استعاله چگونه میشود با دو آدم زندگی کرد و یک نفر بود؟ آیا نمیشود از چند راه گذشت و یک مسافر بود؟ مگر رودخانهها همه در مرگ نمیریزند؟
پس چرا تنهایی که چالهی گودیست پر نمیشود هرگز؟ نه مثل نوزادی که سینه دارد و میتواند بمالد و بچلاند شیرم کردهاند نه تازه از شیرم گرفتهاند مثل تو که با ماشین به دنیا آمدهای و بنزینات تمام شده اگر شبی از شبهای زمستان مسافری دست نگه دارد نگه میدارم و مثل اسبی که در ندارد با تو سفر در خانه میکنم بی تو جهان زندان است و تنهایی چاله ای که فقط گودتر میشود