Jump to ratings and reviews
Rate this book

آکوردی برای صرف شام

Rate this book
ماه از پنجره دور می‌شد،
مثل قویی سفید،
بر آب‌های سیاه،
مسافر با ترس چمدانش را می‌بست،
می‌ترسید،
کسی بدرقه‌‌اش نکند.

115 pages, Paperback

First published January 1, 2015

3 people are currently reading
43 people want to read

About the author

رسول یونان

45 books205 followers

رسول یونان (زاده ۱۳۴۸) شاعر، نویسنده و مترجم ایرانی است.
او در دهکده‌ای در کنار دریاچه ارومیه به دنیا آمد. هم‌اکنون ساکن تهران است. او تاکنون چند دفتر شعر به چاپ رسانده است. گزیده‌ای از دو دفتر شعر رسول یونان با عنوان «رودی که از تابلوهای نقاشی می گذشت» توسط واهه آرمن به زبان ارمنی ترجمه شده و در تهران به چاپ رسیده
است.
آثاری از او نیز توسط مریوان حلبچه‌ای به کردی سورانی ترجمه شده‌است.
او از داوران جایزه ادبی والس بوده است.

Ratings & Reviews

What do you think?
Rate this book

Friends & Following

Create a free account to discover what your friends think of this book!

Community Reviews

5 stars
6 (6%)
4 stars
29 (30%)
3 stars
39 (40%)
2 stars
11 (11%)
1 star
11 (11%)
Displaying 1 - 26 of 26 reviews
Profile Image for Roya.
757 reviews163 followers
July 31, 2025
اگر قصه‌ی تو نبود
این شب سرد و تاریک سپری نمیشد
از تو تشکر می‌کنم
______________________________________

ستاره‌ها
اشک‌های ما هستند...
شب‌ها را
ما روشن نگه می‌داریم
______________________________________

من مسافرانی را می‌شناسم
که سال‌هاست در راهند
اما به مقصد نمی‌رسند
______________________________________

وقتی کسی زیاد از رفتن حرف می‌زند
قبلا رفته است
فقط می‌خواهد مطمئن شود
چیزی از او در تو جا نمانده باشد
کمک کن چمدانش را ببندد
چترش را به او پس بده
لبخندش را
آوازهایش را
همینطور سایه‌اش را
که گاه بی‌گاه از پشت پنجره‌ات گذشته بود
Profile Image for Nina.
123 reviews77 followers
May 28, 2020
2.5
به دستور مستقیم تراپیستم باید رومنس بخونم. هم شعر هم نثر، واسه همین این ریویو قرار نیست "نقد" یا "برون ریزی احمقانه ی مالیخولیایی" (مثل کاری که همیشه میکنم) باشه، صرفا میخوام نوع عشقی که باعث به وجود اومدن این ابیات شده رو بررسی کنم

اول این که نوع نگاه رسول یونان به طبیعت و ارتباط عمیقی که باهاش برقرار می کنه حیرت انگیزه. بعضی از اشعارش رو حس میکردم انگار شخص آرتمیس کنار دریا نشسته و سعی می کنه از پوزیدون اسرارش رو یاد بگیره، یا دمیتر دلش برای پرنده ها تنگ شده. شاید رسول یونان طبیعت رو آهنگین میکنه و مینویسه، کمتر کسیو دیدم به این یگتنگی و هم اندیشی با مادرطبیعت رسیده باشه

