مرد خیاطی به همراه همسرش در حال گشت و گذار در شهر، مرد گوژپشتی ـ كه در واقع دلقك شاه بود ـ را مشاهده میكنند. خیاط تصمیم میگیرد تا گوژپشت را به خانه خود ببرد. همان شب همسر وی، ماهی درست كرده و لقمهای از آن را در دهان گوژپشت میگذارد. اما از قضا تیغ ماهی در گلوی وی گیر كرده و او را از پا درمیآورد. خیاط و همسرش با خود تدبیری میاندیشند؛ بدینترتیب كه زن، گوژپشت را بر شانه خود و زیر چادرش قرار داده، اینگونه در نزد مردم تظاهر میكند كه فرزندش آبلهمرغان گرفته و او را به نزد پزشك یهودی میبرد. پزشك یهودی در نیمههای شب خوابآلوده، بیخبر از وجود گوژپشت آن را لگد میكند و به خیال خود تصور میكند كه او گوژپشت را كشته است. پزشك نیز گوژپشت را در مسیر همسایه و او نیز گوژپشت را در مسیر یك مرد ترسا قرار میدهد. همسایه و مرد ترسا نیز طی اتفاقاتی تصور میكنند آنها او را كشتهاند. آخرین فرد ماجرا یعنی مرد ترسا، اولین كسی است كه بازداشت شده و به پای چوبه دار میرود. اما سرانجام با اقرار دیگر افراد، همه آنها عفو میشوند.