پیرزن پارچهای سفید روی سرش میاندازد شادی میکند، برای خودش هلهله میکند و کِل میکِشد و چندبار با عصا روی کوزه میزند. نویسنده با هر ضربه کوزه را بیشتر به آغوش میکشد و حالش بدتر میشود، زانوهایش خم میشود. خندهاش کم و کمتر میشود. دست روی قلبش میگذارد، پیچ و تاب میخورد ــ صدای رعدوبرق و باران ــ کوزه از دست نویسنده میافتد، میشکند. صحنه تاریک میشود. نقطهای که کوزه است روشن میشود. کبوتری از توی کوزه درمیآید و صدای بالش توی تاریکی صحنه میپیچد
Houshang Moradi Kermani هوشنگ مرادی کرمانی در سال ۱۳۲۳ در روستای سیرچ از توابع بخش شهداد استان کرمان متولد شد. تا کلاس پنجم ابتدایی در آن روستا درس خواند و همراه پدربزرگ و مادربزرگش زندگی کرد. مادرش از دنیا رفته بود و پدرش دچار نوعی ناراحتی روانی-عصبی شده بود و قادر به مراقبت از فرزندش نبود. از همان سنین کودکی به خواندن علاقه خاص داشت و عموی جوانش که معلم روستا بود در این علاقه بیتاثیر نبود. پس از تحصیلات ابتدایی به کرمان رفت و تا ۱۵ سالگی در آنجا زندگی کرد و در این دوره بود که شیفته سینما هم شد. دوره دبیرستان را در یکی از دبیرستانهای شهرستان کرمان گذراند و سپس وارد دانشگاه شد. وی پس از مهاجرت به تهران دوره دانشکده هنرهای دراماتیک را در این شهر گذراند و در همین مدت در رشته ترجمه زبان انگلیسی نیز لیسانس گرفت. از سال ۱۳۳۹ در کرمان و همکاری با رادیو محلی کرمان نویسندگی را آغاز کرد، و در سال ۱۳۴۷ با چاپ داستان در مطبوعات فعالیت مطبوعاتیاش را گسترش داد. اولین داستان وی به نام «کوچه ما خوشبختها» در مجله خوشه (به سردبیری ادبی شاملو) منتشر شد که حال و هوای طنز آلود داشت. در سال ۱۳۴۹ یا ۱۳۵۰ اولین کتاب داستان وی «معصومه» حاوی چند قصه متفاوت و کتاب دیگری به نام «من غزال ترسیدهای هستم» به چاپ رسیدند. در سال ۱۳۵۳ داستان «قصههای مجید» را خلق میکند، داستان پسر نوجوانی که با مادربزرگش زندگی میکند. همین قصهها، جایزه مخصوص «کتاب برگزیده سال۱۳۶۴» را نصیب وی ساخت. اما اولین جایزه نویسندگیاش به خاطر «بچههای قالیبافخانه» بود که در سال ۱۳۵۹ جایزه نقدی شورای کتاب کودک و جایزه جهانی اندرسن در سال ۱۹۸۶ را به او اختصاص داد. این داستان سرگذشت کودکانی را بیان میکند که به خاطر فقر مجبور بودند در سنین کودکی به قالیبافخانهها بروند و در بدترین شرایط به کار بپردازند. در مورد نوشتن این داستان میگوید: «برای نوشتن این داستان ماهها به کرمان رفتم و در کنار بافندگان قالی نشستم تا احساس آنها را به خوبی درک کنم». درک و لمس آنچه که مینویسد از خصوصیات نویسندگی کرمانی است که در تمام داستانهای او میتوان احساس کرد. میتوان گفت مرادی با تمام وجود مینویسد. آثار او به زبانهای آلمانی، انگلیسی، فرانسوی، اسپانیایی، هلندی، عربی، ارمنی و هندی ترجمه شده است. اما اولین اثری که از او به زبان انگلیسی ترجمه شده بود داستان «سماور» از «قصههای مجید» بود که برای یونیسف فرستاده شد.
بهشدت برای من تازگی داشت و غیرمنتظره تمام شد. البته که امضای هوشنگ مرادی کرمانی درش هست؛ بسیار فارسی، بسیار لذتبخش! فعلاً سه ستاره چون به عقیدۀ من روایت میتوانست پیوستهتر باشد و حتی -بدون صدمه به داستان و تأثیر داستان- کمی واضحتر.
کتاب به دو بخش تقسیم میشه تقریبا نصف کتاب یه نمایشنامه است و نصف بعدی مصاحبه با نویسنده . با داستان زیاد ارتباط برقرار نکردم ،بهم ریخته ،شلوغ و بدون ترتیب بود .چرخشهای ناگهانی داستان میتونست باعث گیرایی داستان باشه ولی عملا تاثیری نداشت و بیشتر باعث گنگ بودند داستان میشد .سبکش با بقیه کتاب های کرمانی به شدت فرق میکرد و من سبک ساده نویسی همیشگی کرمانی رو به این ترجیح میدم . در مورد مصاحبه ،اگر این مصاحبه داخل یه مجله ایی چاپ میشد به طور قطع نخونده ازش رد میشدم اما چون نصف کتاب رو دربرگرفته بود خوندمش و برخلاف انتظارم خیلی دوست داشتنی بود . انگار بعد اون داستان بی سر و ته دوباره خود کرمانی رو پیدا کردی و ارتباط گرفتی.و خیلی ساده و دلنشین در مورد کرمانی اطلاعات پیدا میکنی . اینکه چقدر سختی کشیده و از روستا وارد تهران شده ،به دلیل لهجه اش و شهرستانی بودنش مسخره شده،گرسنه و بی کس بوده تا تونسته جایی برای خودش پیدا کنه و برخلاف نویسنده های اون دوران که خیلی ساده درمورد سیاست و وضعیت اجتماعی مینوشتند و معروف شدند برای تک تک کتاب هاش زحمت کشیده و این باعث میشه احترام خاصی براش قائل باشم . در کل این کتاب باید بعد از خوندن بقیه آثار کرمانی خونده شه تا حداقل قسمت مصاحبه برای مخاطب جذاب باشه وگرنه داستان اصلا جذابیتی نداشت .
بخش مصاحبه این کتاب به نوعی کامل کننده کتاب ’شما که غریبه نیستید’ هست و به سال هایی می پردازه که مرادی در تهران زندگی کرده. رنج و سختی که در تمام اون سال ها به خاطر عشق به نوشتن تحمل کرده و قناعتش در برابر زندگی قابل تامل هست
من اتفاقی این کتاب رو تهیه کردم ولی خیلی خوشحالم که خوندمش. نثر کتاب روان بود مثل مابقی آثار آقای مرادی کرمانی ولی یکم نمایشنامه برای من گنگ بود. از بخش گفتوگو خیلی لذت بردم و مشتاق شدم که بقیه آثار آقای مرادی کرمانی رو مطالعه کنم.