این مجموعه شامل 8 داستان کوتاه است که تقریبا همگی حول و حوش شغلی در جریانند.شغلهایی که کمتر در داستانهای ایرانی محلی از اعراب داشته، مردی پارچهنویس، گرمابهداری سن وسال دار و.... فضا و نثر داستانها متنوع و بهیاد ماندنی است .
داستان نخست بسيار خوب است از همه نظر- داستان دوم و سوم و آخرين داستان هم خوبند، اين بين دو سه داستان هست كه اگر نبود هم اتفاقي نمي افتاد و شايد بهتر كه نمي بود. صادق بيگي فضاسازي و شخصيت پردازي هاي جان دار و ملموسي انجام داده و خوب قصه گفته است. بماند كه جاهايي اصرار كرده بر كمي در هم نويسي كه خواننده ي كم حوصله را ممكن است كلافه كند اما اينكه جرات به خرج داده و به سبك خودش و به دلخواه خودش تصاوير را دكوپاژ كرده با واژه ها به گمانم مورد پسند بود. با همه ي اين حرفها براي من پنج ستاره است اين مجموعه داستان كوتاه . دست خوش
اين روزهاي اخير بود كه خبر جايزه گرفتن اين كتاب و انتخاب شدن بعنوان كتاب سال در حوزه داستان كوتاه به همراه روباه شني آقاي كشاورز، منتشر شد. بايد كتاب خيلي خاص و خوبي باشد و همه ي رقبا را كنار زده باشد تا صاحب اين عنوان شود كتاب را كه خواندم داستان اول باران تابستان بشدت گيرا بود و مرا جذب كرد اما در ادامه هرچه پيش رفتم داستانها ضعيف تر شد تا اينكه داستان آخر باز آقاي آرش صادق بيگي خودي نشان داد و اوج گرفت بهر خال فكر كنم سه ستازه براي اين كتاب كافي باشد
خب، متأسفانه مثل همیشه تحت تأثیر جوایز خفن کتاب قرار گرفتم (جایزۀ کتاب سال و جایزۀ آل احمد) و خریدم و خوندمش. البت ارزون بودن (5000 تومان) هم بی تأثیر نبود :) داستان "باران تابستان" از پنج امتیاز دو؛ شش داستان بعدی از پنج امتیاز صفر؛ و داستان "نقشه ی ختایی مینا" که آخرین داستان هم هست، از پنج داستان دو و نیم میگیره از نظر من. خوب های مجموعه که همون داستان اول و آخر باشن از نظر من فقط در مقایسه با بقیۀ داستان های مجموعه خوب هستن و در مقایسه با داستانهای کوتاه خوب و متوسط ضعیف به حساب میان. البته اگر در خلأ نگاه کنم به داستان ها، اونقدر هم نابود نیستن. ولی در مقایسه با خیل انبوهی از داستان های خوبی که منتشر میشن، یه همچین مجموعه ای دو جایزۀ عظیم ادبی ایران رو بگیره برام یه کم هضم ناپذیره. البته رگه های هرچند کمرنگ مذهبی و حال و هوای محافظه کارانۀ تمام داستان ها احتمالا بی تأثیر نبوده در اقبالی که به این کتاب رو کرده ضعیف به این دلیل که جهانی که نشون داده شده در داستان ها تکراری و نخ نماست، و شاید بیشتر در تلویزیون و فیلم های تلویزیونی ایران تکرار شده باشه تا در ادبیات داستانی.
داستان و اول و اخرش خیلی خوب بود مخصوصن داستان اول شاید اگه اون دو داستان نمیبود دو میدادم شاید هم اگه فقط اون دو داستان بود چهار : ))) . و البته یه چیزی یک لغاتی توی این ب کار رفته بود ک برام جالب بود ک چطور چاپ شده و بیشتر این جالب بود ک یک جایزه دولتی برده در هرصورت در کل کتاب بدی نبود
دو ستاره برای داستان های "باران تابستان" و "گرمابه زیبا" و "نقش ختایی مینا". منی که به هیچ عنوان از طرفداران داستان کوتاه نیستم با این داستان ها و کشش قلم آرش صادق بیگی دوست دارم طرفدار داستان کوتاه های با کیفیت ایشان باشم. این سه داستان را با مزمزه کردن شخصیت های قوام یافته بارها می توانم بخوانم.
