دوستانِ گرانقدر، این داستانِ بسیارِ جالب و البته عجیب، در موردِ یک گروه اکتشافی متشکل از سه آمریکایی میباشد که در نزدیکی هایِ شیراز و در تپهٔ <تخت ابونصر> مشغولِ کاووش و پژوهش بر رویِ گورها و آثارِ باستانی هستند این گروه، تابوتی پیدا میکنند که در آن مومیایی < سیمویه> یکی از حاکمانِ ساسانی در آن قرار گرفته بود و در گردنش گردنبندی بود که در آن دو کاغذ نامه بود... که بعداً متوجه میشوند که یکی از آنها جادو و افسون است و دیگری وصیت نامه ای که از جانبِ زنش < گوراندخت> نوشته شده است که در آن بیان کرده بود که <سیمویه> عاشق زنی به نامِ <خورشید> شده و قصد ازدواج با او را دارد... <گوراندخت> حسادت کرده و نزدِ جادوگر رفته و جادوگر به او افسونِ <مرگ کاذب> یا <بوشاسپ> را داده و او در جامِ شرابِ <سیمویه> ریخته و پس از بیهوش شدنش او را زنده به گور کرده است و خونِ خودش را جهتِ خوردن برایِ <سیمویه> به هدیه گذاشته بود و خودش را پیشکشِ او کرده بود و توضیح داده بود که اگر در شبِ چهاردهم، فلان کار و سپس فلان کار را انجام دهید و کاغذِ افسون را در آتش بیاندازید، <سیمویه> زنده میشود و از گور برمیخیزد خلاصه دوستانِ عزیزم، آنها درشبِ چهاردهم تمامِ دستورات را انجام دادند و ناگهان مومیایی عطسه ای کرد و زنده شد و سپس از تابوت بیرون آمد و از پنجره ای که باز بود به خارج رفت و راه بیابان را در پیش گرفت حالا فکر میکنید، سیمویه پس از سده هایِ بسیار خواب در زیر خروارها خاک و درونِ تابوتی سنگی، پس از بیدار شدن، قصد رفتن به کجا و قصد انجامِ چه کاری را دارد؟؟؟ عزیزانم، بهتر است خودتان این داستانِ زیبا را بخوانید و از سرانجامِ آن آگاه شوید --------------------------------------------- امیدوارم از خواندنِ این داستان لذت ببرید یادِ<صادق هدایت> همیشه گرامی باد <پیروز باشید و ایرانی>
نکته ای که در این داستان بود اینه که اون مومیایی چند هزار ساله که یه پوست و استخون بیشتر ازش نمونده، بیشتر از خیلی از آدمهای زندهٔ الان و در حال حاضر، عشق و معنی عشق رو میفهمه کاشکی یه مومیایی پیدا شه عشق رو به هممون بفهمونه اونقدری از عاشق شدن بفهمیم و بدونیم که اگر عشق رو دست نیافتنی دیدیم خیلی قشنگ و خوب، تجزیه شیم و بریم تو خاک :)
2 stars تخت ابونصر داستان کوتاهی از نویسندهٔ ایرانی، صادق هدایت است که نخستین بار در سال ۱۳۲۱ خورشیدی، در مجموعه سگ ولگرد به چاپ رسید تخت ابونصر» تجربهٔ ممتازی در داستاننویسی هدایت است و در آن وحدتی میان واقعیت و رؤیا، بیداری و خواب، و جریان زندگی و ظهور مرگ برقرار است. در این داستان نشانهٔ تعابیر فرویدی را میتوان یافت. مثلاً وقتی اعضای گروه باستانشناس دکتر وارنر را که به اجرای وصیتنامهٔ سیمویه اصرار میورزد متهم به خرافهپرستی میکنند، او در پاسخ میگوید: «من اعتقادی به خرافات ندارم ولی در بیاعتقادی خودم هم متعصب نیستم، فقط در عقاید آن زمان [گذشتگان] کنجکاو شدهام.» و این گفته بهنوعی نوشتهٔ فروید در پایان کتاب * آیندهٔ یک وهم * را واخوانی میکند: «نه، علم ما وهم نیست. اما این تصور که آنچه را علم نمیتواند به ما بدهد میتوانیم از جایی دیگر گیر بیاوریم وهم است
تختِ ابونصر،داستانِ کاوشِ سه باستان شناس در نزدیکی شیراز و بالایِ تپه ی "تخت ابونصر" است.فضای این داستان با دیگر داستان هایی که از هدایت خوانده ام فرق می کند.در ابتدایِ داستان با یک فضایِ علمی و کاملا رئال مواجهیم اما هر چقدر جلوتر می رویم داستان از بستر واقعیت فاصله می گیرد و سورئال می شود. قسمت هایی از این داستان : امروزه بشر از روی خودپسندی اعتقاداتش از طبیعت بریده شده و بواسطه ی کشفیات و اختراعاتی که کرده خودش را عقلِ کل می پندارد و ادعا دارد که همه ی اسرارِ طبیعت را کشف کرده است.ولی در حقیقت از پی بردن به ماهیت کوچک ترین چیزی ناتوان است.انسانِ مغرور، پرستشِ معلومات خود را مدرک قرار داده و میخواهد حادثات طبیعت مطابق فرمولهای او انجام بگیرد...
