حافظ برواية عباس كيارستمي، كتاب يسعى إلى محو الهالة الأسطورية الضبابية عن حافظ وتقديمه على انه كائن أرضي اولاً، وهو يحاول الكشف عن الحِكم التي تزخر بها هذه الأشعار وتقطيعها بشكل يمنحها البريق الذي تستحق والذي يرى كيارستمي أنها كانت قد حُرمت منه ضمن الديوان الأصلي لـ حافظ بفعل الموسيقى والقافية
وقتی بریدهمصرعها رو میخوندم چندبار یاد "سخن عاشق" بارت و شیوهی نگاهش به رابطهی عاشق و ثبت و بسط فیگورهای اون افتادم. کیارستمی هم با اشعار حافظ کاری شبیه به این کرده. انگار بارها دور هر شعر چرخیده و چرخیده، از زوایای مختلف براندازش کرده و از زاویهای خاص روی شعر فوکوس کرده و با عمق تصویری به اندازهی یک بریدهمصرع از سوژهی مورد نظر عکاسی کرده و نتیجه شده این کتاب مصرعهای انتخابی گبهقدری حسابشده و زیبا هستند که بارها ترغیب شدم کل شعر مذکور رو بخونم و حظّ وافر ببرم (که چنین هم شد). در نهایت فکر میکنم خواندنِ صرف این کتاب به مذاق دوستان اهل شعر کلاسیک آنچنان خوش نیاد، اما بهرحال برای منِ حافظنخوان کتاب کاربردیای هست، هم باعث شد بارها به شعر اصلی و کامل رجوع کنم و هم از این جهت که برحسب نیاز از فهرست موضوعی (که عموما در باب عشق و وصال و فراق و هجران و این چیزهاست) براحتی میتونم یک مصرع شسته و رفته انتخاب کنم و تمام. دیگه چکار میشود کرد؟! وسع ما از حافظ به همین اندازهست، بر ما ببخشایید
شده وسط يك مهماني مابين قهقهه سر دادن ها و مكث هاي بعد از قهقهه سردادن هاي اطرافيانت به خوشي ها و نا خوشي ها ،دست هاي حنا زده ي عزيز جونت رو تماشا كني؟ شده آيا كه انگشتهات كوچولو بشن و قرار بگيرن روي زانوي راست عزيز جونت با پس زمينه ي دامن گلدار آبي آسموني و عزيز جون بهت بگه : "الهي من قربون اون انگشتاي كوچولوت بشم كي ميشه اين دستا مداد دست بگيرن و من ببينم؟" شده وقتي در حال عبور از ميون پيشوني هاي گره خورده اي حواست نباشه و محكم اصابت كني تخت سينه ي خلوت اخمالوي يه رهگذر و او بهت بگه : "مگه كوري؟ "تو لبخند بزني و بگي درك مي كنم درك مي كنم درك مي كنم و خواسته باشي بغلش كني و همدلي كني براي خشم هاي با دليل و بي علت با تموم قلبت با تموم قلبت با تموم قلبت . شده خواسته باشي با تموم قلبت يك رهگذر اخمالو رو بغل كني و بعد عزيزجون از اون بالا ميون ابرهاي سپيد پنبه اي برات بوسه بفرسته و بهت افتخار كنه كه چه راحت كَنده ميشي از دنيا و خوشي ها و ناخوشي هاش شده كَنده بشي از ناخوشي ها و پرواز كني اون دور دورا ؟ انقدر كه برسي به دست هاي پُر توجه آقاي پروردگار؟ آداب ديدار به جا بياوري هرچند كه گم شده باشي در پيچ در پيچ رؤياهات اما چه باك كه به قول بابك تمناي لبريز شدن ادامه راه رو ميسر ميكنه .ميسرم ميكنه ميسرمون مي كنه.ميسر ميشيم.از تمام رنج ها كه برده ايم و نابردني ميشيم از تمام رنج هايي كه زين پس مي بريم .ضد رنج مي پوشيم مي دوني؟
عزيزجون!انگشتام بزرگ شدن .دارم حافظ به روايت كيارستمي مي خونم و براي شما مي نويسم مي دونم كه مي مبيني و دوستم داري ،مي دوني كه دوستت دارم و مي بينمت .
