What do you think?


آواز حزین زنان
اگر زندگی زنی از همان ابتدا به دست دیگران نوشته شده باشد، چقدر فرصت دارد سرنوشت خودش را تغییر دهد؟ آواز حزین زنان داستان ناستیاست؛ دختر جوان و آرامی از طبقهٔ رعیت که در جامعهٔ روستایی روسیهٔ قرن نوزدهم زندگی میکند. جهانی فقیر و تنگ که در آن نهفقط فضای خانهها، که امکان انتخاب آدمها نیز محدود است. ناستیا از آن دخترهایی نیست که بتواند صدایش را بهسادگی به گوش دیگران برساند؛ زندگیاش میان فقر، مناسبات خشن خانوادگی و قواعدی میگذرد که دیگران برایش تعیین کردهاند. لسکوف با دنبال کردن سرنوشت ناستیا، تصویری تلخ از زندگی زنان دهقان به دست میدهد؛ از ازدواج اجباری و خشونت گرفته تا خرافههایی که رنج روانی یک زن را به «تسخیر شیطان» نسبت میدهند. اما آواز حزین زنان صرفاً داستان قربانی شدن یک زن نیست. در پس رنجهای ناستیا، پرسشی اساسی دربارهٔ آزادی، کرامت انسانی و امکان مقاومت در برابر سرنوشتی شکل میگیرد که جامعه از پیش برای فرد تعیین کرده است. لسکوف بدون شعار دادن، خشونت پنهان در زندگی روزمره را نشان میدهد و در همان حال، به استقامت و نیروی درونی زنانی توجه میکند که کمتر کسی داستانشان را روایت کرده است.
- GenresFiction
240 pages, Paperback
First published January 1, 1924
About the author
Nikolai Leskov
685 books226 followersalso:
Николай Лесков
Nikolaj S. Leskow
Nikolai Leskov
Nikolai Lesskow
Nikolaj Semënovič Leskov
Nikolaĭ Semenovich Leskov
Nikolai Ljeskow
Н. С. Лѣсков-Стебницкий
Микола Лєсков
Nikolai Semyonovich Leskov (Russian: Николай Семёнович Лесков; 16 February 1831 — 5 March 1895) was a Russian novelist, short story writer, playwright, and journalist who also wrote under the pseudonym M. Stebnitsky. Praised for his unique writing style and innovative experiments in form, and held in high esteem by Leo Tolstoy, Anton Chekhov and Maxim Gorky among others, Leskov is credited with creating a comprehensive picture of contemporary Russian society using mostly short literary forms. His major works include Lady Macbeth of Mtsensk (1865) (which was later made into an opera by Shostakovich), The Cathedral Clergy (1872), The Enchanted Wanderer (1873), and "The Tale of Cross-eyed Lefty from Tula and the Steel Flea" (1881).
Leskov was born at his parent's estate in Oryol Gubernia in 1831. He received his formal education at the Oryol Lyceum. In 1847 Leskov joined the Oryol criminal court office, later transferring to Kiev where he worked as a clerk, attended university lectures, mixed with local people, and took part in various student circles. In 1857 Leskov quit his job as a clerk and went to work for the private trading company Scott & Wilkins owned by Alexander Scott, his aunt's English husband. He spent several years traveling throughout Russia on company business. It was in these early years that Leskov learned local dialects and became keenly interested in the customs and ways of the different ethnic and regional groups of Russian peoples. His experiences during these travels provided him with material and inspiration for his future as a writer of fiction.
Leskov's literary career began in the early 1860s with the publication of his short story "The Extinguished Flame" (1862), and his novellas Musk-Ox (May 1863) and The Life of a Peasant Woman (September, 1863). His first novel No Way Out was published under the pseudonym M. Stebnitsky in 1864. From the mid 1860s to the mid 1880s Leskov published a wide range of works, including journalism, sketches, short stories, and novels. Leskov's major works, many of which continue to be published in modern versions, were written during this time. A number of his later works were banned because of their satirical treatment of the Russian Orthodox Church and its functionaries. In his last years Leskov suffered from angina pectoris and asthma. He died on 5 March 1895. He was interred in the Volkovo Cemetery in Saint Petersburg, in the section reserved for literary figures.