در " تخت ابونصر " باز هم هدایت به عشق و تاثیراعجاب انگیزش می پردازد . اما این بار با کمک گرفتن از قوه تخیل . سه باستان شناس خارجی در منطقه ای اطراف شیراز در حال کاوش و جستجو هستند ، و زمانی که دیگر از یافتن چیزی در خور توجه نا امید می شوند تابوتی می یابند متعلق به دوران ساسانیان که مومیایی مردی به صورت نشسته در گوشه آن است و وصیت نامه ای در گردنش آویزان است . بعد از انجام مناسک قید شده در وصیت نامه ، مومیایی بلند می شود و به دنبال عشق چند صد ساله اش به راه می افتد. اما در لحظه ای که گمان می کند " خورشید " را یافته ناگهان گویی تمام حقیقت یکباره به او الهام می شود و او که واقعیت را تاب نمی آورد به خاکستر تبدیل می شود.
داستان تخت ابونصر صادق هدایت دربارهی حضور امریکاییها در ایران است که به دنبال کاوش در ایران و یافتن آثار تاریخی ایران هستند. این گروه کاوشگر در استان تاریخی فارس به کاوش درباره ایران و فرهنگ، آداب و رسوم ایرانیان می پردازند. صادق هدایت از طریق لحن، کنایه و تعلیق به ما نشان می دهد که غربیان در پی غارت ایران هستند. طبق نظر شرق شناسی، غرب همواره به دنبال شناخت دیگر فرهنگهاست تا خود را برتر و دیگر فرهنگها مخصوصا فرهنگ شرق را ابتر نشان دهد. صادق هدایت در برابر حضور غربیان در ایران پایداری میکند و به تاراج رفتن و ضبط ثروتهای مادی و معنوی این سرزمین توسط غربیان را نشان داده است. شهرتی که صادق هدایت در داستاننویسی دارد، باعث میشود گاهی فراموش کنیم که چقدر به تاریخ ایران باستان مسلط بود و چقدر زبان پهلوی میدانست و چقدر از نزدیک کاوشهای باستانشناسی زمان خودش را دنبال میکرده. جایی که وقایع داستان اتفاق میافتد، محوطهی باستانی تخت ابونصر است، در سالهای ۱۳۱۰ تا ۱۳۱۳ تیم کاوش دانشگاه شیکاگو، کاوشهای باستانشناسی در محوطهی تپه انجام داده است و صادق هدایت هم داستانش را در همین دههی ۲۰ خورشیدی نوشته است. البته کشفیات تخت ابونصر هم در نوع خودشان قابل توجه بودهاند. ریچارد فرای هم کتاب مفصلی بر اساس همین کشفیات نوشته است. صادق هدایت به موضوعی اشاره میکند که باعث سرخوردگی تیم کاوش تخت ابونصر شد. تیم ابتدا پایهستونها و سنگهای حجاریشدهای پیدا کرد که به وضوح به سبک سنگتراشیهای هخامنشی بود و فکر کردند که یک کاخ هخامنشی دیگر پیدا کردهاند. اما کمی که پیش رفتند دیدند که مثلا یک سنگ حجاری شده به جای سنگ لاشه در دیوار به کار رفته و متوجه شدند که سنگهای تراشخورده از تخت جمشید به این مکان آورده شدهاند یا درواقع دزدیده شدهاند. این قضیهی سنگ دزدی از تخت جمشید، در همهی دورههای تاریخی بعد از متروکه شدن آن ادامه داشته است و در شعاع صد کیلومتری تخت جمشید میشود رد سنگهایش را دید. از اینجا تخیلات داستانی هدایت شروع میشود. تابوتی در تخت ابونصر کشف نشده است و کسی به نام سیمویه هم آنجا مومیایی نشده بوده است. اما برایم جالب است که الان نزدیکیهای آنجا محلهای به نام سیمویه وجود دارد! نمیدانم صادق هدایت نام شخصیت داستانش را از محلی در نزدیکی مکان داستان قرض گرفته یا آدم اهل ذوقی که داستان را خوانده بوده، زمانی مسئول نامگذاری خیابانهای آن دور و بر بوده است. ضمنا توجه کنید که کلمهی «باستانشناسی» هنوز از فرهنگستان بیرون نیامده بوده و هدایت از فارسینویسی Archeology استفاده میکند. خلاصه دکتر وارنر در مومیایی به