یک مجموعه داستان فوق العاده. هم از نظر قصه و روایت و هم از نظر زبان و قوامش. . آرش صادق بیگی در دانشگاه هنر تهران- دانشگاه ما- ادبیات دراماتیک ارشد خوانده است و من فکر می کنم این همه زبان دانی به رشته اش ربط داشته باشد. . داستان باران تابستان شخصیت قوام یافته ی عمو مهدی- که در تگزاس زندگی می کند و از طریق اسپانیا به امرکیا رفته و خلافکار است و عاشق بوده یک زمانی و... . "مونس من این خونه ست." . "عوامل وایادی" "شراب را با غرابه سر می کشیده." "با عربده کشیف سامورایی هایی نظام اباد را سرجایشان می نشانده، شب ها جورکن خمر و قمر و اسباب مناهی رفقا می شده." . "دودآلود گفت" . "از همان بچگی شدم شریک پاتخته و محرم اسرارش." . " در یک نگاه می فهمید کی منقل بیار و چای خبرکن است و کی کارگشا و کارچاق کن." . "اون از شیکم ننه بیست و پنج درصد موج رو داشت." . "خدا از عمر آدم احمق بذاره رو عقل شون." . "گیوه دریده تر از این حرفا بود." . "آمده بود یومیه اش را بگیرد و برود پی کارش" . "تک و تعارفات و قرار ولیمه ی دوست هم ماند برای بعد" . "عمو مهدی نصفه نداشت. کار را تا پر نمیکرد، ته ش را نمی زد ول کن نبود." . "پدربزرگ زهره چرخکار مغازه ی پیرایش بوده سر توپخانه" - همین شغل ها و فضاهای خاص که در این کتاب وجود دارد. که چقدر خوب و عمیق شغل ها وفضاهای از یاد رفته را تازه می کند و من را به شخصه عاشق این اصفهان می کند که پر از فراموش شده های ناب است. پر از رنگ و نقش و نگار" . "معلوم بود با رفو و عیب پوشی بخیه های در رفته، بیشتر برای سر بریدن وقت می آید." . "پرسون پرسون تا عشرت آباد آمدم." . "زنجموره زد." . داستان چشمان باز " کامند بانک گفت شبکه قطع است و شتاب که ندارد هیچ، با چهار حمال حبشی هم از جایش نمی جنبد." . "سیگار پیچیده و نپیچیده،وضو می گرفت و به قول خودش دل قرصی خطاط است. حتما پیرمرد پارچه نویسی را هنر می داند و خودش را هم هنرمند اما کم کم فهمیدم عریان تر از این حرف هاست." . "به غیر از اینها باورم نمی شد یک آب از بالای آرنح ریختن وتا برآمدگی پشت پا دست کشیدن شرط کافی کار ما باشد." . "براق نگاهم کرد." . "برای روانی مرکب کمی لیزکن و چند قطره تینر ریختم. برای من که شنیده ام سادگی کشش بیشتری دارد، تقارن ساده ترین راه است." . "از اوس رحمان یاد گرفته ام قلم را که به دست گرفتم سرم با دمم بازی نکند و تا کارم تمام نشده زمین نگذارم." . "زنگ زدم تا بلبلش بزند زیر آواز." . "صاحب خانه به حتم از این پیرزن هایی ست که عمری به مخده ی مخمل قرمزش لم داده و حالا در هفتاد سالگی دست از قل قل کردن کناره کوزه بلوری قلیان برداشته و خواسته آخر عمری از سر توبه یا هر چیز دیگر، مکه ای هم رفته باشد." . "بوی نهار پر ادویه بیرون زد و میخ شدم." . "به آن ور آب های دریای قلزم که پسند کرده." . "دوماهی از آشنایی من و ریوفه می گذرد. به آخر بیت می رسم و قاعده ی صعود را در پایان خط رعایت می کنم. ریوفه خم شده و قلم به دست گرفته و اسلیمی می کشد." . داستان از طرف ما از کار صحافی و کاغذها می گوید. "پیه هلفدانی را به تنم می مالیدم." . "کارگاه ماشتادوزی راه