از نیمه ی کتاب مشخص میشه که معشوقه ی یونان دریاست و دریا تمثیل معشوقه‌ی اون. از رفتن یارش میگه و بعد از خشک شدن دریا، ازمرگ یارش میگه و بعد از ساحلی که دریا نداره. و این الگوی دریامحور در آثار دیگه‌ش هم هست، خودش تو یکی دیگه از مجموعه هاش گفته بود شاعرا از شهرای ساحلی جون سالم به در نمی برن
رسول یونان برای روایتش داستان داره و بعضی وقتا صرفا داستان رو کنار میذاره و با دریا حرف میزنه و برای مرگ معشوقه ‌ش سوگواری می کنه. در بعضی از اشعار هم به از ریل خارج شدن یه قطار اشاره می کنن که به نظرم میتونه روش مرگ معشوقش باشه. دریایی که خشک میشه خیلی شبیه قطاریه که از ریل خارج میشه
برای یونان عشق مفهوم خیلی ساده ایه، به سادگی اون شعری که میگه "دنیای بدون تو،دنیای بدون توست. هیچ تعریفی ندارد" وقتی معشوق هست بهاره، وقتی نیست زمستونه. برای یونان عشق به تزلزل و ثبات طبیعته. فصلا میرن و میان، پرنده ها میخونن و میمیرن، ماهیا از رودخونه به دریا میرن و دریا یه روز خشک میشه، اما مهم اینه که یه شمع روشن کنار ساحل قراره خورشیدو زیر بالینش بگیره. مهم اینه که هر پرستویی که میمیره و هر آوازی که خاموش میشه آواز دیگه ایو به وجود میاره. اسمش سمفونیه، همه ی سازا قرار نیست تا ابد تکنوازی کنن
و یونان اینو می پذیره. بودن ها و نبودن هارو می پذیره. هر فقدان رو مثل پله میذاره جلوی پاش و بالاتر میره، میدونه قراره دوباره شکسته شه اما اهمیتی نمیده. تنهایی اون ماهشه، اشک هاش ستاره هاشن. اگه نباشن چی شباشو روشن می کنه؟


لولیتا، جزیره ات را ترک می کنی؟ میدانم ساحل پاهایت را اره می کند، میدانم کلاغ ها منتظرند، میدانم شکارچیان برای طره های مویت جایزه گذاشته اند،
میدانم ثانیه ای که دنباله ی لباست بر دریا بکشد دیگر آن حوری آسمانی نیستی، دیگر کالیپسوی من نیستی
میدانم در کشیدی، جای دنیا هنوز روی شانه ات مانده. میدانم برای من خواندی، و من چه احمق بودم لولیتا. صدایت مسحورم کرد و فریاد کمک خواستن عاجزانه ات را نشنیدم، تمنایت را نشنیدم. چشمانم را بستم و در سیرک شومی که خودت گرداننده و عجیب الخلقه ی آنی کف زدم. میدانم، چه ساعت ها که با شیونت رقصیدم
لولیتا، چه کنم؟مرا سالهاست ساحلت پس میزند.کلاغ هایت صدای قدم هایم را می شناسند. خودت به آن ها گفتی اگر بوی بلادونا شنیدند گدازه روان کنند. بیایم؟ من که سالهاست مرده‌ام، بار دیگر توفیری نمی کند.
بیایم؟
Profile Image for Sara Kamjou.
664 reviews522 followers
May 20, 2018
پراکنده از رسول یونان خونده بودم ولی این اولین کتابی بود که ازش می‌خوندم. تجربه خوبی بود. اگر اشتباه نکنم سبک اشعار، سپید بود. تقریبا یک سوم اشعارش رو دوست داشتم.
نمره‌م ۳.۵ ه با ارفاق به بالا گردش می‌کنم.
----------
یادگاری از کتاب:
اگر قصه‌ی تو نبود
این شب سرد و تاریک سپری نمی‌شد
از تو تشکر می‌کنم!
...
دست‌های سفید تو
بال‌های من‌اند
برای فرار از زمین پر روز مبادا
...
من مسافرانی را می‌شناسم
که سال‌هاست در راه‌اند
اما به مقصد نمی‌رسند
...
دیگر به آن‌ها فکر نکن!
آن‌ها رفته‌اند
هیچکس پشت عکس‌ها نیست.
...
حالا که از نور حرف می‌زنی
تاریکی را نیز
با احترام به آن‌ها بسپار!
مطمئن باش!
از حاشیه‌ی خواب‌هایت خواهند رفت.
...
آزادی چیدن گل نیست
نچیدن گل است
گل می‌خواهد زندگی کند!
آزادی
تفسیری از آزادی نیست
خود آزادی‌ست.
آزادی پاک کردن این شعر نیست
نخواندن این شعر است.
هی دوست من!
چگونه از آزادی حرف می‌زنی
وقتی عقابی در قفس داری!
...
وقتی کسی زیاد از رفتن حرف می‌زند
قبلا رفته است
فقط می‌خواهد مطمئن شود
چیزی از او در تو جا نمانده باشد.
...
ناگهان سردت می‌شود
بیدار می‌شوی و می‌بینی
پتو از رویت کنار رفته
پنجره از دیوارت.
...
کسی که امید دارد
فقیر نیست
...
هر بودنی را
نبودنی
هر صعودی را، سقوطی تهدید می‌کند.
جاودانگی
توقع سکون است از قطره‌های معلق باران در فضا.
...
می‌خواهم از اینجا دور شوم اما نمی‌توانم
به راحتی دور شدن
کار کشتی‌هاست نه آدم‌ها
آدم که باشی
وقتی می‌خواهی دور شوی
نگاهت با خیلی از چیزها گره می‌خورد.
Profile Image for Mahsa.
313 reviews392 followers
January 11, 2021