اين كتاب براي من تمام اين شدني ها بود به ازاي هر رنج دردي هست كه جبران خواهد شد كافيست بداني بايد دقيقن كجاي ماجرايت را ببوسي و خوب شوي. بدون كلمه اي اضافه تر .
كمدخل للكتاب يقتبس عباس كيارستمي من رامبو قوله: "ينبغي أن نكون حداثيين بشكلٍ مطلق." وفيه يتضح ما سيفعله في أشعار حافظ.
منذ فترة طويلة كنت أتمنى أن أقرأ لحافظ أو سعدي الشيرازي، وعندما طلبت هذا الكتاب كنت أظن أنه مجرد ترجمة عادية لأشعار حافظ، لكني وجدت أنه حافظ برواية ورؤية عباس كيارستمي الحداثية، فعباس يختار أبيات من أشعار حافظ ثم يعيد تركيبها على طريقة أشعار الهايكو ليحيي كلمات حافظ في ثوب مختلف. في إيران يُعد هذا جريمة، فحافظ عندهم من المقدسات التي لا يجب المساس بها، لكنني لا أعرف هل كنت سأحب حافظ إن لم يكن بهذه الرؤية المختلفك.
أحببت مقدمة الكتاب التي احتوت على حوارات مع عباس حول هذا الكتاب.
یک. شناخت نگارنده یادداشت از جناب حافظ: من مثل خیلیهای دیگر، دستوپاشکسته، مقداری حافظ خواندهام، گاهی دیوان را ورق زدهام، شبهای یلدا و سال تحویل و خیلی زمانهای دیگر به دیوان حافظ تفأل زدهام. و... و همین. حافظخوانیهای من هیچوقت منظم و اصولی نبودهاند و نیستند و بالتبع شناخت صحیحی از حافظ نداشته و ندارم و هیچوقت نتوانستهام ارتباطی درست و حسابی با دیوان برقرار کنم. حافظ همیشه برایم انسانی بزرگ و ارزنده و ناشناخته بوده است که ارتباط چندانی بین اجزای کلامش قائل نبودهام. دو. شناخت نگارنده یادداشت از جناب کیارستمی: من هیچ، مطلقاً هیچ، شناختی از کیارستمی نداشته و ندارم. فقط میدانم فیلمساز و عکاس بوده، چند تا اسم از فیلمهایش شنیدهام و هیچکدام را ندیدهام، و میدانم مرگ حاشیهسازی داشته است. برایم کیارستمی بزرگ بوده، اما این حس ریشه در شناخت نداشته و ندارد. اما چرا این کتاب را برای خواندن انتخاب کردهام؟ به توصیهی دوستان و اهالی کتاب. بدم نمیآمد که برخورد نزدیکتر و در عین حال کمزحمتی با جناب حافظ داشته باشم و برای این هدف، این کتاب به نظر گزینهی مناسبی بود؛ پس خواندمش. سه. حس اولیه: به نظرم میرسید که کتاب و نویسندهی آن دارند ادا درمیآورند و هدفی جدی برای این گزینش متصور نبودم، حتی به نظرم میرسید نویسنده و کتاب لقمهی بزرگی برداشتهاند و احتمالاً از پسش برنیامدهاند. چهار. برخورد اول: کتاب با یک جمله از «آرتور رمبو» آغاز میشود: «باید مطلقاً مدرن بود.» و پس از آن مقدمهی کوتاهی از «بهاءالدین خرمشاهی» آمده که جناب خرمشاهی در آن به تعریف و تمجید از این گزینش و از تلاش ارزندهی مرحوم کیارستمی برای این کتاب پرداخته است. جالب شد... پنج. ساختار کتاب: ششصد و چهل و هفت مصرع از اشعار حافظ انتخاب شده و هر یک در یک صفحه از کتاب آمدهاند. گویی کیارستمی میخواسته با یک مصرع حرف چندین بیت را بیان