بیندازد. کجای جهان جای پکیج کرسی می اندازند که بخواهند رواندازش را هم صادر کنند؟" . "جای بق کردن وسوسه امدن" . "به یمن سرمه ی دستسازش" . "گل ریزون زندونی هاست. نون خیرات می کنیم." . "داوود به سرعت باد چانه می گرفت. ارد می پاشید. خمیر روی تنور می خواباند." . عرض یک حال . "زنگوله ی پای تابوت است، الوالد الحلال یشیه الخال." . "صدفتا فلانی را دیده است." . "حرفی از عسر و حرج و عدم رعایت مادتین جاریه و طلاق فی مابین نبود." . "التفاتی نمی دیدم." . "کاغذ رول را گذاشت و یک دستگاه جدول ساز با دکمه های دهی بالای ردیف اعداد تعبیه کنیم که فس حروف برای گفتن شان کم است." . گرمابه ی زیبا . "تیمم بدل از غسل را اطهر دانسته اند." "زنش انگار بی نمازی نداشته." . "حتما گل این جای دنگال تاریک گیراست" . "یکی از روزهای کساد بود." . "دلاک شدن سینه به سینه از آقاجان به من رسیده" . "آقاجان بی که سال ها پشت دستبد بایستد و سرچاق کن شود و بعد مشتمال چی می شود دلاک درجه یک" . "هوسپیان لخت که شد کرم نزاری بود که لوبیای نپخته ی نفاخی خورده باشد." . "آنچنان شکمی داشت که زانوهای چال دار و قوزک های نقلی اش احسنت داشتند برای تحمل وزنش." . "شیربلال درچه و صدای زاینده رود" . "نرده های چوبی مشجر" . "آینه ی مطلا" . عریضجات "خواهان بلاکفیل فوق الاننفانیه" . "مشتکی عنه" . "دلاسایی" . "خوب ظلماتی می شود. جخت می نشیند عود و عنبر راه می اندازد." . "زیر پنجره ی مدظله اللعالی" . "بوی الرحمانش بلند بود." . "گرد سعد و نحس این چیزها روی ما نمی نشیند." . "حضورش هم سطوح گوناگونی دارد و به میزان حس آن لحظه ی بنده مرتبط است." . "بلکه این مطلب را منکشف سازم." . "لب به ماکول اللحمی نزدم." . "مثل مار غاشیه کل قابلمه را فرو خورد." . "بعباره الخری" . و آخرین داستان که یکی از بهترین و گیراترین داستان ها بود. پراز فضای خاص و کار شده و لوکیشن های متفاوت و شخصیت های با دل و جراتی که خوب پخته شده بودند. . "چشم می پالاند، سنگی ، استخوانی، سنگ دان مرغی چیزی پیدا می کرد." . "یاسمن را از میان همین نک و نیش های رضا پیدا کردم." . "پشت چرخ خیاطی ژانومه ی باجی ها بنشیند و ضخیم دوزی کند." . "گاوی که به کهنه خوری عادت کنه پی شخم نمی ره." . "هرویین بلع انبار می کند و دعوای زرگری راه می اندازد." . "شایع بود اذن صبح نشده، از مسجد نایینی ها بالا رفته، دو تا متولی جوانش را به ستون شبستان بسته و چهار تخته فرش حاج خانومی و شکارگاهی و چی و چی را لوله کرده." . "فکرهای آخر که دیگر به غیظ و غرضنزدیک به جنون هستند از کندن طبله ی رنگ های دیوار بالای سرم." . "سی��ی و انفیه دان و گلاب پاش درست می کریدم که هم حلوای مرده ها باشد و هم خورشت زنده ها." . "پیمرد چند کلمه نور به قلب اشقیا بتاباند و با درفشانی در ذم دزدی و شرارت بگوید." . "چین های پیشانی اش مثل نقش میناهای پشت ویترینش تو هم پیچید." . "میناکاری هنر آب و آتشه." . "اسلیمی های توپر و ساده، ختایی ها و ساقه های مارپیچ، نیم برگ ها و شاخه ها و سرچنگ های تو در تو" . "آستینش فراخ بود این یکتا. چکش و سندان و کاغذ کپی و رنگ و قلم مو و اره کمانی