Николай Лесков
Nikolaj S. Leskow
Nikolai Leskov
Nikolai Lesskow
Nikolaj Semënovič Leskov
Nikolaĭ Semenovich Leskov
Nikolai Ljeskow
Н. С. Лѣсков-Стебницкий
Микола Лєсков
Nikolai Semyonovich Leskov (Russian: Николай Семёнович Лесков; 16 February 1831 — 5 March 1895) was a Russian novelist, short story writer, playwright, and journalist who also wrote under the pseudonym M. Stebnitsky. Praised for his unique writing style and innovative experiments in form, and held in high esteem by Leo Tolstoy, Anton Chekhov and Maxim Gorky among others, Leskov is credited with creating a comprehensive picture of contemporary Russian society using mostly short literary forms. His major works include Lady Macbeth of Mtsensk (1865) (which was later made into an opera by Shostakovich), The Cathedral Clergy (1872), The Enchanted Wanderer (1873), and "The Tale of Cross-eyed Lefty from Tula and the Steel Flea" (1881).
Leskov was born at his parent's estate in Oryol Gubernia in 1831. He received his formal education at the Oryol Lyceum. In 1847 Leskov joined the Oryol criminal court office, later transferring to Kiev where he worked as a clerk, attended university lectures, mixed with local people, and took part in various student circles. In 1857 Leskov quit his job as a clerk and went to work for the private trading company Scott & Wilkins owned by Alexander Scott, his aunt's English husband. He spent several years traveling throughout Russia on company business. It was in these early years that Leskov learned local dialects and became keenly interested in the customs and ways of the different ethnic and regional groups of Russian peoples. His experiences during these travels provided him with material and inspiration for his future as a writer of fiction.
Leskov's literary career began in the early 1860s with the publication of his short story "The Extinguished Flame" (1862), and his novellas Musk-Ox (May 1863) and The Life of a Peasant Woman (September, 1863). His first novel No Way Out was published under the pseudonym M. Stebnitsky in 1864. From the mid 1860s to the mid 1880s Leskov published a wide range of works, including journalism, sketches, short stories, and novels. Leskov's major works, many of which continue to be published in modern versions, were written during this time. A number of his later works were banned because of their satirical treatment of the Russian Orthodox Church and its functionaries. In his last years Leskov suffered from angina pectoris and asthma. He died on 5 March 1895. He was interred in the Volkovo Cemetery in Saint Petersburg, in the section reserved for literary figures.
Ratings & Reviews
Friends & Following
Create a free account to discover what your friends think of this book!
Community Reviews
Displaying 1 - 12 of 12 reviews
September 23, 2026
آخرین حکایتگر روسی :
لسکوف ناشناخته است و در زمان ما نیز ناشناخته خواهد ماند.چرا نویسندهی ملی روس، کسی که تالستوی از ستایندگانش بود و معتقد بود مردم باید به جای داستایفسکی، لسکوف بخوانند و کسی که چخوف از آن به عنوان مرشد خودش نام میبرد، تا این حد تنها و منزوی، دیگر خوانده نمیشود؟
بنظرم شاید یکی از مهمترین دلایلش همین خصیصههایی است که از او برمیشمارند. رجوع کنیم به معرفیهای فارسی لسکوف؛ از لسکوف سه چهار کتاب بیشتر منتشر نشده. فکر کنم اولین کاری که از او درامد هنرمند چهرهپرداز بود که تا الان نایاب است و اثر کوتاهی هم هست. دومین اثر نیز زائر افسون شده بود و هردوی این آثار را آتشبرآب ترجمه کرد و من هیچکدام را نخواندهام. ولی کتابهای دیگری با ترجمههای او خواندهام و مقدمههایش بر آثار نویسندگان بیشتر مدح و ستایش است تا معرفی نقادانه یا حتی بیوگرافیک. مقدمههایش بیشتر از این جنس است که « خانمها و آقایان به احترام فلان نویسنده کلاه از سر برداریم که فلان است و بیسار است و ...»
