اين كتاب تلاش اندك حميد داودآبادي، دوست صميمي شهيد مصطفي كاظمي، در اداي دِيني است كه بر گردن خود نسبت به بهترين دوست و برادرش حس ميكند. باوجود جالب بودن خاطرات، حس بي اعتمادي در خواننده القا ميشود. گويي كه نويسنده صرفا براي خوب جلوه دادن شهيد، او را قديسه و فرشته جلوه مي دهد. البته اين سخن دليل بر بد بودن اين شهيد فداكار نيست و مسلما انساني پاك و عرفاني بوده است؛ اما صميميت رابطه ي اين دو دوست غيرقابل باور است و شايد نويسنده كمي غلو كرده باشد و بيشتر شبيه روابط زن و مرد يا عاشق و معشوق باشد و آنهمه جملات عاشقانه و گريه ها كمي شك برانگيزند.
شايد ميشه گفت از اولين كتاب هاي دفاع مقدس بود كه ميخوندم. توي دانشكده راه ميرفتم كه گرفتنم گفتن بيا اينو بخون فردا مسابقه كتابخوانيه! خلاصه بزور ما رو وادار به خواندن ٢٥٠ صفحه در يك نيم روز كردن. البته الان پشيمون نيستم از خوندنش. تجربه ي جالبي بود.
شرح حال شهید مصطفی کاظمزاده از زبان دوستشون حمید داودآبادی. به نظرم بیشتر از اینکه در مورد شهید کاظمزاده صحبت شده باشه در مورد حال و هوای جبهه و جنگ صحبت شده، در مورد خوب و بد جنگ توأم با هم، آدمهایی که لزوما صفر و صدی نیستند و میشه درکشون کرد، و همینطور فضای اون دوران.
جالبه که نوجوونهایی به این کم سن و سالی، مثل شهید کاظمزاده، به چنین درکی از زندگی و به چنین معرفتی رسیده بودند. دوستی عمیق بین مصطفی و حمید هم برام جالب و عجیب بود. ولی خب یکی رفت و یکی موند... و چقدر بخشهای پایانی کتاب اندوهناک بود... مخصوصا فکرم مشغول اون مادری شد که سه پسرش به نوبت شهید شدند.
انصافا لذت بردم.یک روایت زیبا و دلنشین و ساده از جوان عارف شهید مصطفی کاظمی بود.در هفده سالگی در سومار و در تیپ محمد رسول الله به شهادت رسید.عارفی که به برخی از اتفاقات قبل از وقوع ان،اگاه می شد.
ما ادم کم دیده ایم . بویژه نسل های جدید. برای همین برخی کارهای ساده ای که هر آدمی باید بتواند بکند، میشود ویژگی یک قدیس دور از دسترس. بعد هم کم کم کسی را که اینطور است انکار میکنیم. این ها دو تا رفیق ساده بودند. دو تا پسر معمولی که با هم دوستند. خیلی هم دوست. شب و روز با هم. تهش یکی شان ان طور چشم هایش باز میشود و اینقدر خوب میبیند که کجا قرار است برود. این را نوجوان ها کاش بخوانند کاش اینطور رفقایی برای هم باشیم
"دیدم که جانم می رود"کتاب دوست داشتنی دوران نوجوانی من است . داستان های فارسی زیادی ندیده ام که به درک دوران نوجوانی کمک کنند . این کتاب وصف تجربه زیسته ی یک بعد مهم از دوران نوجوانی را برعهده دارد ؛ رفاقت .
خاطراتی از شهید مصطفی کاظم زاده نویسندهٔ این کتاب، از دوستان مصطفی کاظمزاده بوده است. من خودم جوری از این شهید بزرگوار خوشم اومد که بعد از خوندن این کتاب یک بار بر سر مزار ایشان در بهشت زهرا رفتم.
دیدم که جانم می رود کتابی بسیار جذاب عالی که از شهامت و شجاعت و در آخر شهادت یکی از شهيدان را به تصویر میکشد «دیدم که جانم می رود» را از طاقچه دریافت کنید https://taaghche.com/book/12205
روایت ایثار و شجاعت نوجوانان ایرانی که خواندن آن شما را با جمعی از نوجوانانی که در یکی از مناطق تهران همکلاس بودهاند و با هم به جبهه میروند، آشنا میکند. شهادت بعضی از این رزمندههای کمسنوسال، دل آدم را به درد میآورَد. من شخصا به دلیل اینکه آن منطقه از شهر و سن و سال این نوجوانان از زمان مکانی و سنی با من بسیار نزدیک بود از خواندن این کتاب خیلی تحتتاثیر قرار گرفتم.
خیلی تجربه خوندن کتاب های دفاع مقدس رو ندارم اما راجع به این کتاب بنظرم :
قلم نویسنده پخته نیست . یعنی خاطراتی کاملا ساده و روان هست و توش خبری از صحبت های سنگین و عرفانی نیست _انتظاریهم نباید باشه_
اونقدری هم که به فضای دوستانه و روابط دوستانه بین شخصیت های کتاب تاکید شده بر روی حال و هوای جبهه تاکیدی نیست و این تاکید تقریبا میشه گفت بیش از حد بوده .
نویسنده اصرار داشته واقعا هرچیزی که اتفاق افتاده رو بیان کنه که همه اون چیز ها شاید برای کتاب دفاع مقدسی و حال و هوای معنوی اینجور کتاب ها مناسب نبوده باشه .
یک داستان متفاوت از دفاع مقدس و زندگی شهدا که برای من که کتاب های زیادی در این زمینه خوانده ام بهترین و جذاب ترین نبود. نقطه مثبت آن القای این حس به مخاطب می باشد که شهدا و دلاوران عرصه دفاع مقدس از جنس خودمان با کارهای ساده و روزمره بوده اند