با این که تنها دویدن را دوست دارم، با این که مسیرهایی را انتخاب میکنم که با آدمها روبهرو نشوم، با این که ساعاتی را برای دویدن انتخاب میکنم که خلوتترین ساعات شبانهروز هستند، همیشه یک جور نیاز به دیده شدن در وجودم هست. حتا وقتی تا کیلومترها ماشینی دیده نمیشود و اتوبان خالی خالی است، همیشه فکر میکنم کسی هست که مرا میبیند. کمرم را صاف میکنم و استیل دویدن را نگه میدارم. حتا با آن نفر خیالی حرف میزنم. مثلاً میگویم: شما چطورید؟ من بد نیستم و فکر میکنم امشب شب خوبی باشد. یا میگویم: میدانی! زندگی تکرار نمیشود و این عمل کردن را غیرممکن میکند. اما میشود بهترین حس را داشت و من گاهی دارم.
بخشی از داستان
چه دلیلی دارد که آدمی سرحال و ترکهای مثل من هر شب ده کیلومتری را بدود، تقریباً بدون توقف. من نه اضافه وزن دارم و نه سیستم قلب و عروقی بدنم دچار اشکال خاصی است. پس با یک الگوی متعادلتر هم میتوانم ورزش کنم. کمی غیرمعقول به نظر میرسد. تا به حال برایم این طور نبود؛ خیلی هم دل چسب و حماسی به نظرم میآمد. دوندهی خستگیناپذیر. مرد تنهای سفیدپوش خیابانهای شهر. این حسها بیشتر میشود. به خصوص اگر در جهت خلاف حرکت ماشینها بدوم.
هیچ کس هنگام رد شدن از «پل» به او فکر نمی کند. به گشاده رویی اش. به پیوند زدنش. آن طرفی ها به این طرفی ها و این طرفی ها به آن طرفی ها فکر می کنند.فقط. هیچ کس به او توجهی ندارد حتی رودخانه ای که پل کوچولو پاهایش را در آن فرو کرده و حتی گل های روان و ماهی ها. از هر طرف به جایی وصل است در حالی که به هیچ کدامشان تعلق ندارد. هیچ کس بر نمی گردد و به مسیری که روی پل جلو آمده نگاه کند. هیچ کس روی پل نمیخوابد. نمی رقصد. نمی ماند. مگر موقع ترافیک. و تازه با چه منتی و چه بی تابی ای برای رفتن و نماندن. هیچ کس با پل حرف نمیزند. هادی پل خیلی گناه دارد.خیلی. . . با اینکه تنها دویدن را دوست دارم، با اینکه مسیرهایی را انتخاب میکنم که با آدمها روبهرو نشوم، با اینکه ساعاتی را برای دویدن انتخاب میکنم که خلوتترین ساعات شبانهروز هستند، همیشه یکجور نیاز به دیده شدن در وجودم هست. حتا وقتی تا کیلومترها ماشینی دیده نمیشود و اتوبان خالی خالی است، همیشه فکر میکنم کسی هست که مرا میبیند
مجموعه ۱۳ داستان کوتاه یکی دوتا خوب چندتا معمولی و بقیه هم ... بعضی از داستانهاش به خصوص اولی ها به نظرم خیلی شخصی رسید تنها داستانی که دوست داشتم •حالا میذاری بخوابم؟
شروع مجموعه طوفانی بود. داستان اول، -آن گوشه دنج سمت چپ-یکی از بهترین داستانکوتاههای ایرانیای بود که در زندگی خونده بودم. نویسنده نگاهی جزئیبین داشت و حواس انسان رو کاملا در تمام داستان تنیده بود. بوها و تصویرها و حسهای لحظهای و مزهها. مخوصا مزهها که کاملا در داستان وجود داشتن و نوشتهرو انسانیتر میکردن. خیلی تاثیرگذار بود. پر بود از لحظههای خلوت انسان. نویسنده خیلی خوب دقت کرده بود به جزئیات. و نشونههای بیمعنی ولی ممکنالمعنی. داستان دوم هم همینطور، اما در داستانهای بعدی، کمکم این سبک نوشتن حفظ میشد اما موضوعات و موقعیتهایی که داستان میساخت خیلی معمولی و حتا گاهی زرد میشد. البته منظور من این نیست که سوژه داستان باید والا باشه و فلان. خیر. داستان میتونه از سطحیترین اتفاقهای زندگی ایده بگیره، اما مهم اینه که چطوری پرداخت میشه. از چه زاویهای بهش نگاه کرده میشه. در داستانهای ضعیف این مجموعه، هیچ نگاه جذابتری وجود نداشت. روایتی در سطح اتفاق میافتاد، اما همچنان قلم قویای داشت که باعث میشد دوست داشته باشی داستان رو بخونی و پسات نزنه.