با این حال من برای اینکه بی انصافی نکرده باشم دوباره میگویم که من آثار و طبیعتا مقدمههایی که درباره لسکوف نوشته است را نخواندم، شاید در بین آنها چیز
دندانگیری نوشته باشد. دو کتاب دیگر نیز از لسکوف ترجمه شد که یکی خواندهشدهترین اثر لسکوف، لیدی مکبث شهرستان متسنسک بود و آخری هم همین کتاب که من دو کتاب اخیر را خواندم. هر دو مشخصه اینها در معرفی بیشتر روی این تاکید داشتند که لسکوف ملقب
است به نویسنده ملی روس. با این حال اگر مخاطب صرفا به این توصیف قناعت کند، شاید نتواند وجه تمایز لسکوف با داستایفسکی یا گوگول یا تالستوی و ... را متوجه بشود.
مگر آنها از و درباره روسیه نمینویسند؟ و در ادامه نیز میگویند که نویسنده بزرگی بود که نویسندگان بزرگ دیگر ستایشش میکردند و اسطوره فلانی بود و مایه مباهات بهمانی و از این جور حرفها. ولی بنظرم این دست توضیحات، حداقل برای این نویسنده و برای مخاطبان، مخاطبان مدرن و کم حوصله امروز چندان کارساز نیست. وقتی مخاطب شروع به خواندن لسکوف میکند با چه چیز مواجه است؟ با یک داستان کلاسیک. خب تا همینجا احتمالا نیمی از مخاطبین کتابخوان را از دست میدهد چون هر روز کلاسیکپسندها کمتر و کمتر میشوند. حالا در این داستان کلاسیک چه میبیند؟ توصیفهای شگرف تالستوی؟ نه. طنز و ریشخند گوگول؟ نه. روانکاوی داستایفسکی؟ ابدا. پرداختهای چخوفی از زندگی روزمره انسانهای معمولی؟ نه برعکس چخوف شاید از زندگی انسانهای معمولی بنویسد ولی اتفاقاتی که در داستان میافتد اصلا معمولی نیستند. اگر بخواهم برای مثال کتابی با داستانی تقریبا نزیک به این کتاب را نام ببرم، میتوان گفت ترز راکن امیل زولا به نوعی فضای مشابهی دارد. منتها بسیار روانکاوانهتر و منغلبکنندهتر. قیاسش با آناکارنینا که اصلا بماند. ولی من این کتابها را خواندم و احتمالا آثار
دیگر این نویسنده را خواهم خواند چرا که فیلسوف محبوبام معتقد بود لسکوف بسیار خواندنی است.
والتر بنیامین مقاله شاهکاری دارد با عنوان «روایتگر» که
با آن اسم لسکوف را دوباره پررنگ کرد یا به اصطلاحی ریبرند کرد. هرچند آن مقاله با عنوان فرعی بررسی آثار لسکوف منتشر شد ولی بیشتر مقاله درباره مسئله روایت است از دید بنیامین. هرچند بنیامین به مقالات پیچیده و مبهماش مشهور است ولی حداقل از این مقاله میتوان فهمید که بنیامین لسکوف را دست مایه قرار میدهد تا از یک مرگ حرف بزند، مرگ روایت. بنیامین معتقد است لسکوف از آخرین کسانی بود که پیرو توانمند روایتگری بود. ( البته بنظر من اصطلاح حکایت بیشتر به منظور بنیامین نزدیک است با این تفاوت که ما در داستانهای لسکوف با نتیجهگیری اخلاقی که بخشی از حکایت است
مواجه نیستیم) بنیامین معتقد بود رمان حاصل انزوا و تعمق فردی است در حالی که روایت، شکلی از تجربه قابل انتقال است که به خرد بدل میشود و کاربردی است ولی نتیجه مطلق ندارد و چیزی را به مخاطبش حقنه نمیکند. و بیامین معتقد است که مدرنیته باعث از بین رفتن این فرایند شده چون که دیگر تجربیات قبل از آنکه قابل انتقال باشند، تهی و بیمصرف میشوند که بحثش بسیار است. بنیامین در ادامه اشاره میکند که اطلاعات دشمن اصلی روایتگری است. چون اطلاعات مصرف میشوند و از بین میروند ولی روایت میماند. و روایت چیزی است فراتر از اطلاعات یا توصیفات ژورنالیستی ولی از روانکاوی و تحلیلهای اخلاقی نیز تهی است تمامی ارزش آن این است که به ذهن مخاطب برود و آنقدر بچرخد و بچرخد تا
مخاطب نتیجه دلخواه خودش را از آن بگیرد. مانند یک داستان شگفت انگیز که پیرمردان در قهوهخانه برای همدیگر تعریف میکنند. چیزی که شاید در نهایت نتیجهگیری اخلاقی حکایات سعدی را ندارد ولی در ذهن میماند. لسکوف استاد گفتن و درست گفتن چنین
داستانهایی از دل روسیه است و به همین دلیل هم نویسنده ملی روسیه معرفی میشود.