کند، گویی میخواسته گزیدهترین شکل ممکن از تلاش حافظ را برای نسل ما ارائه کند. گفته بود که باید مطلقاً مدرن بود، و گویا ترسی از این نداشته است. شش. نظر کارشناسی: بدیهی است که ندارم! هفت. هدف کتاب از نظر نگارنده یادداشت و موفقیت کیارستمی در دستیابی به این هدف: این کتاب کوتاه و مختصر و مفید میخواهد ما را به حافظ نزدیکتر کند، میخواهد کلیشههایی را از حافظ دور کند و از گوشهی طاقچهی خانههایمان بیاوردش پایین و ما را وارد دنیایش کند. موفق بوده؟ حتماً از نظر من. اگر ما با خواندن این تک مصرعها لذت میبریم، اگر ما با خواندن خیلی از تک مصرعها میرویم و کل غزل مربوطه را میخوانیم، اگر ما با زیست در طول ١٨ فصل کتاب میبینیم در کلام حافظ از عشق و شباب و می و معشوق تا وصل و هجران و خبر و رضا، وجود دارد و نگاهمان به حافظ و شعرش ساختارمندتر میشود، اگر حافظ خواندن پس از این کتاب برایمان آسانتر مینمایاند، و اگر تصمیم میگیریم بعد از این کتاب برویم و با دیوان، جدیتر از قبل، زندگی کنیم و از آن لذت ببریم، همه و همهی اینها میگویند که کتاب موفق بوده است و ارزش وقتی که صرفش میشود را داشته. هشت. طرح یک سوال: حتماً گردآورندهی کتاب دلایلی برای این ساختار کتاب دارد؛ اما آیا لازم بوده است که هر مصرع، در یک صفحه بیاید؟ آیا لازم بوده است که این همه برگ سفید هدر برود و این همه درخت قطع شود؟ نه. غلام آن کلماتم که آتش انگیزد.
من کتاب رو تو باغ کتاب باز کردم و نزدیک بود گریه م بگیره انقدر مصرع های زیبایی تو این کتاب هست :دی تو هر صفحه این کتاب یک مصرع از حافظ به انتخاب عباس کیارستمی نوشته شده که عمدتن مصرع های معروفی هم نیستن اما بسیااااااااار لذت بخش و زیبا و دل نشین هستند. جدا از حافظ خوانان و هرکه از خواندن اشعار حافظ لذت میبره، برای افرادی که توانایی تمرکز روی اشعار بلند و ادامه دادن داستان یا شعر رو ندارند، یا وقت زیادی ندارن، یا گلچینی از بهترین های حافظ رو میخوان بخونن، برای هدیه دادن بسیار کتاب خوبیه.
زشته بگم حیف درخت و کاغذ؟ خب چه کاریه این کار؟ از وسطهاش به بعد نتونستم ادامه بدم؛ انگار مغزم رو خراش میداد با تکه تکه کردن هر مصرعی که گذاشته هم. و بله یه سری مصرع انتخاب کرده بود، حتا بیت انتخاب نکرده بود از حافظ.
روايتي يكتا و متفاوت از حافظ. فوق العاده مينيمال و خيال انگيز. خواندن تك مصرع هاي حافظ به انتخاب كيارستمي و انطور كه كيارستمي انها را شكسته بود بي نظير ب��د. مقدمه بهاالدين خرمشاهي به عنوان يك حافظ شناس بر روي كتاب خواندني است.
ایده جالبی بود و از خواندنش خیلی لذت بردم. مصرع های انتخابی پر از حسهای خوب و دلنشین هستند. به نظرم برای مشق خوشنویسی هم خیلی کاربرد داشته باشه، چون حین خوندنش به فکر افتادم خوشنویسی رو به شکل حرفهای یاد بگیرم...