ستاره ها
اشک های ما هستند
شب ها را،
ما روشن نگه می داریم...

به وقت بیست و دوم دی نود و نه
Profile Image for Mohammad Ali Shamekhi.
1,096 reviews312 followers
October 15, 2015

خوندن کتاب زیر، "روزهای چوبی"، که ترجمه های رسول یونان بود از اشعار اغلب ترکی، ترغیبم کرد که یه مجموعه ازش بخونم
روزهای چوبی by رسول یونان

از خوندنش راضیم و مجموعه بهتر از اونی بود که فکرشو می کردم. البته شعر شاهکار و نفس گیری درش ندیدم اما اشعار جالب درش زیاد بودند

جدا کردن اشعار خوب به دلیل کثرت اشعار جالب سخت خواهد بود اما جذاب تر ها به نظرم "تعجب"، "باغ پاییزی" و "پایان بهار" بودند

Profile Image for Mohammad Hanifeh.
335 reviews88 followers
December 27, 2016
نیمه‌شب است
تمام پنجره‌ها خاموشند
غیر از پنجرهٔ شاعر
دنیا به دست تاریکی افتاده
ای آخرین چراغ
خاموش نشو!
Profile Image for Abas Azimi.
63 reviews38 followers
August 20, 2018
خفاش ها
به طور کاملا تصادفی خفاش به دنیا آمدند
نفرینشان نکن!
حالا که از نور حرف میزنی
تاریکی را نیز
با احترام به آن ها بسپار!
مطمین باش!
از حاشیه خواب هایت خواهند رفت.

________________________-

دست های تو
یادگاری هایی شگفت انگیزند
از سکونت ماه بر خاک
وقتی زندگی تاریک میشود
به دست های تو فکر میکنم
وقتی کارها گره میخورند
در ها باز نمی شوند
به دست های تو فکر می کنم
دست های سفید تو
بال های منند
برای فرار از زمین در روز مبادا
به دست های سفید تو فکر می کنم !

_______________

دل کندن از تابستان آسان نیست
همین طور از چمن زار
از ساحل
از صدای پرندگان
اسب ها غمگین به اصطبل بر می گردند.

__________________________

ما با تو زندگی ساده اما خوبی داشتیم.
بی‌تو بودن
دست و پا زدن در کابوسهاست
چنگ زدن
به دیوار و پتو و تلفن و
اشیاء دور و بر تختخواب است
برای فرو نرفتن
در باتلاق‌های جنگل تاریکی
بی‌تو بودن
شبی هول‌آور است
که می‌تواند از خود آفتاب شروع شود
چیزی بودی
شبیه زندگی در رؤیاهای تابستانی
رؤیاهایی که ماه از آینهء دریا به آنها میتابید
وقتی شبها
چشم‌هایمان را میبستیم
به سمت نور میرفتیم، نه به سمت تاریکی
و صبح‌ها وقتی بیدار میشدیم
درخشش مرواریدها در چشم‌هایمان بود
و خوشبختی در آوازهایمان.
با تو همه چیز به نفع ما بود
_________________

همه مهمانان آمده اند
و بارش ستاره
بر کلاویه های شب
آکوردیست مناسب برای صرف شام
کاش تو هم بودی
و کمی بعد
که ابر ها پیدایشان میشود
تو پشت پیانو می نشستی!
Profile Image for Nastaran.
257 reviews88 followers
November 28, 2020

کاش می‌دانستم
خواب‌ها تا کجا ادامه می‌یابند
یا
بیداری از کجا شروع می‌شود؟!
نمی‌دانم بودنت را باور کنم
یا نبودنت را؟!
کاش مزرعه‌ای از گل سرخ بود
میان خواب و بیداری.