با همهی اینها از نویسندهش خوشم اومد و حتما مجموعه داستان بعدیش رو هم میخونم و انگار اون مجموعه متاخر هست نسبت به این مجموعه و خیلی میخوام ببینم چه تفاوتی میکنه.
نقطه قوتاش نثر قوی و نگاه تیزبین نویسنده بود و نقطه ضعفش دمدستی بودن موقعیتها در -بعضی- داستانها.
این مجموعه داستان را به پیشنهاد دوستی در تخفیف یک کتابفروشی محلهای خریدم. فرصت کوتاهی دست داد بین دو کتاب سنگین، که این مجموعه را تورق کنیم.
کتاب ۱۳ داستان کوتاه را شامل میشود، که به جز یکی دو اثر همه در ناپختگی به سر میبرند. داستان «قربانی ابراهیم»، «هیچ چیز بااهمیتی وجود ندارد» آثاری هستند قابل بحث که در زمینه موضوعی و فرمی تمهیدات خلاقانهای در آنها شاهد هستیم. بافی داستانهای کتاب پر است از شخصیتهای پرداخته نشده، نگاه سطحی به مسائل و از همه اذیتکنندهتر دیالوگهای ضعیف و بیجان.
داستانهای مجموعه نیاز به یک بازنویسی اساسی دارند. ادعای روایتها ساخت و تصویر شخصیتهای داستانی هستند، تمام نظامهای روایت در همین جهت تنظیم شدهاند اما در نهایت با تعدادی اسم که به تیپ هم تبدیل نمیشوند روبرو میشویم.
نویسنده به توصیفات طولانی پناه میبرد. توصیفاتی که با وجود تشکیل حول شخصیت، همچون بخشی اضافه به بدنهی فرم داستان به نظر میرسند.
نگاه نویسنده به مسئله عشق، زندگی مشترک، جنایت و تمامی ابژههای پرداخته شده به شدت سطحی و سادهانگارانه است. تلاش دارد سمپاتی نوجوانانهای برقرار کند و با ساخت فضایی عاطفی جهان داستانش را بپردازد، که نتیجه مشخص است.
عمده آثاری در طراحی نظامهای روایت شفاف برخورد میکنند. پیرنگ و شخصیتپردازی در محوریت به سر میبرد ولی فقدان ایده و نگاه شخصی نویسنده و کوتاهی در برخورد تکنیکی با آثار دست از سر داستانها برنمیدارد.
جالب توجه برای شخص من، جوایزی بود که به این مجموعه داده شده. به گونهای که مجددا برخی از داستانها را مطالعه کردم. اما برای من، تنها راه نهایی شک کردن به ارزشهای پذیرفته شده در جشنوارههایمان است.
آثار این کتاب، مجموعهای جهان داستانی است به طراحی گذرا و پر عجله. فاقد تکنیک و تمهید در ساخت شخصیت با وجود محوریت این نظام در روایت. مجموعهای برای آموزش چگونه دیالوگ ننوشتن!