استوانهای فلزی برخورد میکند که داخل آن یک نامه به زبان پهلوی بوده و یک طلسم. اینجا صادق هدایت در نقل متن نامه، یک تکه به زبان پهلوی مینویسد. بعد دکتر وارنر روی صندلی مینشیند و متن کامل نامه را میخواند و در متن منظور از پادشاه همان سیمویه است. یعنی گوراندخت هم خواهر سیمویه بوده است و هم زنش. برای اینکه ابهامی باقی نماند دکتر وارنر چند خط پایینتر روی این نکته تاکید میکند. در کتابهای پهلوی از رسمی نام برده شده با عنوان «خویتودس» یا «خوودوده» که معمولا ترجمه/تفسیر میکنند ازدواج با محارم. به عبارت دقیقتر، ازدواج با سه محرم: مادر، خواهر یا دختر. این که آیا زرتشتیها چنین رسمی داشتهاند و چ��ین کاری واقعا ثواب بزرگی به حساب میآمده یا نه؟، امریست که هنوز هم بر سر آن اختلاف است و بعضیها بر آن اصرار دارند و بعضی به شدت انکار میکنند. به هر حال زرتشتیها متهم بودهاند به این که با محارم خودشان ازدواج میکنند و این موضوع آنقدر مشهور بوده که در یکی از لطیفههای عبید زاکانی هم چنین مضمونی آمده است: «یک مسیحی از یک زرتشتی پرسید از کی تا بحال دیگر با مادر خودتان ازدواج نمیکنید؟ جواب داد از وقتی که خدا بچه زایید!» زمان صادق هدایت هم همین مناقشه بر سر «خوودوده» وجود داشته و صادق هدایت هم به این ترتیب به نوعی موضع خودش را مشخص کرده است. خلاصه گوراندخت در ادامهی داستان میگوید که چون سیمویه تصمیم گرفته که با یک دختر عامی به نام خورشید ازدواج کند، او را طلسم کرده و در خواب کاذب فرو برده و اگر به راهنماییهای وصیت عمل شود و ورد نقل شده در آن خوانده شود و طلسم در آتش افکنده شود، سیمویه دوباره زنده میشود. بعد از بحثی بین دکتر وارنر و همکارانش، بالاخره تصمیم میگیرند که به وصیت عمل کنند و سیمویه هم زنده میشود و راه میافتد که دوباره خورشید را پیدا کند و بعد از یک سری اتفاقات با بار سنگین عاطفی، احساسی، فلسفی و اجتماعی دوباره میمیرد! در مجموع از این داستان میتوان فهمید که صادق هدایت کاوشهای باستانشناسی زمان خودش را تعقیب میکرده و با توجه به تصویری که از سرخوردگی اعضای تیم کاوش ترسیم میکند (اسامی ذکر شده در داستان واقعی نیستند)، من حدس میزنم احتمالا در جریان کاوش، از محوطه بازدید کرده و شاهد دلزدگی اعضای تیم از کشف اشیاء باستانی از همهی دورهها بجز هخامنشی بوده است. یا حداقل روایت دست اولی از اتمسفر دلزدهی تیم کاوش داشته است.
This entire review has been hidden because of spoilers.
داستان به نسبت کارهای دیگه صادق زیاد دلچسب نبود بار اول این داستان رو در مجموعه سگ ولگرد خوندم که بعلت چاپ سنگی بودن صفحات آخر داستان کنده شده بود در کل منظور کتاب در این مصراع خلاصه میشه که : «هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق» در انتها هم سیمویه پس از پی بردن به اینکه در دلش جز هوس نیست تبدیل به یک مشت خاکستر میشه. در داستان اشاره شده به رسم زنده به گور کردن همسر با مرد و خوراندن خون زن به جسد شوهر، که همون عشق افلاطونی مورد علاقه هدایت هست و در بوف کور هم به اون اشاره شده.
تسلط و آگاهی هدایت در خصوص فرهنگ و تاریخ ایران باستان صرفا در پژوهش های وی خلاصه نشده تخت ابونصر از معدود تلاشهایی است که در اصل سفری است به روزگار دور از خرافه تا باور از تاریخ تا اسطوره و البته شخصیت هایی که در این میانه سرگردان و بازیچه هستند.