و قیچی فلزبری" . "میناکاری نقاشی روی مس لعاب دیده است پس بدون مسگری و دواتگری معنی نداره. هر هنری مزاجی داره. میناکاری خاکشیرمزاجه. یعنی مداراکنه." . "بالاخواه دختری درامده بود." . "ان قنداق چشم نواز پرنقش و نگار" . "مرتیکه بیرون روشن کنه به ما که رسیده توتاریک کن شده." . "این قلم دورگیری ست. رنگ لاجوردی و صمغ را قاتی کرد و با قلم مو وسط سینی را رنگ زد." . "اسلیمی های خرطوم فیل" . "استعداد دو روز است. مثل ماهی از دست آدم می سرد. با تمرین زیاد باید نگه اش داشت." . "ادم ها در زندان پوست عوض می کنند. چیزی هم ندارند از دست بدهند پس زود رفیق می شوند. با هم بهمن جی جی می کشند. با هم شلخته می شوند. مرام دار می شوند و.." . "بستنی زعفرانی نانی، هویچ درچه، پنیر خامه ایف سالاد شیرازی، ماست خیار پیاز با نان خشکه. همین است که خارجی دلشان برای پشکل ماچه الاغ بوداده هم تنگ می شود." . "سرای اسپادانا" . "بیوه ی کره دار" . "شاخ وبرگ های زرده بیدهای دور حوض تیمچه" . "اصفهانی هم کویر دارد هم رودخانه اما چون نه کویرش کویر ناب است و نه رودخاه اش مثل شمالی ها پر آب، پس می داند ثروتمند نیست. فقیر هم نیست. این احتیاط و حسابگری از اینجا می آید." . "ادم مرگ دیده ای بودم که قدر حیات را فهمیده بودم." . "میناکاری صفویه - عملگی و ناوه کشی و عشق به قلم زنی" . "نهار ظهر را الاغی بار زدم." . "کوچه ی کاه گلی پشت تیمچه" . لگنچه مسی، ظشت و آفتابه حلبی، سماور و دودکش، چای دان برنجی، رختخواب پیچ دست دوز" . "خوش دست و پخت بود." . "بکن نکن های من را به درش نمی گرفت." . "شش ماه از ان روز گذشته است. هر دو نشسته ایم رو به روی هم. دو ادم بی تاریخف ادم های رکب خورده ی عشق که کاری جز پناه اوردن به هنر ندارند انگار" .
خودِ داستان خوب باشد یا نه، من قلم صادقبیگی را دوست دارم.
«باران تابستان» و «نقشهی ختایی مینا» به نظرم پنج. هم روایتشان خوب بود و دوستداشتنی، هم خود داستانها برام جذاب بودند.
«عرض یک حال» را هیچ جوره دوست نداشتم.
«زن دو دنیا» به نظرم خیلی خوب آمد، کوتاه، خرق عادت، انتخاب عنوان، سوژهی عجیب (حتا من اسمش را خلاقانه هم میگذارم) که در همان یکی و نصفی صفحه گیجت میگذاشت، عالی!
«عریضجات» هم کلی از ویژگیهای بالایی را داشت. این را هم دوست داشتم کاملن.
بقیه متوسط گمانم. از سر و ته داستانشان همین الآن هم چیزی خاطرم نمانده خیلی، چه برسد به بعدتر. اما موقع خواندن، کیف دادند. همین خوب نیست؟
داستان باران تابستان د راین مجموعه گیرا و بلند و پر ماجراست .به استثنای آخرین داستان این مجموعه باقی داستانها انگار فقط برای حضور این داستانها حضور دارند . و بی شتر به داستانهای برای پر کردن کتاب شباهت دارند . ابدا از نظر زبانی مشکل ندارند اما بلند پروازانه هم نیستند . خوشمزگی های خاص نویسنده را دارند . بنظر می رسد که نویسنده در راوی اول شخص قدرت و توان بیشتری دارد اما نه به عنوان کنشگر اصلی داستان بلکه به عنوان ناظری همچون دکتر واتسون در شرلوک هلمز از ارتور کانن دویل.اکا بهرحال دو داستان باران تابستان و نقش ختایی مینا .جذاب و دارای قصه ای هیجان انگیزهستند .
