جلوی گودال بایست / رنگینکمانی تنها / تاق زده است بر آن. ——————————— برف بارِ گلِ یاس / چشمه را سپید کرده است / آب هم خوشبوست حتیٰ. ——————————— چه خوش پیدا میشوی / در بادبانی که به آرامی باد شده / ای بادِ ناپیدا! ——————————— از دستهایم فرو میریزد / ماسه، بس آرام / باز میگردد به دریا. ——————————— رخنه میکند پرتوِ آفتابی / خیره میانِ انبوههی جنگل / نفس تازه میکند اعماقِ خزه پوش! ——————————— بستم همهی درها را / خیالِ خواب داشتم. ولی رؤیا / از دور به نام صدایم میکرد.
ایمّا فونبودمرزهوف، شاعرهی اتریشی در سال 1895 در وین به دنیا آمد و در 1982 نیز در همانجا درگذشت. در پراگ و مونیخ تاریخ هنر و فلسفه خواند، از دوستان راینر ماریا ریلکه بود و علاوه بر هایکو، رمان و داستان نیز نوشته است. او مدتها در ژاپن زندگی کرد و بدون شک یکی از برجسته ترین هایکوسرایان آلمانی زبان است _________________________
بهار:
شبِ روشنِ اردیبهشتی- برگهای افرا بر راه آری، نقاشیاش میکند ماه
بنگر! در دلِ تخممرغ خورشیدی کوچک و زرد راستی چگونه به درونش رفت؟
__________ تابستان:
کو کو کو کو- پیوسته میشنیدمش ولی آفتابی نمیشد فریادگرِ پنهان
گلّهی پُرشمار را میراند به دوردست راه پابرهنه طفلکی تک و تنها
__________ پاییز:
درختی پُر از میوههای سیاه؟ نزدیکش که آمدم کلاغان برخاستند
تیر به حواصیل خورد. اشک امانم را برید، تازه پریدن آموخته بود
__________ زمستان:
غازهای وحشی میکوچند- از پشتِ پنجرهی نردهدار راهبِ پیر مینگردشان
در مهِ خاکستری آوای سینهسرخها آرام میپیچد گِردِ خانه. کلامی دیگر بگو عشقِ من زیرا تمامِ شب برف میبارد