مدتها بود كتابي را باز نكرده بودم تا بعد از تورق چند صفحهي اوليهي آن، دچار هيجان و شادي ِ غير قابل بياني بشوم. اين حسي است كه از تورق اين كتاب به من دست داده و از اين بابت شادمانم
شايد بيان اين نكته تكرار مكررات باشد كه بعد از (قرآن مجيد)، (ديوان حافظ) دومين كتابي است كه در منزل بيشتر خانوادههاي ايراني يافت ميشود. حال اينكه اين كتاب در بين اعضاي خانواده به چه منظوري استفاده ميشود و يا اصلاً استفاده ميشود، موضوع ديگريست؛ اما آنچه كه بديهيست عدم خوانش و درك اين اشعار گرانمايه در بين ما ايرانيان است گزينش بسيار زيباي جناب(كيارستمي) از اشعار (لسانالغيب)، حقيقتاً با تفكر و هــنر مندانه صورت گرفته است. بزرگنمايي مصرعهاي معروف و غير معروف و هويت بخشيدن مستقل به آنها فرصتي به خواننده ميدهد تا به صورت جدي تصوير سازيهاي بسيار زيبا كه در يك مصرع وجود دارد را نظاره كند و در عين حال به حيرت افتد دربارهي اين كتاب و پديد آورندهي آن نقدهاي تند و تيز بسياري نوشتند و بسياري به سخره گرفتند اين عمل را. آن چه كه در طول اين مدت خواندم و شنيدم (بلا استثنا) همگي حكايت از يك چيز ميكرد و آن "حسادت " گويندگان و نويسندگان بود. هر چه نوشته شد و گفته شد در حاشيه بود و تماماً از سر كوتولگي و كوته بيني ناقدان به عنوان يك خواننده كه عشق فراواني به ادب اين مرز و بوم دارم عرض ميكنم، كار آقاي (كيارستمي) را جداً ستودني ميدانم و در عين حال خدمتي به فهم و درك زيبايي غير قابل بيان اشعار حافظ شيرازي و به احترام حركت ايشان سر خم ميكنم پايان سخن، خوانش اين كتاب فرصتي به ما ميدهد تا با مميزي بيشتري به نظارهي تصويرها، انديشهها و نگاه حضرت (لسانالغيب) بنشينيم و اگر اندك دلي برايمان باقي مانده باشد، از اين همه زيبايي و تفكر لذت ببريم و از ميراثداري اين گنجينه، شادمان شويم
أحببته أحببته! هذا الكتاب المفعم بالعشق والضوء والنور والربيع رغم قصر جمله وعباراته إلا أنه يجرك في عمق شفيف، بلاغة في الوصف والتعبير وهذا الحافظ.. آه رجل عاشق لعوب عربيد عابد زاهد، كل ذلك في رجل واحد. من يباعد بين دفتي الكتاب يضوع في قلبه النوروز ويزهر الربيع ويسافر في عوالم الجمال الفارسية الخلابة.
رغم أن غزليات حافظ ليست هي ذاتها بل بتعديل وتحرير عصري لعباس كيارستمي إلا أنها لم تفقد لذتها وجمالها وشاعريتها. تصفيق لهذا الرجل الجميل.
" عباس کیارستمی کارگردان نامی، روایتی از حافظ منتشر کرد که بسیار جنجالی شده... آیا جدا کردن یک مصراع از کلیت یک غزل کار درستی است؟ واحد غزل مصراع است؟ یادم است چند سال پیش که کارتیه برسون مرد خواستیم عکسی از او روی جلد مجله بزنیم هر کاری کردیم لوگوی مجله روی هیچ کدام از عکسهایش ننشست. از خیرش گذشتیم بعد فکر کردم دیدم برای همین است که او عکاس بزرگی است. چون اگر میشد چیزی مانند لوگو را به آنها تحمیل کرد که شاهکار نبود..... روایت جدیدی از حافظ به چه کار می آید؟ حافظ زنده تر از ان است که بخواهیم او را به جوانان غافل معرفی کنیم...."
