شامل گزیدهای از اشعار فریدریش هلدرلین، شاعر شهیر آلمانی قرن هجدهم و نوزدهم. در پایان کتاب - افزون بر متنی دو صفحهای از مارتین هایدگر - نوشتهای از مایکل همبرگر دربارهی زندگی و شعر هولدرلین نیز آمده است
Johann Christian Friedrich Hölderlin was a major German lyric poet, commonly associated with the artistic movement known as Romanticism. Hölderlin was also an important thinker in the development of German Idealism, particularly his early association with and philosophical influence on his seminary roommates and fellow Swabians Georg Wilhelm Friedrich Hegel and Friedrich Wilhelm Joseph Schelling.
پیشنوشت: من اصلا این کتاب رو دوست نداشتم. کلمات انتخاب شده ثقیل بود و تلاشی که برای واژهسازی صورت گرفته بود چندان موفق از آب درنیومده بود چون سعی شده بود کلمات آلمانی عین به عین معادلسازی بشه درحالی که با توجه به نسخهی انگلیسی شعرها که من بهش مراجعه کردم، به نظر میرسید بهتره کلمات شکسته بشه. ضمن اینکه من همچنان با اینکه توضیحات به شکل پانوشت کنار خود شعر آورده نشده مشکل داشتم و نیاز به مراجعه مدام به آخر کتاب تمرکزم رو دائما به هم میریخت. قسمتی از کتاب که دوست داشتم، موخرهای بود که از همبرگر و هایدگر به فارسی برگردونده شده بود و راجع به کارها و شخصیت هلدرلین توضیح داده بود. -_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_-_- گسترده میرود جریان. اما دریاست که یاد را میگیرد و میدهد _____________________________________________________________ با این همه، از خواستِ جاهلانه رمیدهوار، میگریزد افسون؛ تاریک میگردد و تنها زیر آسمان، همیشهوار، منم ــ
اکنون تو بیا، خوابِ نرمانرم! دل میطلبد بسیار؛ لیک، سرانجام، جوانی! تو میخموشی، آری، تو بیقرار، رویاوار! و آشتیگنه و در صفا میاید پیری ____________________________________________________________ چون، اگر گیاهوار ریشه در زمینِ خود ندواند، رو به خاموشیست جانِ آن میرا ____________________________________________________________ دل دوباره بیدارست، لیک میگیرد و پیش میگیردم هماره شبِ بیپایان ____________________________________________________________ کجا؟ کجا؟ میشنوم تو را، اینکْ اینجا، آنکْ آنجا، ای تو شکوهمند! و پیرامون زمین آوا میآید. کجا میانجامی؟ و چیست، چیست بر فرازِ ابران و، وه، مرا چه میشود؟ ____________________________________________________________ هستیی زیبا!! ناخوش غنودهییّ و دلم از گریه بفرسوده و بیم حالیا دَرَم میاماهد، لیک باز و باز باورم نیست بمیری، تا که مهر میورزی ____________________________________________________________ ما را، ولیک، چنین افتاده تا هیچکجا نیارامیم؛ فرومیکشد، فرومیافتد بشرِ رنجور کورانه ازین ساعت به آن، همچو آبی که سنگ سنگ فرومیریزد سالها به قعری تار. ____________________________________________________________ رنجهای این مرد انگار نگفتنی، ننمودنی، نسرودنیست. نمایش اگر چنین چیزی مینماید، هم ازین روست. مرا چه میشود اما، اگر حال در خیال تو باشم؟ ____________________________________________________________ آنک رنج. و نامیراییی در حسرتِ این زندگی، بهره بردن ازان، نیز خود رنجیست. این نیز اما رنجست، آنگاه که انسان پوشیدهی خورشید گرفتگیست، یکسره پوشیدهی لکهایی بودن! ____________________________________________________________ زندگی مرگست، و مرگ خود نیز خود زندگیست ____________________________________________________________ آدمی خداییست به وقتِ رویا، گدایی به وقت تامل ____________________________________________________________ در جنگ آن هیچی هستیم که بر ما حکم میراند، ما یکسره آگاهیم به خاطر هیچ به دنیا آمدهایم، مومن به هیچیم، به خاطر یک هیچ است که استخوان خرد میکنیم، تا اینکه رفته رفته در هیچ حل میشویم ____________________________________________________________ در این فاصله در فرانسه بودهام و زمین غمگین و تنها را دیدهام؛ چوپانهای مرد و زن جنوب فرانسه و زیباییهای تنها را، در مردها و زنها، که در و حشت و ناامنیی سیاسی و گرسنگی بزرگ میشدند. عنصر باعظمت، آتش آسمان و سکوت مردم، زندگی آنها در میان طبیعت، محدودیت و رضایت آنها، مرا مدام تکان میداد، و آنچنان که از قهرمانها میگویند، من نیز می@توانم از خودم بگویم که ضربهی آپولن بر من آمده