وقتی همه تمرکزشان را بر فرمهای جدید و گفتن از روسیهی در حال تحول گذاشته بودند، او از روستاها و حاشیهها نوشت زمان و وقایع روزگارش را ماندگار کرد.
بنیامین به نکته دیگری در آثار لسکوف اشاره میکند به اسم مرگ شخصیت. او میگوید وقتی شخصی میمیرد، زندگیاش بعنوان یک کل قابل روایت است پس میتواند حاوی حکمت نیز باشد. در روایت زندگی و مرگ یک نفر آنقدر ساده نیست که بتوان از یک پند ویژه گرفت. ولی به بیمعنایی مرگ در رمانهای مدرن نیز نیست و آدمی را به تامل وا میدارد.
گفتنیها از این مقاله و لسکوف بسیار است ولی صرفا خواستم با بیان بخشی از گفتههای بنیامین ( البته در حد فهم خودم ) دید دیگری نسبت به لسکوف ارائه کنم که مخاطب با اطلاع بیشتری به سمت لسکوف برود یا نرود و حداقل بداند با چه جنس متنی رو به رو خواهد شد.
و بعد از این شرح مفصل، میرسیم به این کتاب. اول این که بدانید نام اصلی این کتاب انقدر شاعرانه نیست و نام اصلی آن زندگی یک زن روستایی است. ولی گویا کلمهی روسیای که لسکوف برای زندگی/زندگینامه به کار برده کلمهای است که بیشتر برای زندگینامه قدیسان استفاده میشود پس به نوعی نگاه لسکوف را به شخصیت زن نشان میدهد. درباره سرنوشت زنی است که بالاجبار همسر کسی میشود که اصلا دوستش ندارد و مربوط به زمانی که در روسیه زنان تقریبا اجازه هیچگونه تصمیمگیری نداشتند. و در واقع شرح آلام رنجهایی است که یک زن از سوی اتمسفر جامعه و قانون تجربه میکند.
و در نهایت و خیلی خلاصهوار اگر بخواهم بگویم، این اثر را به کسانی که الفتی با داستانهای کلاسیک ندارند یا حوصله توجه به ریزهکاریها را ندارند توصیه نمیکنم.به آنهایی هم که دنبال ایناند که این کتاب چه ربط و فایدهای برای این زمانه و روزهای ما دارد نیز توصیه نمیکنم. این داستان را توصیه میکنم به کسانی که روستاییان جنگلهای سرد و نمور روسیه را دوست دارند.