و در قسمت هفت شهر عشق آمده:
" فرض کنید الان قرن بیستم هجری و بیست و هفتم میلادی است. حالا دیگر فرهنگ ها به هم خیلی نزدیک شده و مرزهای جغرافیایی وجودندارد. در این زمان شاعری زندگی میکند به نام جوزف اصغرویچ. او یکی از شعرای معروف زمان و علاقه مند به آثار کیارستمی فیلم ساز کلاسیک شش قرن قبل است. در یکی از روزها جوزف اصغرویچ نقل قولی از یکی از بزرگان دوران میخواند که گفته: باید مطلقا کلاسیک بود
او بعد از بررسی تمام فیلم ها و نقاشی ها و عکس ها و شعرها و سایر آثار به جا مانده از کیارستمی به یک کتاب هم برمیخورد به نام حافظ به روایت کیارستمی که کسی در این شش قرن آن را جدی نگرفته! وگویا فقط بعد از چاپش بر سرش جنگ و جدل شده و تمام! اصغرویچ البته حافظ را نمیشناسد اما تحت تاثیر این کتاب و جمله باید مطلقا کلاسیک بود، تصمیم میگیرد مثل اثر کلاسیک شش قرن پیش کیارستمی با فیلم های او همان کند که کیارستمی با اشعار شخص گمنامی به نام حافظ کرده بوده....
نتیجه خیاطانه: بعضی ها یک دکمه دارند و برایش یک کت میدوزند. بعضی ها هم یک کت دارند یک دکمه اش را میکنند و محو تماشا بقیه اش را میدهند به گدا!
نتیجه وودی آلنی: یک دوره تند خوانی رفتم و جنگ و صلح را در بیست دقیقه خواندم. موضوعش روسیه بود.
نتیجه فیلسوفانه: قرار نیست هر وقت هر نابغه ای کاری برای انجام نداشت به سراغ کارهای دیگران برود!
یک بار گفتم! وقتی عکسی که کیارستمی گرفته بود را به عنوان جلد سی دی " به تماشای آبهای سپید" دیدم، بدون اینکه بدونم این عکس رو کی گرفته تا چند دقیقه محو عکس بودم. مهم این نبود که عکس رو چه کسی گرفته! عکس این قدر عمیق و زیبا بود که بقیه چیزها به حاشیه میرفت!
ولی وقتی " حافظ به روایت کیارستمی" رو خواندم، احساس کردم این کار کیارستمی زیر سوال بردن حافظ هست یک جورهایی! و این کتاب چون نوشته شخص معروفی مثل کیارستمی هست خریده میشه! نه چیزی بیشتر!
شکستنِ نظامِ چندین و چند قرنهی بیتهای فارسی از ابتکاراتِ مرحوم کیارستمی بود. تبدیل کردنِ بیت به قطعه. در برخی از قطعههای این کتاب کیارستمی با شکستنِ افقِ بیت، به کشفی جدید از شعرِ حافظ میرسد و به نظامی جدید. اما در بسیاری از قطعهها هم کارش از خوانشِ عمودیِ شعر فراتر نمیرود.
در جذاب بودن این کتاب شکی نیست و من اینجا نیستم که این موضوع رو بازگو کنم. اما خواستم بگم وقتی کم میارم و اون شیشه امیدِ درونم ترک میخوره، یکی از اولین کارهایی که انجام میدم اینه که به روزی که این کتاب رو هدیه گرفتم فکر میکنم، و تو وجودم یه جرقه امید زده میشه که خیلی خوب میتونم این جریان رو به یاد بیارم و بدونم از جنس چیه. این کتاب رو تو یکی از بدترین روزهای زندگیم کادو گرفتم و وقتی بیشتر و عمیقتر به درونم و قلبم نگاه میکنم، توی اون تاریکی یه نوری به چشمم میرسه و من هربار تازه متوجه میشم که هنوز یه شعله از امیدی که اولینبار بهم داده شد رو دارم، و دوباره خیلی خوب متوجه میشم که چرا دیده شدن تو روزهای تاریک ترمیم کنندهست. اون امید سوسو میزنه. بهم میگه من تورو دارم. تورو شناختم. همینها باعث میشه من به خودم بیام و همهی ناامیدیهام رو رها کنم و تَرَکهای اون شیشه رو ترمیم کنم، فقط بخاطر اون "شعلههای امیدی" که بهم داده شد.