پ‌ن: رسول یونان رو همیشه باید تو کتاب‌فروشی همراه با مهسا خوند. که هردومون به قسمت‌های مسخره‌ش بخندیم و از تیکه‌هایی که دوست داشتیم عکس بگیریم...
اما افسوس...

نسترن
آذر نود و نه
Profile Image for Mehrnoosh.
77 reviews28 followers
May 2, 2018
مسافر با ترس
چمدانش را می‌بست
میترسید
کسی بدرقه‌اش نکند.
Profile Image for Bahman Bahman.
Author 3 books242 followers
October 29, 2021
ماه از پنجره دور می شد،

مثل قویی سفید،

بر آب های سیاه،

مسافر با ترس چمدانش را می بست،

می ترسید،

کسی بدرقه اش نکند.



* * * * * * * * *



با هم این شعر را شروع کرده بودیم

زیبایی از تو بود و کلمات از من

اما پاییز آمد همه چیز را به هم ریخت

حالا تنها در ادامه این شعر

خیابان خلوت است

کودکی سنگ پرتاب می کند

تنها چراغ روشن در مه می شکند.
Profile Image for Shaghayegh.
24 reviews
September 24, 2021
اشعار زیبا، اما پر از تکرار مکررات و توصیفات اضافه.
بعضی شعرا اگه هایکو میبودن خیلی کتاب مفید تری میتونست باشه.
یک سوم کتاب اضافه ست.
با این حال فضای لطیف و ملموسی داشت.♥️
Profile Image for Vasta gorgij.
95 reviews181 followers
June 26, 2019
درها باز بود
اما کسی در خانه ها نبود
همه رفته بودند
حتی تو
حتی تو که مرا دوست می‌داشتی
من پشت درهای باز ماندم.
Profile Image for Nazanin Banaei.
254 reviews
January 23, 2016
ما با تو زندگی ساده اما خوبی داشتیم.
بی‌تو بودن
دست و پا زدن در کابوسهاست
چنگ زدن
به دیوار و پتو و تلفن و
اشیاء دور و بر تختخواب است
برای فرو نرفتن
در باتلاق‌های جنگل تاریکی
بی‌تو بودن
شبی هول‌آور است
که می‌تواند از خود آفتاب شروع شود
چیزی بودی
شبیه زندگی در رؤیاهای تابستانی
رؤیاهایی که ماه از آینهء دریا به آنها میتابید
وقتی شبها
چشم‌هایمان را میبستیم
به سمت نور میرفتیم، نه به سمت تاریکی
و صبح‌ها وقتی بیدار میشدیم
درخشش مرواریدها در چشم‌هایمان بود
و خوشبختی در آوازهایمان.
با تو همه چیز به نفع ما بود


از اپلیکیشن طاقچه خریدمش، شعرایی که دوست داشتم زیاد بودن،بین هجوم شاعرای الکی رسول یونان از کورسوهای امیدبخشه.
Profile Image for Heliya Naji.
50 reviews
June 10, 2019
▪از رسول یونان ، نوشته‌های پراکنده‌ای خونده بودم .
شعرهای کوتاهِ این کتاب هم ، بعضی‌هاشون آشنا بود و مطمئن‌ بودم قبلا خونده بودمشون ...
ولی لذت ورق زدن کتاب یه چیزِ دیگه‌است .