مهر هزار و چهارصد و چهار
لسکوف ناشناخته است و در زمان ما نیز ناشناخته خواهد ماند.چرا نویسندهی ملی روس، کسی که تالستوی از ستایندگانش بود و معتقد بود مردم باید به جای داستایفسکی، لسکوف بخوانند و کسی که چخوف از آن به عنوان مرشد خودش نام میبرد، تا این حد تنها و منزوی، دیگر خوانده نمیشود؟
بنظرم شاید یکی از مهمترین دلایلش همین خصیصههایی است که از او برمیشمارند. رجوع کنیم به معرفیهای فارسی لسکوف؛ از لسکوف سه چهار کتاب بیشتر منتشر نشده. فکر کنم اولین کاری که از او درامد هنرمند چهرهپرداز بود که تا الان نایاب است و اثر کوتاهی هم هست. دومین اثر نیز زائر افسون شده بود و هردوی این آثار را آتشبرآب ترجمه کرد و من هیچکدام را نخواندهام. ولی کتابهای دیگری با ترجمههای او خواندهام و مقدمههایش بر آثار نویسندگان بیشتر مدح و ستایش است تا معرفی نقادانه یا حتی بیوگرافیک. مقدمههایش بیشتر از این جنس است که « خانمها و آقایان به احترام فلان نویسنده کلاه از سر برداریم که فلان است و بیسار است و ...»
با این حال من برای اینکه بی انصافی نکرده باشم دوباره میگویم که من آثار و طبیعتا مقدمههایی که درباره لسکوف نوشته است را نخواندم، شاید در بین آنها چیز
دندانگیری نوشته باشد. دو کتاب دیگر نیز از لسکوف ترجمه شد که یکی خواندهشدهترین اثر لسکوف، لیدی مکبث شهرستان متسنسک بود و آخری هم همین کتاب که من دو کتاب اخیر را خواندم. هر دو مشخصه اینها در معرفی بیشتر روی این تاکید داشتند که لسکوف ملقب
است به نویسنده ملی روس. با این حال اگر مخاطب صرفا به این توصیف قناعت کند، شاید نتواند وجه تمایز لسکوف با داستایفسکی یا گوگول یا تالستوی و ... را متوجه بشود.
مگر آنها از و درباره روسیه نمینویسند؟ و در ادامه نیز میگویند که نویسنده بزرگی بود که نویسندگان بزرگ دیگر ستایشش میکردند و اسطوره فلانی بود و مایه مباهات بهمانی و از این جور حرفها. ولی بنظرم این دست توضیحات، حداقل برای این نویسنده و برای مخاطبان، مخاطبان مدرن و کم حوصله امروز چندان کارساز نیست. وقتی مخاطب شروع به خواندن لسکوف میکند با چه چیز مواجه است؟ با یک داستان کلاسیک. خب تا همینجا احتمالا نیمی از مخاطبین کتابخوان را از دست میدهد چون هر روز کلاسیکپسندها کمتر و کمتر میشوند. حالا در این داستان کلاسیک چه میبیند؟ توصیفهای شگرف تالستوی؟ نه. طنز و ریشخند گوگول؟ نه. روانکاوی داستایفسکی؟ ابدا. پرداختهای چخوفی از زندگی روزمره انسانهای معمولی؟ نه برعکس چخوف شاید از زندگی انسانهای معمولی بنویسد ولی اتفاقاتی که در داستان میافتد اصلا معمولی نیستند. اگر بخواهم برای مثال کتابی با داستانی تقریبا نزیک به این کتاب را نام ببرم، میتوان گفت ترز راکن امیل زولا به نوعی فضای مشابهی دارد. منتها بسیار روانکاوانهتر و منغلبکنندهتر. قیاسش با آناکارنینا که اصلا بماند. ولی من این کتابها را خواندم و احتمالا آثار
دیگر این نویسنده را خواهم خواند چرا که فیلسوف محبوبام معتقد بود لسکوف بسیار خواندنی است.