کتاب از چهار بخش مهم تشکیل شده: 1) اشعار؛ 2) توضیحات؛ 3) بخشی از مقدمه ی اثر هایدگر در تفسیر هلدرلین؛و در نهایت 4) مقاله ای در باب زندگی و شعر هلدرلین از مایکل همبرگر. دو بخش آخر ترجمه ی عزیره عضدی است. خانم عضدی در عین حال مشاور آلمانی دان بیژن الهی در ترجمه ی این کتاب بوده است
بدون تردید این کتاب برای کسی که می خواد فهم هولدرلین را بیاغازد کتاب خوبی نیست، به دو دلیل: 1) دشواری ترجمه؛ 2) نبود توضیحات کافی. طبق معمول اغلب کتاب های تازه نشر شده الهی توضیحات بیشتر درباره ی ترجمه اند تا درباره ی محتوا
الف. در مورد ترجمه
الهی این کتاب را همراه با دو ترجمه ی دیگر خود یعنی اشراق ها، اوراق مصور آرتور رمبو و داستان فلوبر از کتاب بهانههای مأنوس در یک گروه از کارهای ترجمه ی خود قرار می دهد و آن را در مقابل دیگر کتاب خود بعنی حلاج الأسرار می گذارد. الهی در این سه ترجمه اش بر خلاف حلاج الاسرار کوشیده است نشان دهد زیبایی و دقت در ترجمه دو امر غیر قابل جمع نیستند. به همین دلیل او برخلاف اذعان خود در حلاج الأسرار - که آن ترجمه را ذوقی و غیرآکادمیک می دانست - اینجا بر آکادمیک بودن ترجمه اش تأکید می کند
تردیدی نیست که ترجمه ی اشعار نشان از ذوق و تلاش الهی دارند و خواننده را به ستایش او وا می دارند اما از دید بهره ی محتوایی ای که خواننده از ترجمه می برد داستان داستان دیگری است
ب. کمک گرفتن از ترجمه ی دیگر اشعار: ترجمه ی محمود حدادی
من از همان ابتدای خواندن متوجه شدم که ترجمه ی الهی و خود شعر هولدرلین سختخوان است و دشواریاب. برای همین همزمان با خواندن این کتاب، ترجمه ی دیگر موجود از اشعار هلدرلین یعنی کتاب آنچه می ماند - ترجمه ی محمود حدادی - را بدست گرفتم تا حداقل این دشواری را تعدیل کنم. این کمک گرفتن واقعا مفید بود. در اوایل خواندن ابتدا شعر را از این کتاب می خواندم و سپس به ترجمه ی حدادی و شرح هایش رجوع می کردم اما از جایی به بعد دیدم بهتر است کار را برعکس کنم: پس ابتدا ترجمه و شرح حدادی را می خواندم و داخل فضا می شد و سپس خود را به ظرافت های ترجمه ی الهی مشغول می کردم
اشعار ترجمه شده در این دو کتاب کاملا یکی نیستند اما مشترکات زیادی دارند. عموما اشعار اختصاص ترجمه ی الهی اشعار احساساتی ترند. این را هم باید گفت که اشعار اختصاصی ترجمه ی حدادی بیشترند و چند چامه ی مفصل هم درشان هست
به نظر من اگر می خواهیم به هولدرلین نزدیک تر شویم ترجمه ی حدادی هم به دلیل فهم پذیرتر بودن، هم به دلیل داشتن شرح و هم به دلیل ترجمه ی بی واسطه بهتر است. اما تلاش های زبانی الهی برتر از زبان حدادی است - هر جند زبان ترجمه ی حدادی هم مناسب است
ج. خود اشعار و هولدرلین
علی رغم همه ی خوبی های این دو ترجمه، باز هم فهم من از هولدرلین ناقص است؛ به طور خاص در مورد دیدش نسبت به مینویان و خدایان از یک طرف و سیر تاریخی آراء خود هولدرلین از طرف دیگر. ظاهرا هولدرلین ابتدا سقراط را فرد نمونه ی خود می دانسته، بعد امپدکلس را و بعدتر مسیح را. زمانی سنگ تمدن یونانی را به سینه می زده و زمانی ظهور مسیح را آغاز دوره ای جدید از تاریخ - کتاب و فرهنگ به جای خدایان عینی - و برتر از دین یونانی می دانسته. خلاصه اینکه نسبت اینها و تقدم و تأخرشان برای من گنگ ماند چه در شرح هایی که از ترجمه ی حدادی خواندم و چه در این ترجمه
از همه ی اینها هم که بگذریم، آن خصوصیت "هولدرلینی" به دستم نیامد و میراثی از او نگرفتم - خصوصا اینکه آن میانه بودن آدمی میان زمین و آسمان سخنی است به درازای نوافلاطونیان؛ پس باید جزئیاتی مطرح شوند تا هولدرلین برایم برجسته شود ولی چنین چیزی برایم برجسته نشد