ننه اغلب توی دعواهای همیشگی اش پدر را سرزنش می کرد و از دین، اخلاق، کار و…همه چیز او ایراد می گرفت و گاه در پایان گریه هایش، نفرین می کرد. خیلی وقت بود که برای فرار از خانه، مشغول جمع کردن پول بودم. وقتی با یکی از همکلاسیها به نام حسام دوست شدم، قضیه فرار جدی تر شد؛ چرا که او هم برخلاف ظاهر زندگی اش، مشکلات و رنجهای خانوادگی خاص خودش را داشت. با این حال، عملی کردن این تصمیم، برخلاف فکر کردن به آن، ساده نبود....
خیلی کتاب دردناکی بود و خیلی آزارم داد.واقعا دلم برای پسر قصه می سوخت.تصویرهایش هنوز هم توی ذهنم مانده،پسر تنهای فراری توی کامیون،پسر تنهای فراری که برادرش چون خوابش می آید همراهی اش نمی کند،پسر تنهای فراری که ساعتی که پیدا کرده را دست می کند و... خیلی توصیه اش نمی کنم.از آن کتابهاست که توی ذهن می ماند. )لااقل برای من که اینطور بود) و کتاب نوجوان به نظرم نباید اینقدر تلخ باشد.هرچقدر هم که بخواهد عبرت بدهد و "کلید اسرار"ی باشد،تا این حد تلخی لازم نیست واقعا. داستان و نگارش خوب بودند.
اولین داستان بلندی بود که خوندم فکر میکنم اون موقع هشت سالم بیشتر نبود. یادمه با استرس داستان رو دنبال می کردم و واسم مهم بود که حتما ببینم چه اتفاقاتی واسه اون دوتا دوست می افته. اما دوست داشتم آخرش به یه جایی می رسیدند و بعدش پیش خانواده شون بر میگشتن نه اینکه آخر داستان نتیجه اخلاقی بگیریم که خانواده هر چقدر هم بد باشه نباید از دستشون فرار کنیم و بریم.
هیچی از داستان کتاب یادم نیست، جز اینکه داستان یه بچه ی فراری بود. حتی یادم نیست چرا داشت فرار می کرد. فقط می دونم هر وقت یادش می افتم، احساس می کنم یاد یکی از بهترین داستان هایی که به عمرم شنیدم می افتم. البته نمی دونم با روحیات بچه های امروز چقدر سازگاری داره. اما برای ما دهه شصتی ها خیلی مناسب بود.
دوست داشتم برنمیگشتند، دوست داشتم میموندند، یک کارهای میشدند و به خانوادههاشون کمک میکردند نه نتیجه بگیرند خانواده، بدش هم خوبه. نتیجه گیری رو دوست نداشتم. کاش می شد پدر جواد تصحیح بشه و جواد یاد بگیره باید جلوی آدمهای زورگو و ظالم بایسته حتی اگر پدرش باشه. کتاب خوبی بود، خوب تلخ بود ولی آخرش خوش نبود.