والتر بنیامین مقاله شاهکاری دارد با عنوان «روایتگر» که
با آن اسم لسکوف را دوباره پررنگ کرد یا به اصطلاحی ریبرند کرد. هرچند آن مقاله با عنوان فرعی بررسی آثار لسکوف منتشر شد ولی بیشتر مقاله درباره مسئله روایت است از دید بنیامین. هرچند بنیامین به مقالات پیچیده و مبهماش مشهور است ولی حداقل از این مقاله میتوان فهمید که بنیامین لسکوف را دست مایه قرار میدهد تا از یک مرگ حرف بزند، مرگ روایت. بنیامین معتقد است لسکوف از آخرین کسانی بود که پیرو توانمند روایتگری بود. ( البته بنظر من اصطلاح حکایت بیشتر به منظور بنیامین نزدیک است با این تفاوت که ما در داستانهای لسکوف با نتیجهگیری اخلاقی که بخشی از حکایت است
مواجه نیستیم) بنیامین معتقد بود رمان حاصل انزوا و تعمق فردی است در حالی که روایت، شکلی از تجربه قابل انتقال است که به خرد بدل میشود و کاربردی است ولی نتیجه مطلق ندارد و چیزی را به مخاطبش حقنه نمیکند. و بیامین معتقد است که مدرنیته باعث از بین رفتن این فرایند شده چون که دیگر تجربیات قبل از آنکه قابل انتقال باشند، تهی و بیمصرف میشوند که بحثش بسیار است. بنیامین در ادامه اشاره میکند که اطلاعات دشمن اصلی روایتگری است. چون اطلاعات مصرف میشوند و از بین میروند ولی روایت میماند. و روایت چیزی است فراتر از اطلاعات یا توصیفات ژورنالیستی ولی از روانکاوی و تحلیلهای اخلاقی نیز تهی است تمامی ارزش آن این است که به ذهن مخاطب برود و آنقدر بچرخد و بچرخد تا
مخاطب نتیجه دلخواه خودش را از آن بگیرد. مانند یک داستان شگفت انگیز که پیرمردان در قهوهخانه برای همدیگر تعریف میکنند. چیزی که شاید در نهایت نتیجهگیری اخلاقی حکایات سعدی را ندارد ولی در ذهن میماند. لسکوف استاد گفتن و درست گفتن چنین
داستانهایی از دل روسیه است و به همین دلیل هم نویسنده ملی روسیه معرفی میشود.
وقتی همه تمرکزشان را بر فرمهای جدید و گفتن از روسیهی در حال تحول گذاشته بودند، او از روستاها و حاشیهها نوشت زمان و وقایع روزگارش را ماندگار کرد.
بنیامین به نکته دیگری در آثار لسکوف اشاره میکند به اسم مرگ شخصیت. او میگوید وقتی شخصی میمیرد، زندگیاش بعنوان یک کل قابل روایت است پس میتواند حاوی حکمت نیز باشد. در روایت زندگی و مرگ یک نفر آنقدر ساده نیست که بتوان از یک پند ویژه گرفت. ولی به بیمعنایی مرگ در رمانهای مدرن نیز نیست و آدمی را به تامل وا میدارد.
گفتنیها از این مقاله و لسکوف بسیار است ولی صرفا خواستم با بیان بخشی از گفتههای بنیامین ( البته در حد فهم خودم ) دید دیگری نسبت به لسکوف ارائه کنم که مخاطب با اطلاع بیشتری به سمت لسکوف برود یا نرود و حداقل بداند با چه جنس متنی رو به رو خواهد شد.
و بعد از این شرح مفصل، میرسیم به این کتاب. اول این که بدانید نام اصلی این کتاب انقدر شاعرانه نیست و نام اصلی آن زندگی یک زن روستایی است. ولی گویا کلمهی روسیای که لسکوف برای زندگی/زندگینامه به کار برده کلمهای است که بیشتر برای زندگینامه قدیسان استفاده میشود پس به نوعی نگاه لسکوف را به شخصیت زن نشان میدهد. درباره سرنوشت زنی است که بالاجبار همسر کسی میشود که اصلا دوستش ندارد و مربوط به زمانی که در روسیه زنان تقریبا اجازه هیچگونه تصمیمگیری نداشتند. و در واقع شرح آلام رنجهایی است که یک زن از سوی اتمسفر جامعه و قانون تجربه میکند.
و در نهایت و خیلی خلاصهوار اگر بخواهم بگویم، این اثر را به کسانی که الفتی با داستانهای کلاسیک ندارند یا حوصله توجه به ریزهکاریها را ندارند توصیه نمیکنم.به آنهایی هم که دنبال ایناند که این کتاب چه ربط و فایدهای برای این زمانه و روزهای ما دارد نیز توصیه نمیکنم. این داستان را توصیه میکنم به کسانی که روستاییان جنگلهای سرد و نمور روسیه را دوست دارند.
