از هارون الرشيد فرمانرواي مسلمانان چنين آورده اند كه شبي از شبها دچار بي خوابي شد و بي آنكه پلك برهم نهد، بيدار ماند و چندي از اين پهلو به آن پهلو گرديد.
چون عرصه بر او تنگ شد، مسرور را فرا خواند و گفت:«اي مسرور، ببين مي تواني به تدبيري مرا از رنج اين بي خوابي برهاني؟»
مسرور پاسخ داد:«مولاي من، مي خواهيد به باغ درون قصر برويد و گلهاي آنجا را تماشا كنيد و ستارگان و آرايش زيباي آنها و جلوه ماه را در حالي كه بر آن نور مي پاشد، در آنجا بنگريد؟»
خليفه گفت:«مسرور، از اين كارها دل من نمي گشايد.»