یاداشتی بر مجموعه داستان 'بازار خوبان" از آرش صادقبیگی رحیم رستمی
بهتر نیست یکبار هم شده فکر کنیم چرا باید چنین داستانهایی بنویسیم؟ برای اینکه سر مخاطب را با این چرندیات تهوعآورمان شیره بمالیم؟ مگر مخاطب ایرانی، نادان هست که چنین قصههای دم دستی که بیشتر شبیهِ فیلمفارسیهای مبتذل سینمای دههی چهل هستند را بخواند و بعد بگوید: بهبه! عجب داستانِ شگفتانگیزی خواندم! مرحبا به نویسندهی چنین سطوری که اینچنین روح ما را تسخیر کرده، بهبه! مرحبا. فاجعه هستند. نمونهی چنین داستانهایی، داستانی هست به نامِ «باران تابستان» در مجموعه داستان "بازار خوبان" شرحی بر داستان: راوی داستان، نوجوانی است که از بازگشت عمومهدی از آمریکا روایت میکند. عمومهدی یک شخحصیت چندشآوری است شبیه همین آرتیستهای تهوعآور فیلمهای سینمای لاتپرور و لمپنپرور دورهی پهلوی، که حتی نویسنده همین شخصیت را هم نتوانسته خوب پرداخت کند. حالا نویسنده به خیالش شخصیتی جذاب را برای مخاطب پرورش داده است، و با رفتار و کردار عمومهدی، چیز دندانگیری را در متن آفریده؛ اما رسما داستان را به لجن کشیده است. عمومهدی برای بار دوم از آمریکا بازمیگردد. بار اول، مرگ پدربزرگ او را از آن سر دنیا به ایران آورده و حالا برای چه چیزی؟ گویا عمومهدی قبلا و در دورهی جنگ ادعا داشته که در عملیاتی، زخمی و موجی شده است. آنگاه از بنیاد شهید، دو تا موتورسیکلت یاماها نصیبش میشود که یکی را فروخته و آن یکی دیگر هم در همان دههی شصت زیر پایش میگذارد. پس از مدتی موتورسیکلت را میدزدند. حالا بعد از سالها همان موتور پیدا شده و عمومهدی از آمریکا بازگشته است، در برابر حیرت همگان! (دومینبار که یک روزه آمد همین یکماه پیش بود. از دانشگاه میآمدم. کلید که انداختم پاکت نامهای از لای در افتاد زمین. از آگاهی تهران بود. بازش کردم، خطابش مهدی صنوبری بود، این که موتورسیکلتی با شمارهشاسی فلان پیدا شده و نامبُرده برای تحویل با سند و مدارک شناسایی به آگاهی مریوان مرجعه کند.) بسیار خوب. خواننده دنبال مراحل بعدی داستان هست. نویسنده این اولین تله را در داستان جاگذاری کرده تا با استفاده از این گره، بسترهای دیگری برای تعلیق، شخصیت پردازی و بحرانها در تنهی داستان ایجاد کند. اما فکر میکنید چه اتفاقی میافتد؟ بدترین جای داستان همان نقطهای هست که گویا عمومهدی با همین موتورش در پیِ دختری بوده به نام «شهره زرافشان» و از همین مرحله داستان به فنا میرود. اما قبل از اینکه بحث را به سمت و سوی شهره ببریم، واقعا جاهایی هم هست که نویسنده فقط و فقط برای پرکردن صفحات کاغذ و حجم دادن به چنین نوشتهی زبالهای، چندین و چند ماجرای بیهوده را وارد داستان کرده است. مثلا قضیهی زن طلاق گرفتهی عمومهدی در آمریکا که پرستار بوده، ماجرای پدربزرگ، ماجرای رفقای لات عمومهدی و... اینها هیچ کارکردی در داستان ندارند. به هر ترتیب، حالا عمومهدی اسکلت موتورش را از مریوان میآورد. تعمیرش میکند. (روایت راوی بسیار کسالتآور است.) بعدش عمومهدی برای شخصیت راوی تعریف میکند که چطور عاشق سینهچاکِ «شهره زرافشان» بوده است. چطور حتی به مغازهدار محله هم آسیب زده است، زیرا او در مغازهاش زعفران میفروخته. اسم آن هم «زعفرانِ اعلای زرافشان» بوده. عمومهدی شبانه به مغازهی همان مرد رفته است. زعفرانها را دزدیده و به شهره هم میگوید: «یه زرافشان فقط تو دنیاس، اون هم مال منه.» البته در آخر داستان هم معلوم میشود چنین کاری را برای خرج سفرش و فرار از ایران انجام داده است. اما دیگر چیز خاصی در داستان نمیبینیم. بیشترِ قصه بر محور عشق به شهره میچرخد. دیگر روایت نیست، بلکه گزارشی است مسخره و مضحک که ناشیگری نویسنده را در پرداخت این موضوع نشان میدهد. راوی میگوید که از طریق رفتن و آمدنمان به سرِ قبر پدر شهره، به هر ترتیبی که هست، از عموی شهره که بر مزار زرافشان میآید، شمارهی شهره را پیدا میکنیم. آنوقت عمومهدی در یک شب پر حادثه شماره تلفن معشوقهی سابقش را میگیرد و پیدایش میکند. چند ساعت از رفتن عمومهدی میگذرد و بعد راوی: (سه نصفشب تلفنم زنگ خورد. از بیمارستان بود. گفتند آقایی تصادف کرده، قبل از عمل شمارهی من را داده. زدم تو سر خودم ...) عمومهدی به شدت آسیب دیده است. چند روز بعد کمکم در بیمارستان حالش رو به بهبودی میرود و با راوی دربارهی رابطهاش با شهره میگوید. همین جاست که نویسنده به شکل مفتضحانهای، پایانبندی آشغال داستان را به رخ مخاطب میکشد. عمو مهدی: «قول داده بودم بهش که میام میبرمش. میدونستم برنمیگردم اما قوله رو دادم کارم رو راه بندازه.» عمو مهدی: «من نامردی کردم.» عمومهدی: «دیروز که رفتم پیشش گفت تا پنج سال منتظر بوده من برگردم، گفت واسه یهبار عاشق شدن، شکست خیلی بزرگی بوده، از اون روز فقط شکست خورده...»