مهر هزار و چهارصد و چهار
September 14, 2026
الحق که لسکوف همانطور که «بنیامین» میگوید یک قصهگوی بیحدومرز است.
رمان جانانهای بود. قصهی مردمان بیچیز و سرنوشت حزینشان. تسلط لسکوف بر زندهگی این قشر روسیهی زماناش حیرتآور است.
و چه ترجمهای...
رمان جانانهای بود. قصهی مردمان بیچیز و سرنوشت حزینشان. تسلط لسکوف بر زندهگی این قشر روسیهی زماناش حیرتآور است.
و چه ترجمهای...
September 22, 2025
слабонервным не читать: тут насилие на насилии насилием погоняет.
даже не знаю, как выразить все чувства, которые одолевают после этой повести. жалость, злость, ненависть, грусть – и всё как будто вперемежку и одновременно...
как же я благодарна, что не родилась в тех условиях, в ту пору, при том обществе. тоже бы с ума сошла...
и вспомнились стехи цветаевой...
«ах, далеко до неба!/ губы — близки во мгле…/ — бог, не суди!/ ты не был/ женщиной на земле!»
даже не знаю, как выразить все чувства, которые одолевают после этой повести. жалость, злость, ненависть, грусть – и всё как будто вперемежку и одновременно...
как же я благодарна, что не родилась в тех условиях, в ту пору, при том обществе. тоже бы с ума сошла...
и вспомнились стехи цветаевой...
«ах, далеко до неба!/ губы — близки во мгле…/ — бог, не суди!/ ты не был/ женщиной на земле!»
October 4, 2022
Deutsch: ,,Liebe in Bastschuhen."
Eine herzzerreißende Geschichte einer jungen Frau, voller emotionaler und physischer Gewalt. Stark angelehnt an den prerevolutionären russisch-orthodoxen Glauben, welcher unteranderem mit der Abhängigkeit von Frauen ihrem Ehemann und ihrer Herkunftsfamilie gegenüber einhergeht. 4,5 Sterne.
Eine herzzerreißende Geschichte einer jungen Frau, voller emotionaler und physischer Gewalt. Stark angelehnt an den prerevolutionären russisch-orthodoxen Glauben, welcher unteranderem mit der Abhängigkeit von Frauen ihrem Ehemann und ihrer Herkunftsfamilie gegenüber einhergeht. 4,5 Sterne.
January 16, 2024
Удивительно, сколько женщина может вытерпеть невзгод. Слишком много на одного человека. Можно по разному относиться к героине, но сколь бы покладистой она не была, а хоть замуж и была выдана насильно за уродца, но своими принципами не поступилась. Очень твёрдо разделяя понятия любви и привычного тогда «ну потерпи, стерпится-слюбится». И так бы и жила она всю жизнь с нелюбимым мужем, ища отговорки от близости, да вот и ей «повезло» встретить любовь. А точнее, разрушающую влюбленность, что героиня прекрасно понимала и нашла в себе силы сопротивляться страстям… но не смогла и нырнула в омут с головой. И, конечно, никакого хэппи энда при таких страстях не бывает. Это она верно предчувствовала. Так что хлебнуть ей пришлось невзгод ещё больше… тут вам во всей красе и побег, и надежды на счастливую жизнь, и тюрьма, и ребёнок любви, который умирает в тюрьме… и любимого то даже не увидеть, иди—гуляй на все четыре стороны обратно домой к мужу-уродцу, на осуждение соседей. Вот и сошла с ума несчастная… Печальная история, описанная красивым живым языком о женском подвиге в прошлых реалиях.
March 20, 2019
Добрых людей на свете недостаточно, чтобы уравновесить жестокость недобрых.
October 11, 2022
Haaravalt kirjutatud lood pärisorjuse aegadest tsaari Venemaal. Leskov ehitab oma tegelasi ja vene külaelu väga vürtsikalt. Tema kirjutatud olustikes on põnev ringi uidata, isegi kui need on räpased, lägased ja kibedust täis (aga seda mitte alati!).