غزليات للعظيم حافظ تصرف فيها عباس كيارستمي و اخرجها على شكل مقاطع هايكو (او كما تبدو)، جمع فيها الغير مشهور من غزل حافظ واراد بذلك تبيين ان حتى الغير مشهور من غزل حافظ جميل و مبدع و مخلد، تبقى بعض المقاطع جميلة جدا و الاخرى لم افهمها حتى وهذه مشكلتي مع حافظ كثير من اشعاره تعجبني لدرجة ابقى ارددها و بعض الاشعار لا افهمها و لا اعيها وتبدو لي سيئة جدا، على كل يبقى حافظ الشاعر الكبير علامة في سماء الشعر. كما قال مرة "انا من ذاع صيتي بالعشق في المدينة".
نه مثل فیلمهاش اونقدر جذاب و دوست داشتنی نه مثل عکسهاش که خجالت میکشم بگم چند صد میلیون تومان تو حراجی میفروشتشون (از بس که عکس نیستن، چرندن). در کل فکر نمیکنم زیاد به جار جنجال نیاز داشت... فقط از خرمشاهی حرسم گرفت که 20 سال قبلش حافظ شاملو رو (که تازه به ساختار شعر دست نزده بود و فقط انتخابی بود از دیوان) محکوم کرده بود و حالا... بگذریم که چون یکی از طرفداران عباس خان هستم (واسه فیلمشا و شعرهای خودش) و اینکه دیگه هنر هم تو این مملکت به گند کشیدن از قر و فرایی که به هنر چسبوندن و باندبازیایی که هست و همه هم میدونن. بگذریم...
من نه وقت شعر خوانی دارم و نه حوصله اش رو_ همین که روزی 4 تا بیت بخونم واسم کافیه _ این کتاب به درد من یه نفر خورد ، حالا بابابزرگ شما بیکاره و نشسته وردل خان جون و میخواد کل حافظ رو ختم کنه مشکل خودشه
کتاب برای کسی که اهل شعر نیست، کتابِ خیلی خوبیه برای مردم عادی که حوصلشون نمیاد شعر بخونن عالیه ولی خب از نظر کسی که عادت داره به خوندن غزلیات سعدی از ابتدا تا انتها، و تماشای فراز و نشیبهای غزل و پستی و بلندیهاش؛ نع! کتاب خوبی نیست جوون میده برا هدیه دادن
حسيت بحيرة، وهذا الشيء ما أعرف إذا جاي من المترجم لو من الشاعر بالأصل، كان يتغزل برجل والمعتاد على قراء الشعر الصوفي يتوقع انها لله، لكنه كان يقصد رجلًا ولم تكن لله، ثم في قصائد أخرى ينتقل للتغزل بامرأة؛ ما جعلني اسأل نفسي حول امكانية أن يكون المترجم قد اخطأ في ترجمة الضمائر .. على كلٍ لم يَنل إعجابي بشكلٍ كامل، أحببت بعض السطور فقط، وكان الشرح والهوامش والمراجع التي قدمها المترجم في نهاية الكتاب أفضل من القصائد وأكثر متعة
قرأت الكتاب بترجمة محمد مظلوم ونسخة دار الجمل *
This entire review has been hidden because of spoilers.
كان وقتاً ممتعاً جداً أن تقرأ أشعاراً مفككة من أوزانها التقليدية في الشعر الموسيقي، وأن تنظر في صورها بعيداً عمّا قد يشغلك من الموسيقى على حساب المعنى.
رائع ما قدّمه عباس كيارستمي من تفكيك لهذه الأشعار على أسلوب شعر الهايكو الياباني، إلا أن ما قدّمه المترجم ماهر جمو من إبداع في الترجمة جعل من العمل غاية في الروعة والعذوبة. شكراً لهذا الوقت الرائع ولكل من بذل مجهوداً في هذا الديوان الجميل.
کتاب «حافظ به روایت عباس کیارستمی» گزیدهای مصرع گونه از غزلیات حافظ است که در هجده فصل تحت عناوین مختلف فصل بندی شده. از جذابیت های کتاب همین گزینش مصرع گونه است و انتخاب های کیارستمی که خواندنی است ❤️