📌"تو به بوستون می‌روی
من نمیدانم کجاست دلم میگیرد
تو به گاباتا میروی
من نمیدانم کجاست دلم میگیرد
تو به هر کجا که من نمی‌شناسم می‌روی
دلم میگیرد
نمی‌دانم چرا فکر میکنم
جاهای دور و ناآشنا
در قلمرو مرگ واقع شده‌اند ؟!
نمی‌گویم سفر نرو!
برو!
اما به تبریز
به اهواز
یا به هر کجا که بتوانی با اتوبوس‌های آخر شب برگردی
نمی‌شود به هواپیماها اعتماد کرد
آدم‌ها را به پرنده بدل میکنند
و من یاد ندارم
پرستویی از بوستون
یا درنایی از گاباتا
بازگشته باشد ."
Profile Image for Saeed.
16 reviews
Read
January 21, 2019
شعر های خوش انگشت شمار بود
Profile Image for Pan.
65 reviews3 followers
March 20, 2025
شعرهای ناممکن‌ها، شبی از گیسو، آفتاب، بازگشت از گاباتا، از داستان‌های شب (چون یاد یکی از دوستانم انداختم)، سایه‌ای در چمدان، ناگهان بیدار می‌شوی⭐️⭐️⭐️، آفتاب پاییزی، فراموشی و شعر آخر رو خیلی دوست داشتم.
Profile Image for Hanieh.
311 reviews13 followers
May 5, 2025
۴/۵
خیلی اهل اشعار جدید نیستم. به جز چند شاعر خاص دیگه اشعار تازه نمی‌خونم. انگار شنیدن ابیات آدم های زنده حالم را می‌گیرد اما یونان با قلم ساده و شیوا و هزار لایه‌اش گریبان گیر این افکارم شد.
Profile Image for Roya.
78 reviews15 followers
March 22, 2018
بگذار بروم!
در تو بیگانه ای ست
که مرا هرگز نخواهد شناخت.
Profile Image for Niloofarhamidi.
501 reviews15 followers
March 18, 2023
خیلی اشعار آقای یونان رو دوست دارم، عمق داره شعراشون در عین سادگی.به نظرم بهترین کسی که میشه شعر آزاد رو باهاش شروع کرد ایشونه. روان جذاب عاشقانه طوری که میشه یه روزه کتاب رو بدون خستگی خوند.پیشنهاد میکنم شما هم حتما مطالعه کنید.

«آکوردی برای صرف شام» را از طاقچه دریافت کنید
https://taaghche.com/book/2949
Profile Image for امیرمحمد حیدری.
Author 1 book73 followers
August 6, 2022
جایگزینیِ صرفِ مفاهیمی چون «میخانه» با «کافه» و «می» با «سیگار»، شعر یک‌نفر را برای زمانه‌ی خویش مفید نمی‌سازد و آن را به‌ابزار محاربه با مشکلات عصر تبدیل نمی‌کند. رسول یونان و خلاقیتش را دوست دارم، اما این اثرش را نیستم.
Profile Image for Sobhan.
41 reviews1 follower
November 27, 2021
کاش می‌دانستم خواب ها تا کجا ادامه می‌یابند

نمیدانم بودنت را باور کنم با نبودنت را
Profile Image for ZaRi.
2,316 reviews877 followers
April 9, 2016
امید چیز خوبی است
مثل آخرین سکه
مثل آخرین بلیط
مثل آخرین گلوله
مثل آخرین کشتی
آخرین سکه نمی گذارد که غرورت بشکند
آخرین بلیط نمی گذارد که
نا امید از ترمینال ها برگردی
آخرین گلوله نمی گذارد که سرباز اسیر شود
کسی که امید دارد
فقیر نیست
همیشه چیزی دارد
یادم رفت از آخرین کشتی بگویم
آخرین کشتی حتی اگرهم نیاید
نمی گذارد که نام دریا و مسافرت از یادت برود.
Profile Image for Zohreh Hanifeh.
390 reviews105 followers
October 9, 2015
دنیای بدون تو
دنیای بدون توست
هیچ تعریفی ندارد
همه چیز با تو تعریف می‌شود
با تو که عشق و صلح نام‌های دیگر توست...
Displaying 1 - 26 of 26 reviews

Can't find what you're looking for?

Get help and learn more about the design.