Mäletan esimeses loos lahedaid ambivalentseid momente, kus autor mõneti mõistab oma tegelasi hukka, aga samal hetkel väljendab empaatiat, et sellisel ajal sellises kohas ei olegi mõtet inimeselt rohkemat oodata.
Tundsin, et avab mulle Venemaad vajaliku nurga alt.
Mäletan esimeses loos lahedaid ambivalentseid momente, kus autor mõneti mõistab oma tegelasi hukka, aga samal hetkel väljendab empaatiat, et sellisel ajal sellises kohas ei olegi mõtet inimeselt rohkemat oodata.
Tundsin, et avab mulle Venemaad vajaliku nurga alt.
May 20, 2022
Прекрасное дополнение к "Крейцеровой сонате" Льва Толстого. Очень интересно и тонко.
July 9, 2017
Лёд на реке трогается единожды весной, а у Лескова персонажи умом трогаются многажды и постоянно. Среди таких оказалась крестьянская баба, жившая своей нелёгкой судьбой, чтобы удовлетворить писательские прихоти. Вроде и не от чего было трогаться бабе умом — да вот трогалась она им, порою по причине понятной, а чаще без всякого объяснения. Пользовались тем мужики, удовлетворяя низменные потребности. Прочие бабы совсем без ума были, коли отстранёнными оставались. Жить бы бабе тихо и спокойно, не задумываясь о судьбе, она же полюбила и попыталась обрести счастье в чужом краю. К чему это привело? Она ещё порядка трёх раз тронулась умом.
(c) Trounin
(c) Trounin
April 14, 2026
Быть женщиной это рано понять, что мир будет любить тебя условно.
Пока ты красива
пока молода
пока удобна
пока нужна.
Это жить с осознанием, что твоё тело всегда будет общественным объектом
для оценки
желания
осуждения
контроля.
Это с детства учиться уменьшать себя
не быть слишком громкой
слишком умной
слишком сильной
слишком неудобной.
Это взрослеть и понимать, что многих никогда не интересовала твоя душа
их интересовало лишь то, насколько хорошо ты вписываешься в их ожидания.
И самое болезненное в том, что путь женщины часто состоит в одном
по кускам отдирать от себя всё чужое
чтобы однажды впервые встретиться с собой настоящей.
Пока ты красива
пока молода
пока удобна
пока нужна.
Это жить с осознанием, что твоё тело всегда будет общественным объектом
для оценки
желания
осуждения
контроля.
Это с детства учиться уменьшать себя
не быть слишком громкой
слишком умной
слишком сильной
слишком неудобной.
Это взрослеть и понимать, что многих никогда не интересовала твоя душа
их интересовало лишь то, насколько хорошо ты вписываешься в их ожидания.
И самое болезненное в том, что путь женщины часто состоит в одном
по кускам отдирать от себя всё чужое
чтобы однажды впервые встретиться с собой настоящей.
February 21, 2015
Tegevus toimub tsaari ajal. Kuna tegu on nõukogude kirjanikuga, siis ilmselgelt on eesmärgiks olnud näidata, kui halvasti mõjus inimestele too sünge ja pime aeg, mil veel ei paistnud kuldne kommunismi päike. Näitabki siis provintsi venelase olematut hinge ning vargusi, pättusi ja alatusi. Mida tegelikult ei suutnud ka nõukogude aeg midagi muuta.
Edit : tundub, et mul oli vale eelarvamus: Leskov elas hoopiski 1831-1895, nii et minu arvamus on täiesti suvaline.
Edit : tundub, et mul oli vale eelarvamus: Leskov elas hoopiski 1831-1895, nii et minu arvamus on täiesti suvaline.
August 13, 2014
Leskov is one of my top russian authors, and is very different to Dostojevskij and Tolstoj, but just as genius. In this novel, he really gets down and into the russian countryside culture. Heartbreaking.
Displaying 1 - 12 of 12 reviews












