در روزگار گذشته در پشت كوههای اصفهان، پادشاهی با نام «شاه سلیمان» در شهر سبز حكومت میكرد. از آن جایی كه او صاحب زن و فرزندی نبود، از وزیر خود خواست تا دختری زیبا از تبار بزرگان را برایش انتخاب كند. وزیر نیز دختر «زهر شاه» -فرمانروای سرزمین بیضا- را به او معرفی میكند. پس از انجام مراسم خواستگاری آن دو به وصال یك دیگر می رسند. حاصل این ازدواج، تولّد دختری است كه نام او را «تاج الملوك» مینهند. تاج الملوك وقتی به سن رشد میرسد، روزی در شكارگاهی با بازرگانی زیبا آشنا میشود كه دارای كالاهای بسیاری است. وی كه شیفته بازرگان شده از او میخواهد تا كالاهایش را به او نشان بدهد. بازرگان نیز تمام كالاها را كه پارچههای نفیس بود، نشان میدهد، امّا یكی از پارچهها را از تاج الملوك پنهان میكند. با اصرار زیاد تاج الملوك بازرگان راز مخفی نگاه داشتن پارچه را برای وی باز گو میكند.