در زمانی که همه چیز متوسطِ به پایین است: از درآمد و زمامداری و موسیقی و تئاتر و سینما و آدمها و ادبیات و فرهنگ گرفته تا آنجا که دیگر حوصلهای برای خواندن و نوشتن و حتی زندگی کردن برایت نمیماند از بس که همه چیز و همه کس متوسطاند. کوتولهاند. به قول مولای روم: شرح این هجران و این خون جگر، این زمان بگذار بگذار تا وقت دگر مهدی ربی) مجموعه داستانی نوشته، مُهر چاپ سوم را بر خود دارد و تقریباً مجموعه داستانیست شسته رفته. زیاد با کلمات بازی نکرده و در روایتهایش نه کم گذاشته و نه زیاد شخصیتهای داستانش را پر رنگ کرده و نه کم رنگ. همه متوسط اند. چون شاید نویسنده میداند که در زمانهی متوسطها و کوتولهها زندگی میکنیم **** خب یادداشت بالا رو ظاهرن و باطنن بهار 1388 نوشتم. این کتاب رو دارم باز خوانی میکنم. احساس میکنم ارزشش را داشت و دارد
مجموعه ی 13 داستان که 5 تاش رو خیلی دوست داشتم. ملیحه واقعن داستان قشنگی بود به نظرم. یک جاهایی نویسنده به چیز هایی دقت کرده بود که ممکنه ما خیلی راحت ازش رد شیم، مثل داستانِ پل ها. داستانِ حالا می ذاری بخوابم؟ کوتاه اما تاثیر گذار بود. یک جاهایی واقعن شگفت زده می شدم از داستان ها. همش منتظر بودم ببینم یعنی این دفعه چی میشه؟ درهرصورت مجموعه ی داستان دومِ نویسنده رو هم با عنوانِ " برو ولگردی کن رفیق " به زودی می خونم.
گاهی این راکه برای دوست داشتن هم بایدتلاش کردنمی فهمم تلاش های یک طرفه این که دوست داشتن به شکل ناگهانی وغیرقابل کنترلی دریک طرف رشدکندبزرگ شودودیگری اصلابی خبرباشدیابی تفاوت رنجی که باعث رشدخودبه خودی یک طرف وکوچک شدن بی دلیل طرف مقابل شود
سیاهمشقهای یک نویسنده جوان. اگر که کتاب اول نویسنده نیست که وای.نویسنده فرم داستان کوتاه رو میفهمه. تجربههای نویسنده رو میخونیم در حالی که هنوز خاماند ولی انگار این اقبال رو داشته که چاپ بشه.
کتاب خوبی بود. تعداد متناسبی از داستان های کوتاه بود که بخصوص تم جنوبی داستان ها و پایان های غافلگیرانشون دلچسبش میکرد و بعلاوه نویسنده اهل زیاد حرف زدن هم نیست ! البته تو تلاش هایی هم که واسه استفاده از آرایه ها داره چندان موفق نبوده. در کل اگر چیزی میخواین که تو فواصل کوتاه بشه خوندش به شدت پیشنهاد میشه !
هیچ کس با پل حرف نمی زند. اگر هم کسی رویش بایستد و با خودش خلوت کند با رودخانه و آسمان و باد و ساحل های دو طرف حرفش را می زند و اصلا یادش می رود کجا ایستاده . نمی فهمد همه ی زیبایی هایی را که از آن جا می بیند مدیون پل است. هادی پل خیلی گناه دارد . خیلی.
داستان "پل ها" از مجموعه داستان "آن گوشه دنج سمت چپ " مهدی ربی
داستان های "ملیحه" و "دوچرخه سوار" و "حالا می ذاری بخوابم؟" سه امتیاز میگیرن. به این دلیل که عنصر غافلگیری رو تا حدی داشتن. توصیف و زبان پذیرفتنی ای داشتن. موضوع و پیرنگشون تازگی هایی داشت، اگه سراسر تازگی نبود. بقیه صفر و زیر صفر. بعضی از داستان ها، از جمله داستانی که عنوان کتاب رو یدک میکشه، اینقدر چرند بودن که نگو. نه زبان خاصی داشتن، نه شخصیت به یاد ماندنی ای، نه پیرنگ درگیر کننده ای؛ نه موضوع یا اتفاق یا شیء یا گفتگو یا توصیف یا بینش تازه ای توشون وجود داشت، نه به قول معروف متعهد بودن به دردهای زمانه شون. یه سری گفتن های بی دلیل از یه سری بُرش های بی دلیل از یه سری زندگی های بی دلیل که تقریبن همه شرح زندگی طبقۀ متوسط بودن. و خب باز هم نمیدونم بر چه مبنا جایزه داده شده به این کتاب.
از معدود داستان کوتاه هایی که صرفا توصیف نیست و واقعا داره یه اتفاقی می افته و داستان موقعیت نیست در واقع. این کتاب رو به نسبت کتاب دیگه ی مهدی ربی بیشتر پسندیدم. دارم بعد از مدت ها براش این ریویو رو می نویسم اما هنوز داستان اول که توی قبرستان هست و داستانی که پسر به عنوان راننده تاکسی دختر معلولی رو سوار می کنه رو یادمه.