از درون این مسئله، همین شکست عشقی، نویسندهی ناتوان فقط امر عادی شکست را بیان میکند و قلم ایشان قدرت آن را نداشته است که در ابعاد زمان و روایت، یک منحنی دیگری ایجاد کند. حداقل رازی، یا معمایی که داستان را به حفرههای دیگری وارد کند،هیچ. داستان، پاورقی چرندی بیش نیست. انتهای داستان، آب پاکی را روی دست مخاطب ریختهاند. ه��ان شب تصادف، یک ماشین به عمومهدی زده و فرار کرده است. راوی میگوید که به دنبال شکایت و کارهای کلانتری و دادسرا رفتم. راهنمایی رانندگی فیلم دوربینها را بازلبینی میکند. دادسرا هم حکم توقیف اتومبیلی را میدهد که شمارهی پلاکش متعلق به معشوقهی عمومهدی هست. «شهره زرافشان» خواسته است مهدی را بکشد. دیالوگ انتهایی عمومهدی: راوی: «گفت موبایلت رو بده» دادم. اساماس زد: «شهره، مهدیام، من هنوز سر حرفم هستم.» چرا باید اینچنین داستانی را بنویسیم؟ من فکر میکنم ادبیات داستانی اگر بخواهد دغدغهی بزرگی را به نمایش بگذارد، اینگونه داستانی نوشتنش هیچ ضرورتی ندارد. یک زبالهی ادبی هست.
گهگاه ایدهای از دلِ خروارها کلمه برق میزنه اما زیر غبار بیملاحظه بودن/میانمایگی/ محافظهکاری داستانها گم میشه.
آش نوستالژیکی که نویسنده پخته، نوستالژیک نه به لحاظ بستر زمانی داستانها بلکه از منظر احیای حس و حال و زبان طنزآمیز نویسندههایی مثل هوشنگ مرادیکرمانی، ریگهایی داره که درجا اشتهای خواننده رو کور میکنه. ( یکیش: استفادهی نابه جا از راوی اول شخص برای داستان باران تابستان؛ انگار که نویسنده به نوعی خواسته از زیر کارِ کند و کاو شخصیتهاش شانه خالی کنه.)
جزئیات و فضاسازی نسبتاً دقیق مجموعه نشون میده نویسنده به کار خودش-دستکم در این مورد- علاقهمنده.
به جای این که بپرسیم چرا این مجموعه بَده؟ باید بپرسیم چرا این مجموعه دوتا جایزهی مهم بُرده؟
مجموعه داستانیه که خود نویسنده هم جمع آوریشون نکرده. داستان اول و آخر خیلی خوبه، داستان پیرمرد راهنما متوسطه و با بقیه هم به شخصه نتونستم ارتباط برقرار کنم. در ضمن فضای کلی داستانها هم به حال و هوای اصفهان میخوره.
یکی از بهترین مجموعه داستانهای فارسی که خواندهام. داستانها واقعا استادانه نوشتهاند. فراتر از خوب. آرش صادقبیگی نویسندهای است که هم در داستان و هم در ناداستان چشمگیر ظاهر شده. به او تبریک میگویم
یک مجموعه داستان کوتاه که زبان قصه گویی خیلی زیبایی دارند و در واقع مهمترین نکته قوت داستان های این کتاب همین زبان بیان و توصیفات زیبایش هستند. داستان نقشهی ختایی مینا جزو بهترین قصههای این مجموعه است.