد. " خانمی ایستاده بود. از درخت سیب روسری اش،شکوفه های بهاری روییده بود. از روسری زن شکوفه می ریخت.،زیر پایش،دورادورش... برگ های شکوفه در هوای بانک می چرخیدند." و بعد که به یکباره جنگ می شود و خبری نیست از فصل ها و پاییز و بهار و تابستان و ... صورت مامور بانک پیر می شود به وقت دادن پول ها... . . و داستان دوست داشتنی " فرش ایرانی" " بر تنه ی سیگارایستاد و به گل های قالی که در ستون نور بودند خیره شدو دید چه قشنگ. چه زنده.. میان گل ها و بوته های قالی اسب ها بودند. گوزن ها. زن ها و ودها... روی ستون نور لیز خورد.بر اسب قالی سوار شد و به سمت زن قالی رفت. دست زن که خم بود و گندم می چید... و چهارنعل به سمت ترنج قالی رفت." . و اینچین داستان های خوب هم در میان بورینگ ها یافت می شود. باید همه را خواند و از خوب هایش لذت برد و از بد ها هم یاد گرفت که اینطور ننوشت و... اینطور داد فلسفه و اخلاق سر نداد. . نقاشی هایی هم داشت آماتوری شدید.. اما بعضی هایش را با ماژیک های چندرنگم رنگ کردم. قشنگ شدند. خیلی قشنگ شدند. پیش خودم فکر کردم می کنمشان و وصل شان می کنم به دیوار.. اینقدر که رنگ ها نشسته بودند بر صندلی و درخت داستان حافظ.. اسم یکی از داستان های کتاب بود حافظ... . داستان نام ها و یادها را هم دوست داشتم. هرجا که داستان هست و جزیببات کمک کننده اش تا حرف های صدتا یه غاز آقای برهانی خوب است و زیبا و شرین.. این بوها را بشنوید در داستان یادها و نام ها. . بخار چای عطر هل داشت. از جرز میان در قابلمه ها و دیگ ها بخار تنوره می کشید و بوی فلفل و زعفران داشت. سرانگشت دخترها بوی خیار و گوجه دشات و عطر و رنگ فلفل و زردچوبه داشت. .. " بوها و بخارها و اندام ها و اشیا به هنم پیچیدند. از لابه لای سپیدارها و تبریزی ها بالا رفتند و به مه سر قله ی دماوند امیختند." مثلا از این شعارها در داستان نقطه " آقای برهانی گفت: جنگل با یک نقطه شروع می شود و آدم با یک درد و قاشق به مه فرو برد..":( . . و مرگ آقای برهانی.. " او به پرواز کبوتری از که از قاب پنجره اش می گذشت خیره بود که ناگهان افتاد پای پنجره و مرد."
مهم ترین ویژگی قلم نویسنده، تصویر سازی های بینهایت دقیق و جذاب و کامل آن است. تصاویری که این کتاب میسازد آنقدر جذاب است که شاید حتی نخواهیم از آن خارج شویم. لینک طاقچه https://taaghche.com/book/12771/%D9%8...