مهدی ربی این مجموعه داستان را در دهه 20 زندگی اش نوشته است. این را باید بخاطر داشت و به داستان ها از دریچه چشم جوانی نگاه کرد که تلاش می کند دنیای اطراف را فارغ از سنت ها و چارچوب های کهنه ببیند. مانند هر مجموعه داستانی، بالا و پایین دارد، بعضی داستان ها مثل ملیحه، مقبره، آن گوشه دنج سمت چپ و قربانی ابراهیم به یاد ماندنی هستند و بعضی دیگر نه چندان. از لحاظ ساختاری، ربی به شیوه داستان نویسی که در کلاس و دانشگاه تدریس می کند وفادار است، ایده اصلی داستان در تمام آن شبکه می شود، داستان ها چند لایه اند و با هر بار خواندنشان لایه جدیدی آشکار می شود. از لحاظ محتوا داستانی مثل ملیحه واقعا منحصربفرد است، اولین بار بود که من داستانی با مضمون عشق به محارم میخواندم. یا داستانی مثل گوشه دنج سمت چپ حرف نگفته دل هر کسی است که تلاش کرده عشق را بفهمد، مهدی ربی می گوید آن را زمانی نوشته که فکر می کرده عشق چیزی است که همه دنیا آن را فهمیده و به آن مشغولند و فقط خود اوست که جا مانده و داستان هم همین است، مردی که در کنار جاده می دود در حالی که دیگران سوار بر ماشین از کنارش می گذرند.
این مجموعه به قلب من بسیار نزدیک است، واقعا ایرانی است و حتما ارزش خواندن دارد.
با اینکه برو ولگردی کن رفیق رو قبل این کتاب خونده بودم و اونو بیشتر از این دوست داشتم از لحاظ زمان انتشار اما نمیدونم اون جلوتر بوده یا این، با وجود دو و سه تا داستان نسبتا خوب بقیه زیاد جالب نبود برام، حس خامی میداد در ول کتابی نبود بخوام پیشنهاد مطالعه اش رو بدم.
مجموعه داستان بدی نبود؛ حس و حال خوبی داشت. شاید کمی ارتباط برقرار کردن باهاش، احوالات خاصی بخواد. من بدم نیومد. اگه یه مجموعه داستان کمحجم و حسی میخواید، بخونیدش
از13داستان این مجموعه 11داستان با زاویه دید من راوی روایت می شود؛دو دیگر از نظرگاه دانای محدود به ذهن و تك گویی نمایشی. با توجه به آن كه دو دیدگاه یاد شده نشان از بیان دغدغه های درونی فرد است ، می توان گفت كه كانون روایتها درونی ست با نظرگاه من راوی اول شخص . من راوی كه از خود و جهان پیرامونش می گوید تا مارا به شناخت هستی شناسانه از فرد برساند و محور معنایی اثر را كه به گونه ای روان شناختی فردی ست حاصل گرداند.
به غیرازداستان مقبره كه داستان – خاطره محسوب می شود؛داستان پل كه نمادین است و داستان ملحیه كه می توانست در ژانر شگفت قرار گیرد؛ مابقی داستان ها رئا ل و از نوع واقع گرای مدرن و اجتماعی ست.
مجموعه داستان مهدی ربی مجموعه ای از خوبها و بدها دارد و از نظر من جزء آن دسته مجموعه های با داستانهای یکدست نیست نیمه اول کتاب داستانهای ضعیف و نیمه بعدی داستانهای گیرا و جذاب با نظرگاه های خواندنی درکل به خواندش می ارزید.
اين كتاب رو سال ها پيش خوندم و تنها اسمش بود كه وسوسه م كرد براي خوندنش. يك داستاني بود كه دختري حالت تهوع داره و اخر قلبش رو بالا مياره و راحت ميشه. همين باعث شد جز كتاب هاي محبوبم قرارش بدم چون بعد از اينهمه سال هنوز اذت خوندن اون داستاني كه حتي اسمش يادم نيست زير زبونمه
میشه گفت از معدود کتابای فارسیه که عالی نوشته شده!ا هر داستانش کلی آدمو درگیر خودش میکنه...ا حرفایی زده که هر نویسنده ای بهش اشاره نمیکنه!ا یک کتاب و نوشته های متفاوت...ا