به نظرم یکی از واژههایی که در مواجهه با آثار صفا همیشه به ذهن میاد "جسارت" ئه. کسی که دوست نداره فقط با ترانههاش برای چاوشی شناخته بشه چون جایگاهی برای خودش در شعر فارسی قائله. جسارت حسین صفا باعث میشه اشعارش جاری باشه. سختترین شعرهای صفا هم معمولا این حس جاری بودن رو داره. انگار شیرِ شعر رو باز میکنه و اونقد جسارت داره که جلوی جاری شدنش رو نگیره. این مساله نقطهی قوت اصلی صفاست. وقتی میخونیش کمتر حوصلهات سر میره. باهاش چیزهای جدیدی تجربه میکنی. من معمولا خوشحال میشم که دارم مرزهای جدیدی رو باهاش لمس میکنم. ولی گاهی همین نقطهی قوت تبدیل به ضعفش میشه. جایی که سطرها واقعا بیمعنی میشن. هرچی تلاش میکنم معنیشون رو نمیفهمم. همچنان میتونم همراه جریانش بشم و ازش لذت ببرم اما فهمش ناممکنه انگار. توی این کتاب بسیار سطور سهل ممتنع میبینیم. عمیق و جذاب. و ترکیبهای بدیع و مرزهای خوشایند. اما ترکیبهای سختفهم و سطور کم ارتباط هم دیده میشه.
چندتا از بخشهای مورد علاقهام: -- -- و آنقدر محو و بیرَمق شدهام که حتی در میان آگهیهای ترحیم عکس خودم را بهجا نمیآورم و تنها دلخوشیام همین چای ناشتاست که از دهن افتاده است
--
تو را نخواستن شجاعت میخواهد ندارم
-- بند نمیآید این همه حرف چرا زخمهای دهانم را با گوشهی پیراهنت نمیبندی؟! باد پرهای ریختهام را در چمدان میگذارد و درِ قفس را به روی چمدان میبندد حالا چهکار کنم؟ تو از مسافرت بازنمیگردی حالا چهکار کنم؟
-- تلویزیون تو را نشان میدهد کتابها تو را میخوانند پیادهروها تو را قدم میزنند خوابها تو را میبینند
عزیزم! همه از اینجا رفتهاند تو که تنهاترین مرغابی جهانی چرا از من مهاجرت نمیکنی؟
-- -- حسین صفا هم منو یاد تو میاندازه. از آهنگهایی که گوش کردیم و لذت بردیم و تحسینش کردیم تا منجنیق که تو برام خریدی...