رقصنده ها از کوچه ها و فرعی ها و مغازه ها و خانه ها داشتند برمی گشتند به خیابان بهشتی. سنگ و بلوک های شکسته پخش و پلا بود وسط بلوار. چند پسر جوان داشتند نرده های وسط بلوار را می کندند و خیابان را بند می آوردند. پیرزنی که تو پیاده رو به تماشا می جنبید، می گفت: پسرای گلم نکُنین. نکَنین. اینا بیت الماله. یکی از پسرها که هنّ و هن کنان مستطیل آهنی سنگین را روی آسفالت می کشید، گفت: اون گلوله ها هم از بیت الماله که می زنن تو سینه ی من و تو. پیرزن مات و ساکت نگاهش کرد و بعد به طرف او رقصید.